مرد آویزان، در خیابان لیز

چند و چون حیرانی آن مرد آویزان ، که در خیابانی لیز ، به نیفتادن می اندیشید !

8- جای خالی بهار

 

      براي برادري كه بهارم بود ...

                                         بهاري كه ديگر نمي آيد

          

قطره قطره آب مي شوند

                                  برف هاي قله ها

من نگاه مي كنم به چشمه ها و رودها

                                                     - كه جاري اند -

پس خيال مي كنم

كوه ها و سنگ ها

                          گريه مي كنند

 

فوج فوج مي رسند

                          دسته ي پرنده هاي بي وطن

از مسافتي بعيد

 خسته از مسير كوچ ناگزير

من نگاه مي كنم به ماهي اسير توي تُنگ

پس خيال مي كنم

آب و ماهي و پرنده ها

                               گريه مي كنند

 

ذره ذره چشم باز مي كنند

غنچه ها

             جوانه ها

                          شكوفه ها

مي پرد ز خواب خوش، درخت پير باغ ...

نه ...

        دگر جوان نمي شود ...

پنجره دوباره ناله مي كند

من نگاه مي كنم به آينه

                                 - كه ساكت است -

پير مي شود زمان ...

پس خيال مي كنم

فصل ها

            گريه مي كنند

 

رنگ رنگ مي شود

چهره ي زمين

                     نگاه ماه

                                  چشم آفتاب

من نگاه مي كنم به آسمان

                                     - كه بغض كرده است -

پس خيال مي كنم

ابرها

        گريه مي كنند

 

كفش ها

لباس هاي كهنه

                      تازه مي شوند

نو نوار مي شوند، كودكان

مي دوند

مي پرند

            - بي خيال -

جيغ مي كشند

فرش ها و پرده ها و شيشه ها

شسته و تميز مي شوند

سال مي شود دوباره  نو ...

 

من نگاه مي كنم به  تو

ايستاده اي ميان قاب عكس

خنده مي كني

                      به من

                                 به ما

                                          به زندگي

پس خيال مي كنم

روزگار

         گريه مي كند

 

راستي

اين بهار چندم است ؟

چند بار آمد و نيامدي ؟...

من نگاه مي كنم به جاي خالي ات

نيستي كنار ما

رفته اي و خفته اي ميان خاك ها

                                            - زير سنگ سرد -

پس خيال مي كنم

                           - در غياب تو -

روز ها و ماه ها و سال ها

                                   - بهارها -

گريه مي كنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 14:6  توسط علی آ قا !  | 

7- هایکو

 

  برای "بهزاد" عزیز ؛

 حتماً اون جوکه رو شنیدین که می گه :

به یه بابایی (که لابد وزیری، مدیری، مسئولی، رئیسی ... چیزی ... بوده )؛

یه کلنگ می دن که یه جایی رو (که احتمالاً اداره ای، پلی، پارکی، فرهنگ سرایی، مسجدی ...

چیزی ... بوده)، افتتاح کنه ... طرف آستیناشو تا می زنه ... پاچه های شلوارشم می کشه بالا ...

یه تف می ندازه کف این دستش ... یه تف کف اون دستش ... یا علی از تو مدد ... د ِ برو که رفتیم ...

در عرض "اوچ" ثانیه ( عطف به زبان مادری فرد مذکور! ) کلاً و اساساً، پی ِ ساختمون رو می ریزه و

تحویل صاحبش می ده ! ... خب، حالا حکایت ماست ...

این "آقا بهزادِ" ما، یه چیزی واسه خودش پروند ... مام یهویی، واسه خودمون، الکی، یادِ یه چیزایی

افتادیم و یه روزایی، که با اون چیزا کلنجار می رفتیم و یه دوره ای مشغله ی ذهنی مون شده بود

و ... رفته بودیم - به قولی گفتنی! – تو بحرش !

پس رفتیم سراغ نوشته ها و کاغذ پاره هایی که یادگار اون وقتا بود ...

البته که دلمون گرفت، وقتی یادِ "اجتماعِ دوستانِ یکدل" و اون شب نشینی ها و بحث و فحص ها

و گپ و گفت ها و ... محافلی افتادیم که حالا "به ضرب تازیانه ی روزگار" از هم پاشیده شدن ...

حتی - انگار - نم اشکی هم دوید تو چشامون، از به خاطر آوردن خاطرات اونایی که با ما بودن و

حالا برای همیشه از پیش ما رفتن و دیگه نیستن که مثل اون وقتا دور هم باشیم ...

خودمو زود جمع و جور کردم ... بگی - نگی، داشتم پی ِ شو می ریختم !

دیدم دارم می شم، یه چیزی، تو مایه های اون مرد قهرمان جوک بالایی ! ...

عقلم که سر جاش اومد ... بی اختیار شروع کردم به نوشتن ... در مورد همون چیزی که "بهزاد"

همینجوری پرونده بود ! نوشتم و نوشتم و ... نوشتم ... خیلی شد ...

خودم که خوندم، خوشم نیومد ... هم طولانی بود، هم مغشوش و هم نامنظم ... دیدم نمی شه ...

نمی تونستم متمرکز بشم روی موضوع ... البته اگه می خواستم ، می تونستم ... اما نمی خواستم ...

انگار وادارت کنن به نبش قبر عزیزترین کسانت ... می تونی ... ولی نمی کنی ... ولش کردم ...

بعد فکر کردم که ... حیف شد ... کاش می شد، یه جوری این آتیش رو خاموش کنم ...

یاد کتابی افتادم ... مال ده سال پیش بود ... اما هنوز، یگانه و تکه ...

حالا بهتره ساکت بشم و بزارم "شاملو"ی بزرگ، خودش برامون از "هایکو" بگه ...

از این شعر غریب و غیر قابل وصف، که معنی واقعی "همه چیز و هیچ چیز" ه ...

 این مختصری است از مقدمه ی کتابِ

"هایکو "، شعر ژاپنی از آغاز تا امروز / برگردان : "احمد شاملو" و "ع. پاشایی"

( نشر چشمه / تهران 1376 )

و گزینه هایی از "هایکو"ها .

 

  هايكُو ( Haiku ) :

زادگاه هايكو، آن سنتِ ويژه است كه بر اساس آن، آدمي، تنها از "درون"، به چيزها مي نگرد و با اين

نگرش، سرِ آن ندارد كه احساس شكوه مندي و بيكرانگي و جاودانگي كند.

