<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مرد آویزان، در خیابان لیز</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com</link>
<description>چند و چون حیرانی آن مرد آویزان ، که در خیابانی لیز ، به نیفتادن می اندیشید !</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 13 Jul 2011 12:19:19 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>41- not only بازگشت ... but Also عارفانه ... !!</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/41</link>
<description>اوه ! ... سلام آقايان ! ... سلام خانومان ! ... الا اي برادران مذکور و هلا اي خواهران مأنوث ! ... گراميان محترم ! ... محترمين گرام ! ... حضار عزيز و عزيزان حاضر ... و درود بر شما، اي ساير دوستان و بستگان و الباقي ِ آشنايان اين محفل بي ريا ! ... علي الخصوص سر رفتگان اين جمع ! که همينجا مِن باب حسن مطلع، مناسب مي دانم جهت علوّ درجات ِ از در گذشتگان ! و رضايت خاطر بازماندگان و ايضاً براي شادي روح پرفتوح خودتان و خانواده ي معذبتان، کف و سوت جَلي عنايت بفرماييد</description>
<pubDate>Wed, 13 Jul 2011 12:19:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>40- دنیایی کوچک با دلتنگی های بزرگ</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/40</link>
<description>دنیای کوچکی ست ما کِرم های زشت و پَلشتیم بی دست و پا و کور در پیله ای محقّر و تاریک پروانه های نارس و کالیم مایوس از احتمال ِ وقوع ِ حادثه ی بالهای رهایی محبوس ِ تار و پود ِ حلقه ی ابریشمین ِ حسرت و تردید دیوار می تنیم بر خویش و بر تَنی که هرگزمان خویشتن نبود دنیای کوچکی ست فرضی مُسلّم و محتوم قطعیتی مَجازی و لرزان امکان ِ عقل گریزی، به ارتفاع ِ شک و دروغ ناممکنی، به مختصات ِ حقیقت و ایمان &quot;هست&quot;ی شبیه &quot;نیست&quot;، &quot;نباشد&quot;، &quot;نمی شود&quot; &quot;هیچ&quot;ی چنان که &quot;بود&quot;، &quot;جز</description>
<pubDate>Sat, 18 Dec 2010 21:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>39- گمشده ی لب دریا</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/39</link>
<description>برای تو ، و برای هر آنچه که با تو ... وسطای شهریوره. تابستون داره نفسای آخرشو می کشه. اما لابد هوا هنوز اینقده گرم هست که سر ِ صبحی کشونده باشدت پای پنجره ی باز اتاق، با بالا تنه ی برهنه. نگات می کنم که دراز کشیدی و تکیه دادی تو سه کنج دیوار و کتاب می خونی ... دارم حاضر می شم برم بیرون ... - ترجمه ی &quot;صالح حسینی&quot; یه، نه ؟! ... خوبه ... یکی دو تا ترجمه ی دیگه هم ازش هست. گیر آوردی اونارم بخون ... از مقایسه شون ضرر نمی کنی ...</description>
<pubDate>Mon, 06 Sep 2010 11:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>38- اشطباح ننویصیم ... قلت قولوت بلقور نکنیم ...</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/38</link>
<description>عندکی در باب آصیب شناثی ضبان کطبی و شفاحی امروظ ما عضیظ من ! ... غربانت بروم ! ... بذرگوار ! ... تو که صنی ازط گزشته است ... تو که یک عمری برای خودت رفطی وعامدی و انگار نه انگار ... تو که مدرک داری ... تو که منسب داری ... تو که معلمی خیر سرت ... تو که شاگردی ارواح عمه ات ! ... ای درد و بلایت بخورد توی کاصه سر خودط ! ... آخر مگر مرظ داری ؟ ... باباجان ! دغت کن ! ... هواست را جم کن ... زیر پایط را نگاه کن ...</description>
<pubDate>Wed, 21 Apr 2010 12:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>37- ساز نو ؛ آواز نو</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/37</link>
<description>پرده بگردان و بزن ساز ِ نو هین كه رسید از فلك، آواز ِ نو ساحت اندیشه بلند است و سایه اش سنگین ... به رسم معمول، ایستاده بودیم پای حصار این برج رفیع و - اگر اندیشیدن را نوعی تخلیه ی افکار بیانگاریم - گلاب به روی تان ... بی ادبی ست ... رویمان به همان دیوار ِ کذا ... داشتیم فکر می کردیم ! ... به چی ؟ ... حالا بماند ... نه ... اصلاً چرا بماند ؟ ... راستش تقریباً به همه چیز و هیچ چیز ! ... خب آخر، سال ِ کهنه، همینجوری الکی الکی - و بدون کسب تکلیف و بی اجازه ی</description>
