22- تب در مطب ! (ميان پرده هاي بي پرده !)

 

1- معماي بدون شرح !

 - دكتر جان سلام ! ببخشا ... بد موقع مزاحم شدم، نه ؟ همش يه سئوال كوچيك داشتم،

زياد وقتتو نمي گيرم ...

- بفرما ...

- جسارته ! پيش شما ...

- خواهش مي كنم ... راحت باش ...

- چشم ! خانومم پريروزا رفته درمونگاه، يه قرصي بهش دادن ...

- چي بود اون قرصه ؟

- حالا هر چي ! ... وقتي اونو مي خوره، بي ادبيه، بهش نمي سازه ... گلاب به روت ...

دل پيچه مي گيره ...

- مشكلش چي بوده ؟

- اونشو ديگه نمي دونم ... ولي قرصه رو كه مي خوره، دل و روده ش ...

- خب، من بايد بدونم اسم اون قرص چي بوده ...

- يه قرص ... تقريباً سفيد ... آره ديگه ... سفيد ريزه ... لامصب، همين كه مي خوره، البته بي ادبيه ...

- شما يا قرصو برام بيار يا اسمشو بهم بگو ...

- درسته ... اطاعت ... ولي آخه از روزي كه شروع كرده به خوردن، اصلاً سيستمش ريخته به هم ...

- گفتم كه من اول بايد بدونم اون چه قرصيه ...

- ببين دكتر ! گفتم كه ... يه قرص سفيد ريزه ... مثل عدس ...

- عزيز من ! صد تا قرص ريز سفيد هست ... من كه علم غيب ندارم  ...

- فرمايش شما صحيحه ... ولي دو روزه اين دل پيچه امونشو بريده ...

- شما اسم قرصو بايد ...

- اون كه حتماً ! ... فقط مي خوام بدونم، صلاح مي دونين ...

-  بابا جون ! چرا گوش نمي دي ... من تا ندونم ...

- حق با شماس ... هر چي شما بگين ... اما اين اسهالشو چيكار كنيم كه الآن دو روزه شروع شده ...

- آقاي محترم ! اينجوري من هيچي نمي تونم بگم ... برو اون قرصو بيار ...

- بابا يه قرص ريز سفيده ... عين عدس ... يه كم كوچيكتر ... يا شايدم بزرگتر ! ...

[10 دقيقه بعد ... ]

- حاج آقا ! چرا متوجه نيستي ؟ من بايد قرصو ببينم ...

- آخه اسمشو كه من نمي دونم ... راستي يه وقت خطرناك نباشه ؟!

- همون كه گفتم ... برو بيارش ...

- خب، پس مي فرمايين برم ...

- آره ... برو ...

- آهان ! يعني برم قرصو بيارمش خدمت شما ؟ ...

- بع .... له ! ...

[بالاخره یارو رفت ... نيم ساعت بعد آمد ... با مشتي قرص صورتي رنگ (!)،

كه هركدام به قاعده ي يك دو ريالي بود ! ... همه را ريخت روي ميز ... ]

- مرد حسابي ! اينا كه نه سفيده، نه ريز ...

- يه دقه اجازه بده ديگه دكتر ! ... اون قرصارو كه پيدا نكردم !! ... اما رفتم خونه، ديدم بنده ي خدا

مثل مار، داره به خودش مي پيچه ... گلاب به روتون، اين اسهالش هنوز خوب نشده ...

تازه، مي گفت درست از وقتي كه سه تا از اين قرص صورتيارو خورده، دست و پاشم يخ كرده ! ...

دكتر، يعني مي گي مال اين قرصاس ؟!! دستم به دامنت ... يه وقت بلايي - ملایی سرش نياد ؟! ...

 

2- برو بالا ... !

- پدر جان ! گفتي اين دختر خانومت چند سالشه ؟

- والله چه مي دونم ! ... گفتم كه ... گمونم امسال مي ره كلاس اول ! ...

- خيله خب، تبش خيلي بالاس ... براش شياف هم نوشتم ... استفاده كنه تا ...

- روزي چند تا بخوره دكتر ؟!

- نه نه ... نبايد بخوره ... بايد ...

- يعني بايد بماله ؟!

- نه عزيز من ! ... ببين ... اين شيافو بايد بزاري ... تو ... تو ... مقعدش ...

- واسه چي زير بغلش دكتر ؟

- نه آقاجون ! اجازه بده ... زير بغل چيه ؟! ... اين بايد استعمال بشه ...

- چي بشه ؟ ... آها فهميدم ... بايد بكوبم و خوردش كنم، بعداً بدم بخوره ؟ ...

- يه دقه صبر كن ... گوش بده به من، ببين چي مي گم ... اين شيافو از تو جلدش در مي آري ...

مي ذاري نوك انگشت وسطي دستت ... خب ؟ ... بعدش ...

از پشت ... يه راست مي دي مي ره بالا ...

- اي خدا پدر مادرتو بيامرزه ... خب اينو از اول بگو ديگه ...

- آفرين ! پس متوجه شدي ... حالا بگو ببینم، چي گفتم ؟

- مي ذارم رو نوك انگشت وسطي ... بعدم صاف مي رم بالا ...

- باريكلا ... برو به سلامت ... دست بچتم بگير، تو راه پله ها زمين نخوره ...