آنچه مي بايد بي درنگ گفته شود اين است كه، به خلاف تصوري كه به ذهن مي آيد، آن چه

هايكو را مي سازد،"ذن" نيست، بلكه انديشه ي "ذن گرا" مي بايد چندان ديگرگون شود و تغيير و

تبديل يابد تا با هايكو هم ساز شود !

در هايكو يا مطلقاً عناصر هوشي و عقلي وجود ندارد، يا به هر حال، چنان با عناصر شهودي - شاعرانه

درآميخته است كه با هيچ گونه تحليل و تفسيري نمي توان از يكديگر تفكيك شان كرد.

هايكو و "فلسفه ي چيني"، جنبه هاي دوگانه ي نظري و عمليِ آن چيز تسميه ناپذيري هستند كه ما

ناگزير از آن به "زندگي" تعبير مي كنيم. فيلسوفان چيني به جنبه ي نظري آن توجه داشته اند و

شاعران هايكو سراي ژاپني به جنبه ي عملي آن؛ و بدين جهت است كه هر هايكو را نشان دهنده ي

 يك "راه زندگي" و يك "شيوه ي زيستن روزمره" تعريف كرده اند.

همه ي فرهنگ هاي چين و هند و ژاپن در اين شعرهاي چند هجايي كه هايكو خوانده مي شود، به

كمال مي رسد؛ و خواننده ی معمول ژاپني كه نه الزاماً هيچ يك از كتاب هاي فيلسوفان "دائوي" را

خوانده است، نه هيچ كدام از آثار استادان "ذن" را؛ با اين اشعار كوتاه، زندگي مي كند و عطش جانش

 از آن سيراب مي شود.

شعر فارسي در بافت كلام است كه متجلي مي شود، اما در هايكو ي ژاپني، نقش تعيين كننده

مستقيماً بر عهده ي اشياء است و كلام در آن ( تقريباً فقط ) نقش واسطه را بازي مي كند. اينجا،

شعر، عرضه داشتِ جانِ انسان و جهان، در امكانات و ظرايف زبان نيست؛ بلكه به يك تعبير، هايكو

يك راه، يك وجه زندگي، و يك دين است.

شيئ در هايكو، كاربرد تصويري ندارد و شاعرانگي هايكو سراي ژاپني، تنها از رو در رو قراردادن آدمي

با نفس اشياء است كه شكل مي گيرد.

اينجا فقط افتادن توتي در چاله ي آب باران است كه بر نهاد شاعرانه ي جهان و مكاشفه ي شاعرانه ي

هايكو سرا، انگشت مي گذارد.

اينجا، شاعر كنار ما ايستاده است تا صدايش از درون اشياء به گوش آيد.

شمعي كه پشت پنجره اي نهاده اند، ممكن است براي ما رازي در برنداشته باشد،

اما مي تواند از معشوقي كه در آن خانه است به عاشق منتظري كه گرد آن خانه شبگردي مي كند،

رساننده ي اين پيغام دلپذير باشد كه :" بيا، اكنون در خانه تنها شده ام !"

و بر اساس این تصویر، هايكو سرا مي تواند با معيار هاي خويش، شعري از اين دست بنويسد :

در پس هيچ دريچه اي

               شعله ي شمعي نمي جنبد ـــ

                                 عشق به دياري ديگر كوچيده است.

به هر تقدير به هايكو مي بايد از ديدگاه "ذن" نگريست؛ چرا كه هايكو، گوياي رازهايي است كه با

گوشِ اهلِ ذن، عميق تر دريافت مي توان كرد و اين منظر از آن دريچه ديدني تر است. پس حق همان

است كه در برخورد با هايكو، كنار شاعران بايستيم و در زاويه جهان بيني ايشان قرار بگيريم.

در مقوله ي هايكو، مراد از "ذن"، آن حالت خاصِ جان است كه ما را با ديگر چيزهاي هستي يگانه

مي كند. در اين حالت، ما از چيزهاي ديگر، از مفرداتِ ديگرِ جهانِ هستي، جدا نيستيم، بلكه با آنها

يگانه ايم ؛ يك و همان ايم ؛ و با اين همه، استقلال و فرديت و ويژگي هاي شخصي خود را نيز داريم.

هدف هايكو زيبايي نيست، بلكه به سادگي تمام، به ما چيزي را نشان مي دهد كه خود هميشه

مي دانسته ايم، بي اينكه بدانيم كه مي دانيم؛ و ما را بدين حقيقت آشنا مي كند كه تا "زندگي"

مي كنيم، "شاعريم".

پس مهم اين است كه سادگي ذاتي "ذن" و "هايكو" هيچ گاه از خاطر نرود ؛

خورشيد مي تابد يا برف مي بارد؛ كوه، بلند، و دره، عميق است؛ شب عمق مي يابد و روز مي شود؛

همين و همين؛ گيرم ما بسيار اندك بدين حقايق توجه مي كنيم :

دكه يي،

            وَزنه ها روي كتاب هاي مصوّر ! ـــ

                                                        بادِ بهار.

زندگي و زيستن، يعني دريافت معاني باز ناگفتني همين چيزها.

راه هايكو، درك مداوم و وقفه ناپذير اين معاني است در تمام ساعات بيست و چهارگانه ي شبانه روز؛

و اين خود، "سرشار داشتن زندگي" است.

براي سرودن هايكو، بايد كودك خردسالي شد ؛

با همان احساسي كه بار نخست، چشمان شگفتي زده ي ما با جهان رو برو شده بود ...

 

و اما ... چند هايكو :

          

 - هيچ يك سخني نگفتند. / نه ميهمان، و نه ميزبان / و نه داوودي هاي سپيد. (ريوتا)

 - بجنب، اي گور ! / بادِ خزان / صداي گريه ي من است. (باشو)

 - نه سنگي / كه به سوي سگ اندازم، / ماه ِ زمستاني !  (تاي گي)

 - مار خزيد و رفت، / اما چشم هاش كه به من خيره شده بود، / در علف ها ماند. (كيوشي)

 - مو ! مو ! / گاو بيرون مي آيد / از ميان ِ مه. (ايسّا)

 - آبي كه گاو مي خورد، شير مي شود، / آبي كه مار مي خورد، زهر مي شود.

-  تنها يكي روياي بهاري./ چه نگران كننده است / كه كار من به جنون نكشيد ! 

   (راي زَن / در مرگ تنها پسرش كه در بهار مُرد)

- كلمات بسيار،/ فضيلت را مي آزارد؛ / بي كلامي موثرتر است.