<pubDate>Mon, 12 Apr 2010 16:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>36- من وقت مردن ندارم</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/36</link>
<description>برای او که بزرگ زیست و هرگز حقارت مرگ را ندید ... تا رفت ... رهایم کن ای مرگ من با تو حرفی ندارم مرا کار و باری به جز زیستن نیست - هرگز نبوده ست - من با تو کاری ندارم رهایم کن ای دیرپا تا هنوز و همین جا رهایم کن ای خصم دیرینه من وقت ِ مردن ندارم و حتی مجال ِ دمی همکلامی و هم صحبتی با تو را هم تو در بطن ِ تابوت ِ تنگ ِ فراموشی و ناخوشی خانه داری تو در قلب ِ معیوب ِ وامانده از رفت و آمد تو در ذهن ِ مأیوس و لرزان ِ از سقف آویخته تو در روح ِ مجروح ِ درهم شکسته</description>
<pubDate>Tue, 02 Mar 2010 09:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>35- يك لحظه زيستن ...</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/35</link>
<description>من همواره آواره تر از باد، زیسته ام چشم انتظارتر از کویر بی قرارتر از دریا و غریب تر از قله های مه آلود ٍ دور دست تماشایی تر از باران، گریسته ام دلتنگ تر از غروب تنها تر از ستاره و غمگین تر از قناری بی جفت ٍ در قفس من ذره ذره آب شدم نقطه چین شدم وقتی بهار بر آخرین صفحات ٍ سپید ٍ دفتر ٍ برف مشق ٍ شکوفه می نوشت من برگ برگ فرو ریختم از شاخه های لخت وقتی که لشگر پاییز دار و ندار ٍ جنگل ٍ بیچاره را به یغما برد من بسیار زیسته ام ...</description>
<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 19:55:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>34- نَشتی های قلم</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/34</link>
<description>١ از راه که آمدم ... تو خواب بودی و زمستان بود برخاستی ... بهار، پشت ِ پنجره می رقصید که من دوباره به راه افتادم ... ٢ غمگین مباش ! تقصیر، از تو نیست این جبر ِ ناگزیر ِ روزگار ِ لعنتی ِ ماست که گاهی نمی توان عاشق ترین &quot;دو - گانه&quot; های جهان را با هم، کنار هم بر حجله گاه ِ خلوت ِ &quot;یک - گانِگی&quot; نِشاند مجموع ِ هر &quot;دو&quot;یی که &quot;یک&quot;ی نیست جمع نقیض ها همیشه به &quot;یک&quot; جا نمی رسد از این محاسبه سهمی نمی بریم، هیچ پس بی خیال ...</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 20:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>33- بزنگاه معجزه</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/33</link>
<description>هی ! ساده لوح ِ سایه نشین ! آفتاب را ببین ! چشم انتظار ِ کدامین طلوع ِ نه ممکن، نشسته ای گردن، به بند ِ کدامین دخیل، بسته ای هنوز اينقدر پاي اين بساط ِ عبث، پا به پا مكن اينگونه سر مَنه، به دامن ِ عفريته ي فريب كُرنش مكن، مقابل ِ اين معبد ِ عقيم بيهوده ميوه هاي كال ِ باغ ِ شعبده را دندان مزن، به ذائقه ي كج خيالي ات معبود ِ دادگسترت، آیا هرگز تو را برای چنین حقارت ِ ننگین و موهِنی به نیابت گُزیده بود ؟ ...</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 06:12:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>32- و شاید اگر ما بدانیم ...</title>
<link>https://jalaste.blogfa.com/post/32</link>
<description>و تو نمی دانی ... و تو چه می دانی ... آوار ِ مصیبت ِ مهیب ِ پیری ِ یک شبه را که از فهم ِ هزار هزار سال، جوانی ِ برباد رفته بر سرت خراب می شود ... پس به آنچه که داری و دانی، مناز و فرصت ِ امروز را، در قمارکده ی حسرت ِ دیروز و وعده ها ی فردا، مباز و تو نمی دانی ... رنج پایان ناپذیر زیستن را در سرزمینی که هیاهوی ِ بی توقف ِ مردگان ِ سخنگوی ِ متحرکش مجلس ِ ختم ِ زندگانی را به جشن نشسته است نه ... تو نمی دانی ...</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 19:43:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>jalaste</dc:creator>
<guid>jalaste.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
</channel>
</rss>
