35- يك لحظه زيستن ...
منهمواره
آواره تر از باد، زیسته ام
چشم انتظارتر از کویر
بی قرارتر از دریا و غریب تر از قله های مه آلود ٍ دور دست
تماشایی تر از باران، گریسته ام
دلتنگ تر از غروب
تنها تر از ستاره و غمگین تر از قناری بی جفت ٍ در قفس
من ذره ذره آب شدم
نقطه چین شدم
وقتی بهار
بر آخرین صفحات ٍ سپید ٍ دفتر ٍ برف
مشق ٍ شکوفه می نوشت
من برگ برگ فرو ریختم از شاخه های لخت
وقتی که لشگر پاییز
دار و ندار ٍ جنگل ٍ بیچاره را به یغما برد
من بسیار زیسته ام ...
بسیار گریسته ام ...
و ... بسیار مرده ام
آری ...
من بارها و بارها جان سپرده ام
تا یک نفس
شاید به قدر ٍ همین لحظه ای كه هست
حتی به قدر ٍ همان فرصتی که نیست
یک بار هم که شده
برای تو
به خاطر تو
در کنار تو
آزاد و شاد
زندگی کنم ...