- چه تأسف انگيز است ! / در ميان حشرات، / راهبه اي تنها. (گون سويي)

- گل برگ فروريخته آيا / به شاخه اش باز تواند پريد ؟ / نه، پروانه بود آن. (موري تاكه)

- چكاوك : / فقط آوازش حس مي شود، / چيزي به جا نمي گذارد. (آم پوو)

- در عمق پاييز : / همسايه ام / چگونه مي گذرانَد، نمي دانم ؟ (باشو)

- اي حلزون / از قله ي فوجي صعود كن / اما آهسته، آهسته ! (ايسّا)

- ديدار / دو دوست به قهقهه مي خندند./ در جنگل، برگ هاي فروريخته فراوان است.

- حتي پيش ِ عالي جناب هم / از سر بر نمي دارد مترسك / كلاهِ بافته اش را. (دان سويي)

- در روشناي روز، / پشتِ گردنِ شب تاب / سرخ است. (باشو)

- از روزگار ِكهن دو راه نبود؛ / رسيدگان همه از يك راه رفته اند.

- يك دنيا غم و درد : / گل ها مي شكفند، / حتي در آن هنگام ... (ايسّا)

- يك شامگاه پاييزي، / مي آيد و مي پرسد : / "چراغ را روشن كنم ؟" (ئتسوُ جين)

- دختر جوان / فين كرد / در نيلوفر شامگاهي.

- يك شب خزاني ، / شادي نيز هست / در تنهايي.

- تو آتش برافروز / تا من چيزي زيبا نشانت دهم : / گوي عظيم برف را ! (باشو)

- باد برگ هاي فروريخته را / آن اندازه با خود مي آورد / كه آتش بر افروزد.

- تپه هاي آبي، تپه هاي آبي اند؛ / و ابر هاي سفيد، ابرهاي سفيدند.

- هيچ چيز پنهان نيست؛ / از ديرباز همه چيز چون روز روشن بوده است.

- اگر مردِ بينايي را در راه ببيني / نه با كلام به او سلام كن، نه با سكوت.

- تو فقط بايد "هست" را از معنا خالي كني. / و "نيست" را واقعي نگيري.

- بسا كه از سرما افسرده باشي، / اما خود را به آتش گرم مكن،/ بوداي برفين !

- زندگي شبنم وار ِ من / نا پديد مي شود؛ / جامه هاي جواهرنشان ِ درون ِ رخت آويز را /

  هرگز ديگر باره به بَر نمي توان كرد. / قانون اين است. (شعر مرگ ِ تي تو كو)

- "فردا نيز بدين گونه خواهد بود !" / ديروز چنين انديشيده ايم؛ / ليكن امروز در مي يابيم /

   كه همه چيزي در كار دگرگوني است. / راه ِ جهان چنين است ! (تي تو كو)

- ماه، و شكوفه هاي گيلاس. / اكنون مي دانم، در اين جهان،/ كه شعر سوم كدام است ! (ريووهو)

- اين گل هاي برفي / مي بايد پاسخي باشند / گل هاي برف را. (ميتوكو)

- كمان ماهِ نو را / ز ِه نيست. / غازهاي وحشي آواز مي دهند. (گون سويي)

- او را در اين زمين به خاك مي كنم / ولي آيا ممكن است / كه از او فرزندي بشكفد ؟

   (ئوني تسورا / در مرگ پسرش)

- پاييز است./ من خيره در ماه مي نگرم / بي كودكي بر زانويم. (شيكي)

- باد ِخزاني/ بركشت زاران مي گذرد./ چهره هاي كسان ! (ئوني تسورا)

- چه مي تواند بود ؟ / نمي دانم / اما از هيبت و حق شناسي / اشك هاي من فرو مي ريزد. (باشو)

- پاهاي درنا / كوتاه شده است / در باران هاي تابستاني. (باشو)

- بهار ِ وداع كننده / مرغان مي گريند،/ اشك از چشمان ماهيان. (باشو)

- كوكو / مي خواند، پرواز مي كند، مي خواند./ چه زندگي پر مشغله اي ! (باشو)

- ماه در افق فرو شده است./ آن چه به جاي مانده / تنها چهار گوشه ي ميز است. (باشو / در مرگ پدر)

- از ياد مبر / هيچ گاه / طعمِ تنهاي شبنمِ سپيد را. (باشو)

- خانواده، در زيارتِ مردگانِ خود، از گوري به گوري / سپيد مو همگي /

  تكيه داده بر چوب دست ها. (باشو)

- چگونه خواهي خواند، عنكبوت،/ و با كدام صدا / در اين نسيم خزان ؟ (باشو)

- چه زيبا است / كلاغ هميشه منفور / در اين بامدادِ برفي ! (باشو)

- از دور و نزديك / شرشرِ آبشار به گوش مي آيد./ فرو ريختنِ برگ ها ! (باشو)

- نيلوفر صبحگاهي !/ اين نيز نمي تواند / يار من باشد. (باشو)

- كه بود از موجوداتِ پهنه ي خاك / آن كه پيشاب ريخت / بر اين برفِ نخستين ؟ (كي كاكو)

- صدايش مي گيرد / دندان هاي ميمون سپيد است / زير ماه، بر ستيغ كوه. (كي كاكو)

- به خوابم مي آيد / مادرم / چرا بازش فرستادي، اي كوكو ؟ (كي كاكو)

- داوودي هاي سفيد / داوودي هاي زرد .../ كاش نام ديگري وجود نمي داشت ! (ران ستسو)

- غوك بر آب شناور است / با نيروي چسبيدنش / به هيچ. (جوسو)

- نخستين چيزي / كه توفان به خاك خواهد افكند :/ مترسك. (كيوروكو)

- يكي بر پل گذشت / و غوكان همه / خاموش شدند. (ريوتو)

- حقيقت همان است،/ حقيقت همين است :/ بهارِ پيري من ! (ريوتو)

- برگچه هاي علف،/ و ملخي / با پاهاي شكسته. (كاكي)

- در كلبه ام اين بهار / چيزي نيست،/ همه چيز هست ! (سودو)

- به هنگام وداع / بگذار كه با آب دوست باشم،/ همچون ماه. (ماساهيده)

- درخت پير / به ناخوشنودي / در گل هاي شكوفان مي نگرد. (موكوستسو)

- مهتاب تابستاني / لمس مي كند / نخ ماهيگيري را ! (چي يو جو)

