18- لطفاً - با زبان خوش - به من رأي بدهيد !!
مثلاً مقدمه :
اكنون كه به حول و قوّه ي الهي، موسم انتخاب همايوني جمهور فرارسيده و به هر جا كه مي نگري
غوغاي پروپاگاند و طوفان پوستر و پلاكارد و ترافيك عكس و شرح حال و همهمه ي "به ما رأي بدهيد"،
گوش ها و چشم ها را مي نوازد؛ بنده ي شرمنده ي يك لا قبا نيز، اوضاع را مساعد ديدم و ابن الوقتي
پيشه كردم و جهت عقب نماندن از اين قافله ي مُعزّز و ايضاً پيرو سياست گرفتن ماهي از آب گل آلود؛
صادقانه و بي شيله - پيله، شرح حال مختصري از كانديداي مورد حمايت خود را به محضر ناظران و
منظر حاضران، عرضه داشته و عاجزانه التماس دعا دارم !! ... حال، اين شما، و اين هم ...
شرح اتوبيوغرافيك احوال و اقوال شيخنا و مولانا " علي آقا !" (ره!)
آن سرگشته ي راه حق ، آن سالك ِ آويزان ِ معلق ؛
آن لوطي ِ مستغني ِ مستحق ، آن در اقيانوس ِ مكاشفات ِ خويش، مستغرق ؛
آن درويش ِ به ظاهر خاكي ، آن معاند ِ آدم هاي عرق خور و ترياكي ؛
آن موجود ِ پيشاني سپيد ِ ناشناس ، آن نخود ِ هر آش، در كسوت ِ كارشناس ؛
آن معالج مجروحان و مجانين و بيماران ، آن "فلورانس نايتينگل" ِ مذكر ِ زمان ؛
آن كاتب بي حساب و كتاب ، آن عابر ِ پياده ي همواره در شتاب ؛
آن صاحب ِ صوت ِ داوودي ِ هارمونيك ، آن خنياگر ِ نغمات ِ فولكلور و سنتي و پاپ و سمفونيك ؛
آن آرتيست و رژيسور ِ پشت ِ پرده ، آن جوان ِ ناكام ِ جواني نكرده ؛
آن راقم ِ نستعليق و شكسته با قلم ، آن دارنده ي كلي كتاب، از همه رقم ؛
آن متعلق به همه ي دوستان و دشمنان و رفقا ... شیخنا و مولانا و مرادنا ، "علي آقا ! "؛
از اعاظم ِ فن ِ خطير ِ "اورجانس" بود و به روايت شاهدان، دايم در آمبولانس بود ...
و براين نمط بودي، تا همانجا از فرط ِ جُوع و ضعف هلاك يافت ! (رحمة الله عليه !)
نقل است : چون خواست از مادر بزايد، تأخيري مديد داشت ! چنان كه طبيبان به استيصال در آمدند و
مريدان به التماس و تضرع، هفت شبانه روز بگريستند و به آواز حزين همي ناليدند :
"علي بالا ! ... باشماقلاروئه ياغلارام ... اوستونَه گول باغلارام ... سَن گلمَسَن آغلارام ..." سودي نكرد.
گفتند: بَرگو ! چون است كه نمي آيي ؟ گفت: شما يه دليل بگين كه من به خاطرش مجبور باشم بيام !
و كس نبود از حاضرين كه اين حرف بشنيد و در دم جان نداد ...
پس شيخنا را حوصله تنگ آمد از نيامدن و به ناچار آمد ... و شيخنا با اسب آمد و شيخنا در باران آمد !
و چون نيك نگريست، جملگي ياران را در غم هجران ِ خويش مرده يافت، پس محزون گشت و تنها بماند.
و از ميان مشايخ ِ كبير، هيچ يك به سان ِ او بي مريد و تنها نزیست.
و اين - البته - يك اشتباه محاسباتي بود و از كرامات شيخنا نبود !
گويند: به يك سالگي سخن ها گفتي و عبارات نغز و پر مغز تلاوت نمودي، به زباني كه كس آن را
ندانست، الاّ خودش. و به پنج سال كه رسيد، هر صوتي كه از خود صادر نمودي، به شعري مانستي،
گاه "كلاسيك"، گاه "نو" ! كه هزار مرشد ِ كامل، اندر معاني آن حيران بماندندي ... تا هم اكنون.
اما ابتداي كار او ... آن بود كه به ولايتي ساحلي اوفتاد. چون رسيدند، ايستاد. گفت: اين چه باشد ؟
گفتند: دريا باشد. در حال ضجه اي بزد و چنان بر خاك اوفتاد كه از تأثير آن، جمله مرغان ِ هوا،
اسهال شدند و آسمان سراسر كبود گشت. چون برخاست، ابرها مي باريدند. پرسيد: اين چه باشد ؟
گفتند: باران است يا شيخ ! دگربار نعره اي كشيد و باز از هوش برفت و تا سي و شش سال آنجا بود،
چون سنگي بر ساحلي، چنان كه او را از ساحل و دريا و باران، جدا نتوانستي دانستن (جل الخالق!)