- شكوفه ي آلو / ايثار مي كند بوي خود را /بدان كس كه شاخه را مي شكند. (چي يو جو)

- گل ها در نيكوترين حالت خويش اند / و نمي دانند كه من / پير مي شوم. (چي گتسو)

- چرت كوتاهي در نيم روز :/ نمي گذاردم كه پروانه اي شوم / اين مگس ! (يايوو)

- سه بار فرياد كرد / و آنگاه ديگر آوازي نيامد./ گوزني در باران. (بوسون)

- كلاهش از سر در افتاده است،/ مترسك،/آشفته خاطر مي نمايد. (بوسون)

- شب تابي درخشيد،/ كم و بيش گفتم : هي، نگاهش كن !/ اما با خود تنها بودم. (تاي گي)

- در آستان خزان / ابرها در اوج آسمان شناورند./ باد را به چشم مي توان ديد ! (چورا)

- تیغه های سپیدِ / قیچی باغبانی :/ یکی زنبور خشمگین. (شیرائو)

- ماه در آب / پشتکی زد / و شنا کنان گذشت. (ریوتا)

- برنج افشاندن نیز / گناهی است : / "ماکیان به جان هم می افتند !" (ایسّا)

- شب تاب ها / به کلبه ی من می آیند./ تو این را اندک می شماری ؟ (ایسّا)

- "هم اکنون بپرس، هم اکنون بپرس !"/ چنین می گوید، شبنم / و می غلطد و می گذرد. (ایسّا)

- حفره ای در پل./ اسب آن را به خاطر دارد / در مه شامگاهی. (ایسّا)

- کوه های دور دست/ منعکس می شوند / در مردمک های سنجاقک. (ایسّا)

- بهار هنوز عمقی ندارد./ فقط باد است که سفر می کند / از درختی به درختی . (آرو)

     و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 21:7  توسط علی آ قا !  | 

6- عمر من



پا برهنه

بي صدا

           كفش ها به دست

مي گذشتم از كنار عمر خويش

                                         سر به زير

تا نبيندم

تا نخواندم به پيش ...

 

 

مرغ نور

پر كشيده بود و آفتاب

                             مرده بود

باد مست

از پناه سايه ي سياه صخره اي جهيده بود

 

ماه

     خسته از دوام روز

     بي شتاب و پا كِشان

                                به بام آسمان رسيده بود

 

باد مي وزيد و

ابرهاي تشنه را به تازيانه مي دواند

باد مي وزيد و

برگ هاي خاطرات خاك خورده را

جاهلانه

           مي تكاند

 

باد مي وزيد و

حرف هاي تازه اي به گوش هاي خواب مانده مي رساند :

 

عمر من تلاوت سكوت بود

عمر من نماز بي قنوت بود

عمر من حياط بي درخت پشت خانه

عمر من كلاغ پير قصه هاي كودكانه

عمر من بهانه هاي جاودانه

عمر من نخواندني ترين ترانه

عمر من ...

خسوف روي ماه تو

پشت ابر انتظار بود ...

                         عمر من هميشه بي بهار بود

 

پا برهنه

بي صدا

           كفش ها به دست

مي گذشتم از كنار عمر خويش

                                         سر به زير ...

 

 

در سكوت ماندگار نيمه شب

زير سايه ي درخت كهنه سال انتظار

دورتر ز من

              لاي بوته هاي خار

عمر من نشسته پاي جويبار

مي كند نظاره بر عبور آب ...

 

ذره ذره چشم هاي خسته اش

                                        مي شود اسير خواب

                                              

                                                  بندر انزلي

                                                      دوشنبه    4 / 12 / 76


+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 11:51  توسط علی آ قا !  | 

5- ما ، چولی و ... خود شناسی !

 

توضیح ضروري پیش از آغاز مطلب :

 وقتی شروع کردم به نوشتن این خطوط، یادم بود که چي مي خوام بگم؛

اما حالا، هرچی فکر می کنم، چيزي يادم نمي آد !

عجالتاً - فعلاً - خودتون اينارو به هر جایی که صلاح می دونین ربطش بدين تا بعد ...!

[ قبلاً از مساعدت و بذل توجه شما جناب عالیان گرام (!) کمال امتنان را دارم !! ]

باری...

 آغاز مطلب !

 از "روبرتو چولی" (کارگردان ايتاليايي مشهور،خلاق و نوگرای تئاتر) پرسیدند:

بهترین بازیگری که در تمام طول عمر هنري خودت دیده ای، چه کسی بوده ؟

"چولی" مدتي فکر کرد و بعد با لحنی که انگار بعد از گذشت سال ها هنوز حیرت و

ستایش و تسلیم - از یاد آوری خاطره ای محیر العقول - از آن می بارید، چنين تعریف کرد :

 [ نقل به مضمون و البته با کمی اضافات و افزودني هاي مجاز از نوع شيرين كاري هاي

استادِ جنت مكان، ذبیح الله منصوری - الگوي برازنده ي ما راويان ایرانی (!) ]

 چولی :

 از آنجا که بنده ی حقیر سراپا تقصیر، علاقه و دلبستگی فراوانی به تحقیق و بررسی

آیین های کهن نمایشی و استخراج ریشه های مشترک آنها در اقصا نقاط عالم دارم

و به همین جهت دائم السفرم، تصمیم گرفتم در یکی از مسافرت های متعددم به ایران،

جستجو و بازدیدی هم از مراسم و مناسک مذهبی- نمایشی این سرزمین،

علی الخصوص تراژدی - حماسه ی "تعزیه" داشته باشم.

پس شال و كلاه كردم و راهی بلاد اصفهان شدم، در ایامی که معروف به محرم بود

و روز های عزاداری بود و تعزیه گردانی ...

گرداگرد میدان بزرگ نقش جهان، جماعت کثیری گرد آمده بودند و تعزیه ی عظیمی بر پا بود ...

صحنه را با زره ها و نیزه ها و شمشیرها و سپرها و اسب ها و خیمه ها ي رنگارنگ،  آراسته بودند و

تعزیه گردانان به مديريت "معين البكاء"، در وسط معرکه، آیین غریبی را اجرا می کردند.

آواز و نوحه بود و آتش و دود و ... اشك ...

تماشاچيان (که گویی نه فقط بیننده، که خود، بازیگران اين نمایش نیز محسوب مي شدند)

به شدت متاثر و متالم مي نمودند و عمیق ترین و ناب ترين احساسات بشری از چشم ها و

بر زبان هایشان جاری بود.

من بسیار متاسف شدم از اينكه به علت عدم فهم کامل کلام ايراني و درک ناقص این نمایش و

فاصله و جدایی مذهبی- فرهنگی، نمی توانم با ماجرا، رابطه ی حسی و هم ذات پندارانه ای

برقرار نمايم ...

 [ آهان ! پیداش کردم ؛ خود خودشه ! ... همین الآن، پيش پاي شما، اون چیزی که اول کار از خاطرم

رفته بود، يهويي، خودش با پای خودش برگشت سر جاش ! ... اما ...

برای اینکه یه وقت حس و حواستون به هم نریزه و سر رشته ی کلام رو گم نکنین و

بهتر بتونین به عمق معانی نهفته در این روایت پی ببرین و خصوصاً برای اینکه یه وقت مردم

پشتِ سرِ م صفحه نزارن و جوک نسازن که :

" آقا رو باش ! خودش پریده وسطِ حرفِ خودش، چه ذوقي هم مي كنه ! و ..."

پس هیچ حرفی نمی زنم !  و در همین لحظه ، پس از بستن "کروشه"ي باز مانده،

توجه شما را به "ادامه ی نطق چولی" جلب میکنم  ! ]

 ادامه ی چولی (!) :

القصه (!) داشتم "ري اكشن" هاي جماعت عزادار را مطالعه مي كردم كه تصادفاً يكي از آنها توجهم را

جلب كرد. بغل دست من، عاقله مردی با وقار، كه پوشش ظاهري اش، نیمي سنتی و عهد بوقی؛

و نیمي پاپ (!) و متجدد بود، ایستاده بود.

بنده ي خدا طوری گریه می کرد و جوری در خلسه ای غیر قابل وصف غرق بود که تصور می کردی،

همین حالا، همین جا، و به یک لحظه، تمام اهل بیت و آباء و اجدادش را پیش چشمانش

به مرگ مفاجات كشته اند ! جلوه ي كوهي را داشت كه از آتش فشاني مي لرزد !

... با احساس حقارت و  شرم آگين، مبهوتِ این اقیانوس غم و اشک بودم ...

ناگهان با صداي منزجر كننده ي آهنگي كه ضعيفه ي انكر الاصواتي - با هزار قميش -  لا به لاي آن

جيغ مي كشيد، از جا پريدم ... تناقض غريبي پديد آمد ...

اوه ! صداي كذايي متعلق به گوشي تلفن همراه این مرد شریف بود !

آقا، بدون كوچكترين تغيير حالتي و به طرفه العینی گوشی را برداشت و پس از یک مکالمه ی

کوتاه چند جمله اي، ارتباط را قطع كرد و در كمال حيرتِ بنده و نهايتِ بي تفاوتي اطرافيان،

به ادامه ي هنرنمایی استادانه اش در نقش خارق العاده ي "مردِ سوگوارِ اهل بيت مرده !" مشغول شد !

از مترجمم که گوشه ای ایستاده بود، و  زیر چشمی مرا مي پاييد، پرسیدم:

"این بابا، كيه ؟ تلفني با کی حرف می زد ؟ چی چی می گفت ؟"

مترجم من که هیچ نشانی از هیچ حالتی در چهره اش دیده نمی شد، گفت :

"هیچی، آقا ! این یارو یه بازاری گردن کلفته ... تلفن از خارج بود ... نفهميدم از كجا ...

ولي از حرفاش معلوم بود كه همین الآن، 22 تا فرش،3 تا خونه، و 5 تا ماشین رو جابجا کرد !! ..."

اين را گفت و با بي ميلي تمام، سرگرم تماشاي مراسم شد ... احوال كسي را داشت كه به زور

مجبورش كرده باشند مسابقه ي هندبال بين دو كشور "گوام" و "مالديو" را از راديو گوش كند !!

 چولی آهي كشيد و افزود (!) :

 ديگر هرگز در تمام عمرم، بازیگری توانمندتر و مسلط تر و حرفه اي تر از آن "بازاري بزرگوار" ندیدم.

و هنوز متحیرم که چگونه كسي كه با تمام وجود، مشغول ابراز عميق ترين احساسات و دقيق ترين

عواطف مذهبي و معنوي ست، مي تواند بدون بيرون آمدن از نقش، اين قدر ماهرانه و مقتدرانه

مال و منال خود را مديريت (جابجا !) كند !

یعني در چشم بر هم زدني، هم سر دين و ايمانش را كلاه بگذارد، هم خلق خدا را بدوشد و

هم رفتارش، منش و مرام اولياء الله را تداعي كند !

اگر اين آدم - خدای ناکرده - بر صحنه ي تئاتر قدم بگذارد، من و امثال من بايد برويم غاز بچرانيم !! ...

 "چولي" اينو گفت و ديگه هيچي نگفت !

 توضيح فوق العاده ضروري پس از پايانِ مطلب !

 در سنديت اين نوشته شك نكنيد. "چولي" واقعاً يه همچين خاطره اي رو عنوان كرده،

حالا نه به اين " شداد و غلاظ "! ما خودمون فلفل - نمكش رو يه هوا بيشتر كرديم،

كه تلخي شو بگيريم، اما مغز حرفش رو حفظ كرديم.

گفتيم شايد مدخلي بشه براي شروع يه بحث جدي تر در مورد خودمون.

اينكه ما چي بوديم ؟ ... چي بايد مي بوديم ؟ ... حالا چي هستيم ؟ ... و  ...

 چرا اينجوري هستيم ؟

 از همون بچگي، هميشه يه علامت سئوال گنده بالاي سرم چشمك مي زد، كه :

اگه ما ايرانيا اين همه صفات عالي و اينقده استعداد برتر داريم و به گفته ي خودمون،

(البته تو نوشته هاي خودمون !) متمدن ترين و باهوش ترين و هنرمندترين و مومن ترين و

خونگرم ترين و درستكارترين و غيورترين و باگذشت ترين و ... مردمان روي زمين،

از بدو خلقت تا قيام قيامت هستيم ...  پس چرا حال و روز ما تو اين روزگار وانفسا، اينه ؟!

چرا همش داريم ميريم عقب ؟

چرا هيچ وقت - نه از جامعه، كه حتي از خودِ خودمون هم - به حداقلي از رضايت، نرسيديم ؟

چرا اينقده غر مي زنيم ؟ چرا فقط حرف مي زنيم ؟ چرا همش اشتباه مي كنيم ؟

چرا يه اشتباه رو صد بار تكرار مي كنيم ؟

و اگه ما بهترینیم ، پس اينهمه كثافتكاري و دزدي و دروغ و مسخره بازی رو كي انجام مي ده ؟ ...