آورده اند: كرور كرور خلق الله، هر معضل ِ معطّل و هر مشكل ِ لاينحلي را نزد وي آوردندي و شيخنا
به سر انگشت ِ كرامتي كه داشت، گره مي گشود و حل ِ معمّا مي نمود، به چه خوشگلي !
او را معالجات و معجزات ِ"پسيكولوجيك" بسيار بود و هر كه از افسردگان و پريشان خاطران و
به بن بست رسيدگان و دلشكستگان ِ عاشق پيشه و هر كه قصد ِ هلاك ِ خويش داشت و
همسران ِ ناسازگار را، مونس و مشاور بود و سنگ ِ صبور ايشان بود.
گويند: ماه ها در دارالمجانين ِ ولايات ِ "اسپاهان" مي زيست و خندان همي بود و همی گفت:
مجانين بهترين همنشينانند، هرگز دروغ نگويند و هميني هستند كه مي نمايند ! (كثرالله امثالهم !)
گفتند: نترسي از ايشان ؟ گفت: ايشان را که فهم نباشد؛ از آن ترسم كه مي فهمد !
باري، يكي از در آمد كه: اي شيخ ! مرا استادي بايد، در فلان فن؛ تا طي ِ درجات كنم و كسي شوم
در خيل ِ صاحب هنران؛ رهنمون چه مي فرمايي ؟ فرمود: استاد تو را چيزي نكند. از او تو را چه حاصل ؟
تا تو خود چيزي نباشي، استاد كيست ؟! كه آن اساتيد دو قسم اند:
آناني كه چيزي دانند؛ كه هرگز آن چيز را به تو نخواهند آموخت،
و آناني كه چيزي ندانند؛ كه باز چيزي به تو نخواهند آموخت !
پس بكوش تا شاگردي آموزي، آنگاه همگان را استاد خويش همي خواهي يافت !
و از اين دست كلمات عالي، شيخنا را فراوان بر زبان مي آمد.
گفتند: چه داري ؟ گفت: تكّه اي آبرو و ذرّه اي اعتبار که تمام ِ موجودي ِ من باشد !
گفتند: چه پوشي ؟ گفت: هر چه از عرياني بهتر !
گفتند : چه خوري ؟ گفت: هر چه غير از مال ِ مردم و ... سنگ !
گفتند: چگونه باشي ؟ گفت: از فردا بهتر باشم !
گفتند: چه كني ؟ گفت: هر چه "او" بخواهد.
گفتند: چه خواهي ؟ گفت: هيچ ... تا "او" چه خواهد.
گفتند: "او" كه باشد ؟ گفت: اگر دانستمي، كار تمام بودي !
گفتند: تو بر سياق ِ آدميزاد نباشي ! گفت: آري ! نباشم ؛ ليك مي كوشم كه باشم !
و آژيركشان از معركه گريخت !
حكايت است از آن يوم ِ مَبروك، كه خلايق صوت ِ جميلش، اول بار از "راديول !" نيوشيدند. پس چنان
هيجاني بر جهانيان عارض گشت كه نيمي از نيوشندگان - درجا - ريق ِ رحمت را سر كشيدند،
از بس که گوارا بود ! و ايضأ حكايت كنند از آن لحظه كه تمثال ِ شيخنا بر صفحه ي "تلفيزيول !"
پديدار شد، چون قمر ِ ليالي چهاردهم. پس آن نيمه ي باقي مانده از خلق الناس نيز في الفور
به ديار باقي شتافتند. ( رحمة الله عليهم اجمعين ! )
و منقول است، از كتاب ِ مستطاب "تذكرة الشيخيه، في فنون الغربيه " كه :
شيخنا به روزگار ِ جهالت و به قصد ِ كسب ِ مهارت، رنج ِ غربت را به جان خريد و راهي ديار ِ "اسپاهان"
گرديد تا "علم ِ نوين ِ تيمار ِ بيمار" بياموزد و جانفشاني نموده، "اول ِ عيش و خوشي همدم ِ بيمار"
گردد ... و چنين نيز شد. پس در آن دارالشفا امراض ِ گونه گون بديد ؛
از : سرطان و انفاركطوث و ذات الريه و ماخوليا و جرب و استئوميليت و آشالازيا و
هايپرطروفي پروسطاط و گال و تركيدگي طحال ...
تا : هپاطيط و فتق و استسقاء و طالاسميا و سلسلة البول و نارسايي احتقاني قلب و
مننجيط و تنگي ميطرال و گشادي كانال ! ... و الي غير النهايه ... و تجربيات عظيم اندوخت.