" من نبودم، دستم بود، تقصير آستينم بود، آستين مال كتم بود، كتم مال بابام بود ... !"

بفرما ! اينم شاهد از غيب ...

ضرب المثل ها مونم جوري ساختيم كه فقط خودمون رو تبرئه كنه ! ...

 گمونم راهش فقط اینه که به جاي تعصبات كور، و قربان - صدقه ي خودمون رفتن و

تعریف و تمجید های صد تا یه غاز؛  پاشیم، عينك هامون رو برداريم، آينه هامون رو پاك كنيم و

بعد به دقت، تصویر اصلی و بدون روتوش خودمون رو با چشم غیر مسلح تماشا کنیم و

ازش بپرسیم : "کیه ؟" و "چی می خواد ؟" ...

شايد نجات پيدا كرديم ! انشاء الله !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 11:43  توسط علی آ قا !  | 

4- اندوه سرایی برای پیرمردی که جوان مرد !

    

  برای احمد عاشور پور*

      و اولین سالِ نبودنش

 

سعادتی رنج بارتر از "نمردن" سراغ دارید ؟!

اینکه از پس سالیانِ دراز، به جایی رسیده باشی

که سر برگردانی و ببینی :

نه ابتدای راه پیداست، نه از "رفقا" خبری هست،

نه از همراهان، اثری ؛ و نه ...

همه، جا مانده اند و ... تنها تو مانده ای ...

آری !  تو ... "تنها" ... مانده ای ...

و بیاندیشی :

چه حاصل از این "دیر - زنده مانی"، اگر که نیمی از آن به خاموشی گذشته باشد ؟!

باری ! سعادت رنج باری ست، پیر شدن و نمردن؛ جایی که جوانان پیر نشده می میرند !

و  پیر مرد، جوان بود که مرد ...

آن قدر جوان بود که " وقت مردن نداشت ! " ...

 و تو گویی خیالِ آن را هم ! ...

گوش کن :

اینها را می توانی از پسِ صدای مرتعش و بی قیدِ جوانکی جسور، دریابی،

که سرخوشانه می‌خواند :

" دریا توفان دره ... باد و باران دره ... گیله مردای خوانه ... می نازنین یار لیلی ...

سورخه دسماله دری ... ایسه می یادگاری ...

وعده با من نایی ... اَیه تره یاد لیلی ...

من تی خاطر خوام لیلی ... تنهای تنهام لیلی ...

موشكیله ایمشب دریا ... بیگیره آرام لیلی ... "

آواز خوانِ گیلانیِ " شقّ و رقّ "  و " اتو کشیده" ‌ای که در دوران قهوه‌ خانه ‌نشینی و

بساط‌ گردانیِ مطربانِ محلی، "مهندسی" می‌خواند و "ترانه"  نیز  هم ...

فرنگ دیده بود و صاحبِ ایده و عقیده بود

و - فارغ از نفی و اثبات ‌– هم بر آن مسلک ماند، تا آخر ؛

و شرافتش را - چون از بازارِ مکّاره‌ی زمانه نخریده بود - هرگز هم به چیزی نفروخت.

سیلی خورد، حبس کشید، گریخت، ساکن غربت شد، از خواندن "باز ماند"...

اما ... باز ... "ماند".

"دریا طوفان داشت"، "باد و باران داشت"، "هیچکس بیدار نبود" ...

با این همه ، "‌گیله مردای" را  هوای خواندن بود ...

و خواند ... و ... خواند ...

و ... رفت ...

و هنوز هیچکس - چون او - آوازهای عاشقانه برای "لیلی" نخوانده است.

"‌سرخ دستمالی" - از او - یادگار ماست؛

یادگارِ وعده هایی که داده‌ایم و اکنون به یاد می‌آوریم، امّا...

اکنون برایش "سوگ - سرود" می‌سراییم !

برای او ، که دیگر نیست تا به پوزخندی مهمانمان کند،

و شاید حتّی چشم غرّه‌ای !

راستی ! جماعتی شرمسارتر از ما سراغ دارید ؟!

                                                                      بندر انزلی  ۷/۱۰/۸۷

 

 


* مهندس" احمد عاشورپور"، پر آوازه ‌ترین خواننده ی گیلك ‌زبان،

که نخستین ترانه‌ ی گیلكی را از رادیو به گوش ایرانیان رساند، 

در 18 بهمن 1296 شمسی، در محلّه ی غازیانِ شهرستان بندر انزلی،

دیده به جهان گشود و پس از نزدیک به یک قرن "بودن" و "خواندن"،

در  22 دی ۱۳۸۶ شمسی، بر اثر بیماری در تهران دیده از جهان فروبست و

طبق وصیتش، در غازیان ِ بندرانزلی، در روز هایی که شهر زیر بارش برفی سنگین

مدفون شده بود، به خاک رفت.

یادش گرامی باد؛ که وجودش، تصویری ناب  از واژه ی "انسانیت" بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 19:6  توسط علی آ قا !  | 

3- بی خوابی

 

 

  • ميا به خواب من امشب ...

كه چشم خوابم نيست

                               كه تشنه ام و طاقت سرابم نيست

          كه خواب، بيدار است ...

                                   

  • ميا به خواب من امشب

          ميا ، ميا ، برگرد

حصار ديده ي بي خوابِ من فراتر از اوج است

چنان بلند كه حتی خيال رويا هم

در انتظار ملاقات

                     پشت در

                                 مانده ست

 چقدر درمانده ست !

 

  • ميا به خواب من امشب ...

كه خواب لايق فهميدن حقايق نيست

كه خواب تزوير است

و خواب عاشق نيست

و خواب را دل نيست

و خواب عرصه ي رقصيدن شقايق نيست

 

طنين سازِ بد آوازِ خواب

                                نازيباست

و سقف قلعه ي شب

                                تا خودِ خدا

                                               بالا

دو بال پر پر رويا

                    - اسير و بي پرواز -

در امتداد شكافي از آن قفس

                                        پيداست

 

  • ميا به خواب من امشب ...

صداي پاي تو در خواب من حقيقت نيست

نگاه گرمِ تو

              - آنجا -

                        بلور يخ دارد

و ابرِ گنگِ فراموشي

                          - از فراز خواب -

به روي خاطره ها

                      برف مرگ مي پاشد ...