و او را همواره آب در ديدگان جمع گشتي از رويت ِ انبوه ِ بيماران، از رقّت ِ قلبي كه بر وي مسلط بود.
(الهم اشفع كل مريض ؛ الهي آمين !) پس به حذاقتي نايل آمد كه پوست ِ دريده ي مضرّس را چنان
به بخيه جمع كردي، كه از اولش هم نكوتر شدي و پنداشتي كه جراحي پلاستيك نمودي !
و چون "اينجكشن" را تمام مي نمود بر باسني، بيمار هنوز در "شش و بش" بودي كه "زدي يا نزدي ؟"
و پُر بيراه نگفتي، اَزيرا سوراخ ِ تزريق بر كفل ِ مباركش هيچ مشهود نبودي !
نقل است كه همسر نداشت، تا همچنان كه عَزب بمُرد ! گفتندش : شيخنا ! اين چه رمزي باشد،
كه سنت به جا نياورده اي ؟ خنديد و فرمود: فرصتش را ندارم، اخوي !
و ايضأ فرمود: مرا با "زنان" مسئله اي نباشد، مشكل ِ من "ازدواج" است !
و مي گفت: زن مساوي ست با جميع ِ بلاياي لطيف، به توان ِ انواع ِ ناراحتي هاي ظريف !
و چنین نقل مي كرد از مشايخ ِ بلاد ِ افرنجيه، كه گويند:
مردي كه زن ندارد كامل نيست، وقتي كه گرفت، "تمام" مي شود !
و در نسخه اي مخدوش و استكباري آمده است كه :
شيخنا مي خواست؛ لكن كسي او را نميخواست !! (لعنت الله علي جاعلين هذه الحديث!)
و در روايت است كه افلام ِ سينماتوغرافيك، فراوان مي ديدي، از همه ي انواع ِ
هنري، اكسپريمنتال، هاليوودي، كانسپشوآل، هندي، وطني و ...ايضاً آبگوشتي !
و تيارت هاي بسيار پروداكشن مي نمودي از براي اجراي عموم و هكذا فستيوال؛
و مباحث ِ تئوريك از خود صادر همي كردي و در انتقاد مُنصف بودي، اما رحم و مروت نداشتي !
و مربي بود بر دسته ي سرود خوانان و نيز قاضي بود در مسابقات ِ مطربان !
و از معجزات ِ مشهور ِ شيخنا همين است كه در دسته ي همسرايي اطفال ِ صغيره،
بر جاي طفلي غايب از صف، سنگي نهادي و از پس تماريني شاقّ، سنگ را سرود خوان ساختي و
مترنّم ! ... و از اين عجيب تر چه باشد ؟!
و در نُسَخ ِ خطي مرقوم است، هر گاه ندايي از گوشه اي برمي خاست كه: "علي آقا !"
في الفور پاسخش مي داد كه: "بله آقا !" و بدين سبب، مدام، آويزان در سطح ِ شهر بودي و
در پي خلق همي رفتي و با چارديواري خانه قهر بودي، چندان كه اهل بيت را، زيارت وي كمتر
حاصل آمدندي و والده ي مكرمه اش، همواره بر او نامه نگاشتي كه:
در حسرت ديدار تو، آواره ترينم / هر چند كه تا منزل تو، فاصله اي نيست !!
و نقل است، چون پير بشد و خواست كه بميرد،
جز خودش - كه افقي بود - تنها يك تن ِ ديگر بر بالينش - راست و عمودي - ايستاده بود.
و آن، شيخ الشيوخ ِ اعظم، حضرت عزراييل (رضي الله عنه) بود !
او را فرمود: حرف ِ آخرت را بگو و زود جان بده ... ما هزارتا كار داريم !
شيخنا آهي كشيد و زير لب زمزمه نمود: اگر جوان مي دانست ... اگر پير مي توانست ... !
اين بگفت و جان بداد ... (خدايش بر او رحم كند !)
و چون بمرد، آب از آب تكان نخورد و كار ِ دنيا هيچ لنگ نماند؛
چنان پنداشتي نه كسي آمده و نه كسي رفته !!
چيزي در مايه هاي مؤخره :
تمام مندرجات فوق، مستند و مستدل مي باشند. حالا گيريم به قاعده ی یک بند انگشت چاشني اش
را زياد كرده باشيم ! تقصير ما كه نيست. اقتضاي اين سبك ِ نوشتاري ست.
معترضين محترم، بروند يقه ي "شيخ فريدالدين عطار" را بگيرند و در ضمن از ايشان بپرسند كه
چرا اسم ما را در "تذكرة الاولياء" خودش نياورده !!
باقی بقایتان ... جانم فدایتان ...