 چگونه روي تو در خواب باورم باشد ؟

مگر خيالِ پريدن

                    كه خوابِ هر شبِ يك مرغِ بي پر و بال است

 شكوه پر زدنش را

                         دوباره مي آرد ؟!

مگر كسي به سرزمين خيالات

                                       دانه مي كارد ؟!

مگر سراسر خوابي

                        - كه آمدي با آن -

به ضربِ گام سپيده

                          زِ هَم نمي پاشد ؟!

 مگر نمي داني ؟ ...

كه دستِ خواب من از هر طرف كه مي گردد

چقدر از درِ دروازه ي دلت دور است ...

 مگر نمي بيني ؟ ...

كه شب به كنج سياهي نشسته و

                                                 هر دَم

به عشق خسته ي من

                              جاهلانه مي خندد ...

 

  • تو چه اندازه ساده انديشي ... !

گمان نموده اي كه به خواب از گزند من دوري ؟ ...

بدان كه چشمه ي چشمِ من

                                        آبِ مرداب است

و خوابِ امشبِ من

                           بي كرانه اي از آب

ميا به خواب من امشب

وگرنه

        خوابِ تو

                     - با تو -

                                غريق در آب است ! ...

 

  • شب

       - از طلوع سحر -

                              خون زِ ديده مي گريد

افق

      - كه غرقِ به خون است -

                                        امتدادِ فرارش ...

سزاي خنده ي شب

                          در سپيده رسوايي ست ...

 ... و  باد

             نغمه ي مرغان صبح را دارد ...

... و  رقص قاصدكان

                          در هوا

                                   تماشايي ست ...

... و  غنچه ها

                    كه به ترتيب

                                     مي پرند از خواب ...

 ... و  ... من ...

 كه در اين فصل بي شكايتِ گل ها

نشسته ام

               - اينجا -

                          كنارِ تنهايي ...

چقدر جاي نگاهت

                       ميان ما

                                 خالي ست

چقدر تنهايي ست ...

                           چقدر تنهايي ...

 

  • ... و  شب

              چه دير گذشت ...

                                       -  و  هرچه بود گذشت -

...  و  تو

             چه دير شدي ...

...  و  من

             چه پير ...

 

  •  بيا ...

بيا كه روز  مي دمد از پشتِ اين همه تاريك

بيا كه شهرِ تصاويرِ قيرگون

                                   گم شد

و  راه دهكده ي سبزِ زيستن

                                      نزديك

و  يك قدم باقي ست ...

                                به ابتداي نور

                                                  به اولِ خورشيد ...

 

  •  بيا  و  راحت از اين رنجِ بي حسابم كن

 بيا كنارِ من و عاشقانه خوابم كن

بيا كه بيدارم

كه شب

           - چو شب پره -

                                 پر زد

                                         زِ سرزمينِ خيالم

بيا به ديدارم ...

كه شب دگر مرده ست ...

و غصه را برده ست ...

و ديو غم رفته ست ...

                             و  ... خواب هم خفته ست !

                                                      

                                        بنــدر انـزلي

                                                 مرداد   1372

                                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 11:5  توسط علی آ قا !  | 

2- مرثیه ای برای درخت غمگین حیاط خانه ... حالا که دیگر نیست ...

 

 

خزان شد و خزانه ی درخت خانه، شد تهی

نوای برگ بی نوا، به پا شود، چو پا نهی

 

تکاند، باد، شاخه ای؛ فکند، شاخه، برگها

 فغان که باد می دهد، به برگ ها، چه مرگ ها

 

نشانده، غصه، خارها؛ به چشمخانه ی درخت

فشانده، دست، هر طرف؛ ز درد جانفزای سخت

 

ز دور گر نظر کنی، به حلقه های پیچ پیچ

نمانده، سبز - شاخه ای؛ نمانده هیچ، هیچ، هیچ

 

چه فصل پر طراوتی، گذشته از کنار او

چه سوز پر شقاوتی، که دارد انتظار او

 

نشسته در میان خود، میان شاخه های خود

"چه شد که خفت و دم نزد ؟ چه شد که بی ترانه شد ؟"

 

"درخت سرد غم زده، کجاست قلب سبز تو ؟

چه شد نشان زندگی، که بشکفی از آن ز نو ؟"

 

به دست های پاک خود، گره ز شاخه ها گشود

میان آن شکسته ها، دلی پر از شکوفه بود !

 

         بندر انزلی  

سه شنبه   ۲۱ / ۷ / ۱۳۷۱

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 2:37  توسط علی آ قا !  | 

1- چی شد که اینطوری شد ؟!

 

اللهم سهّل و تمّم

 

چند و چون حیرانی آن مرد آویزان،

                                            که در خیابانی لیز، 

                                                                    به نیفتادن می اندیشد !

 

۱- "چرا" مي نويسم ؟

 ميگن، اون قديم - نديما، آدما زياد فكر مي كردن، نتايج خوبي هم مي گرفتن،

و همه رو تو نوشته هاشون ثبت مي كردن كه بعضي هاش الآن موجوده.

همون آدما بعدأ به جايي رسيدن كه خيلي بيشتر از "خيلي" فكر مي كردن،

ولي هر چي زور مي زدن، نتيجه ي به درد بخوري به دست نمي اومد !

كه البته اينارم با صداقت قابل تحسيني توي اعترافاتشون نوشتن براي ما.

امروز - اما - آدما، گرفتار وضعيتي شدن كه بهش ميشه گفت؛

فكر نكردن، نتيجه گرفتن، و مكتوب كردن همين نتايج ِ "فكر نكرده به دست اومده" !

درسته كه روي كاغذ غير منطقي به نظر مي آد، ولي چيزيه كه هست.

( به کسی بر نخوره، اينارو دارم به خودم ميگم تا يادم بمونه ! ... )

تازه ! بنده ي" آويزون"، با توجه به اين اوضاع ناميزون، حدس مي زنم ( و ايضأ نگرانم  )

كه اگه همينطور ادامه بديم - عن قريب -  به دستاوردهاي غريب تري هم دست پيدا مي كنيم !

يعني - مثلأ - آدماي "فردا"، ( "امروز" رو نمیگم ها ... گفتم "فردا" !

خدا رو شکر این آدمایی که میگم الآن دور و ور ما نیستن !)

 بدون اينكه زحمت فكر كردن رو بكشن، بي خيال نتيجه و فارغ از هر گونه "معنا مندي"؛  

شروع مي كنن به نوشتن ! يعني مي نويسن، فقط براي اينكه يه "چيزي" نوشته باشن !

همش درحد همون پاسخ به غريزه ي فطری شون ؛ ارضاء حس دروني با كم هزينه ترين شكل موجود.

تازه ! مالياتم كه نداره !

انگار يه اجباره و اگه ننويسن نظم كائنات از هم مي پاشه !

( گفتم که ... با خودم هستم ... جسارت نباشه ... دارم به خودم میگم تا یادم نره ! )

نمي دونم ، نوشته اي كه نه متكي به انديشه ي نويسنده ش باشه،

و نه ناظر به كاركردي در ذهن و جان مخاطب، چه جور مخلوقيه !

راستش کم کم دارم این واقعیت تلخ رو می پذیرم که ، آدما از فكر كردن خسته شدن

و ديگه به انديشه هايي كه خلاف مواضع فعلی شون رو اثبات مي كنه، علاقه اي ندارن.

( لابد چون براشون صرف نمی کنه و بیشتر باعث دردسر شونه ! )

پس ترجيح مي دن، دل به عقايدي ببندن كه  وضعيت موجود و موافق خودشون رو تشريح مي كنه.

حالا از توي اين "خود تأييدي" و "خويشتن پرستي" و "از خود راضي بودن"،

چي بيرون مي آد ؟  ... خدا مي دونه. (نمی دونم ! شايد حتي اونم ندونه !)

به هر حال ... می خوام بگم ...

 "کلمه"، مقدسه. مثل باقی مقدساتِ هر کسی، باید حرمتش رو نگه داشت.

باید دینش رو ادا کرد، و گرنه ...

 

باور کنین ...

اينارو دارم به خودم ميگم ... فقط واسه اینکه يادم بمونه ...

تا يادم بمونه كه نوشتن آدابي داره و بايد رعايت بشه ...

تا فراموش نكنم كه چرا مي نويسم ...

تا يه وقت خداي نكرده، حيثيت كلمات رو به باد ندم ...

تا يه موقع چيزي ننويسم كه بدهكار وجدان خودم  و طلبكار خلق خدا بشم ...

 

مي نويسم تا نوشتن رو ياد بگيرم ...

ياد بگيرم كه چطور بشنوم و چطور ببينم و چطور بفهمم ...

بفهمم كه چرا مي نويسم ...

تا بدونم كه چطور بايد بنويسم ...

 

آره ... اينارو دارم براي خودم ميگم ... واسه ی دل خودم ...

و البته، احتمالأ ...

واسه ی  هر كسي كه "نوشتن" رو جدي گرفته باشه ...

 

2- چرا "اينجا" مي نويسم ؟

 خب، راستيتش مي تونم يه چند تا دليل پيش پاافتاده ی به ظاهر معقول بيارم؛

اما ترجيح مي دم کلاً از عنوان کردن علت های اصلی و فرعی، صرف نظر كنم و  بي خيالش بشم.

چون حس مي كنم، هيچ دردي رو از هيچ كسي دوا نمي كنه ... نه از شما، نه از خودم !

تازه ! مسئله ی مهمی هم نیست، هیچ ! پس بهتره در مورد چیزای بی اهمیت حرف نزنیم ...

از طرفي ... حالا چه فرقي مي كنه ؟

نوشتن، نوشتنه ديگه ... چه اينجا ... چه اونجا ... چه هر جا ! ...

مهم اينه كه "چي ميگي ؟" و "چطور ميگي ؟"

باقيش ديگه حواشی پرت و جزئيات گمراه کننده س ... حالا شما رو نمي دونم ...

اما واسه من كه اينجوريه ... يعني از اول اولش كه اينجوري نبوده ... كم كم اينجوري شده !

 

 3- قراره "چي" بنويسم ؟

 براي "اينجا"، نه برنامه ي خاصي دارم، نه مقررات مشخصي.

نوشته ها، ممكنه به هر فرمي و به هر زبوني، و از هر كسي و در مورد هر چيزي باشه.

سعي مي كنم متعهد به "كسي" يا متضمن "چيزي" نباشم،

چون می دونم که از پسش بر نمی آم.

از اونجايي هم كه خودم، با دست خودم، و به شكل كاملأ آگاهانه،

يه عالمه مشغله ي ظاهراً  " آخر و عاقبت ندار ! " واسه خودم درست كردم،

و به همین دلیل معمولأ بيشتر لحظات زندگيمو، تقريباً در وضعیتی بين زمين و آسمون

(به حالت آويزون !) سپري مي كنم، بديهيه كه "اينجا"، حضور چندان پر رنگ و منظمي هم

نخواهم داشت ...یعنی نمی تونم که داشته باشم ...

( اما شما راحت باشین ! ... اصلاً خیال کنین که من کلاً نیستم ...!! )

حتی ممكنه همه چيز "اينجا" - مثل همه چيز اين "دنيای فانی" - ناپايدار و

غير قابل پيش بيني باشه ! ...  کسی چه می دونه ؟! ...

 

همینجا لازم می دونم، پیشاپیش از تموم افراد حقیقی و حقوقی و آشنا و غریبه؛

برای کلیه ی سوء تفاهم ها و دلخوری ها و خلف وعده ها و کدورت های احتمالی،

که بنده در ایجاد و یا گسترش شون، یقیناً نقش تعیین کننده ای خواهم داشت (!)

طلب بخشش و حلالیت کنم !

گفتم كه ... گفته باشم ، بعدأ نگين كه نگفتي و ...

 

خدا رو چي ديدين ؟

شايد يه روزي - همينجوري، الله بختكي و قضاقورتكي! -  مام واسه خودمون

كسي شديم و چيزي از خودمون صادر كرديم، كه بعدها (وقتي كه نبوديم)،

سندي باشه براي اثبات بودنمون، به اونايي كه ما رو نديدن ...

خاطره اي و ذكر خيري ...

و اگه شد ...

فاتحه اي و طلب مغفرتي ...

... همين !

 


 

همچو خورشيد، به عالم، نظري ما را بس

نفس گرم و دل پر شرري ما را بس

 

خنده در گلشن گيتي، به گل ارزاني باد

همچو شبنم ،به جهان، چشم تري ما را بس

 

گر چه از ديده ي كوته نظران افتاديم

نيست غم، صحبت صاحب نظري ما را بس

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 17:13  توسط علی آ قا !  |