چيزاييم كه گفتم يادت نره ...

[ 5 دقيقه بعد ... تلفن زنگ مي خورد ]

- الو ... بفرمايين ... سلام دكتر ! شمايي ؟ چيه ؟ طوري شده ؟

- دكتر ! از شما ديگه انتظار نداشتم ! ... آخه نمي گين مريضام چي فكر مي كنن ؟!

- يعني چي ؟ چي شده مگه ؟ من اصلاً سر در نمي آرم ... اتفاقی افتاده ؟

- بابا اين كيه فرستادي بالا ؟ ...

- من فرستادم بالا ؟

- آره ديگه ... همين پيرمرده با دخترش ! ... باور كن چيزي نمونده بود، با مته ي دندونپزشكي

لثه ي مريض بيچاره مو جر بدم ...

-  .... ؟؟!

- يه كاره ... يه شياف رو باز كرده، گذاشته رو انگشت سبابه ش ... سيخ گرفته جلوش و

صاف اومده تو مطب من ! ... ميگم چي مي خواي ؟

مي گه اون دكتر پايينيه گفت اينو اينجوري بگير و صاف برو بالا ! ... داشتيم دكتر ؟! ...

 

3- مريض خيالي !

- عليك سلام. چي شده حاج خانوم ؟ ...

- والله، شما دكتر جوني ... الآن يه مدتيه سرم عجيب درد مي كنه ...

- خب، سابقه ي فشار خون ... سينوزيت ... بي خوابي طولاني ... نداري ؟

- نه قربونت برم ! از اينا نيست !!

- صحيح ... بيشتر چه وقتايي اينطوري مي شي ؟

- وقتش كه دست خودمه !

- متوجه نمي شم ...

- اي بابا ! ببين دكي جون ! ...

الآن يكي - دو ماهه كه هر وقت اينجاي سرمو فشار مي دم، درد مي گيره ...

- خب ؟!

- اينجاي سرمم وقتي با انگشت فشار مي دم، بدجور درد مي گيره ...

- ديگه ؟ ...

- همينطور هست ديگه ! ... اين قسمتم فشار مي دم، درد امونمو مي بره ...

- بدون فشار دادنم درد داري ؟

- نه خير ... اصلاً ... گفتم كه وقتي محكم فشار مي دم، درد مي گيره ...

- خب، كه اينطور ...

بفرما خانوم ... اين نسخه رو كه نوشتم استفاده كن ... حتماً خوب مي شي ...

- دستت درد نكنه دكتر جون ... آمپول نوشتي ؟

- نه.

- قرصه يا كپسول ؟

- هيچكدوم.

- آهان ! حتماً پماده ؟ نه ؟

- نه خانوم محترم ! ... برات نوشتم اونجاهايي رو كه وقتي فشار مي دي، درد مي گيره،

روزي سه بار فشار ندي !! ... مفهوم بود ؟ ... حالا به سلامت ...

 

21- پشه ... گرگ ... و ... جرئت مردن

 

پشه (فریدون مشیری)

پشّه ای در استکان آمد فرود                       تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت، بازی کنان                     بست با دستش، دهان استکان

پشّه، دیگر طعمه اش را لب نزد                   جَست، تا از دام کودک وارهد

خشک لب میگشت، حیران، راهجو              زیر و بالا، بسته هر سو راه او

روزنی می جُست در دیوار و دَر                    تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جهد و تکاپو می فزود                    راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار، سر                             تا فرو افتاد، خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت، لذیذ                  لیک آزادی، گرامی تر، عزیز !

..................................................................................................

گرگ (فریدون مشیری)

گفت دانایی، که گرگی خیره سر                  هست پنهان، در نهاد هر بشر

لاجرم جاری ست پیکاری سترگ                 روز و شب، ما بین این انسان و گرگ

زور بازو، چاره ی این گرگ نیست                 صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش                      سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر                        هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک               رفته رفته می شود انسان پاک

وانکه از گرگش خورد هر دم شکست          گر چه انسان می نماید، گرگ هست

وانکه با گرگش مدارا می کند                    خلق و خوی گرگ پیدا می کند

در جوانی جان گرگت را بگیر                     وای اگر این گرگ، گردد با تو پیر

روز پیری گر که باشی همچو شیر             ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان، گر یکدگر را می درند                  گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست، اینسان دردمند        گرگ ها فرمان روایی می کنند

وان ستمکاران که با هم محرمند            گرگ هاشان آشنایان همند

گرگ ها، همراه و انسان ها، غریب         با که باید گفت، این حال عجیب ؟!

..................................................................................................

جرئت مردن (محمد رضا عبدالملکیان)

در من جرئت مردن نیست / فقط می خوابم / تا بیدار نباشم /

مثل پدرم که در قاب عکسی کهنه / مچاله شده است /

و مثل مادرم / که سال هاست از ردیف پنجم تکان نخورده است /

در من هنوز جرئت مردن نیست / فقط می خوابم /

تا با شناسنامه ام رأی بدهند ...

 

20- مجالی ... که نیست

 

حرفي نمانده ...

سخن را مجال نيست

اين بغض ِ در گلو نشسته ي بي تاب

فرياد ِ زخمي از پا فتاده اي ست

محبوس ِ تار و پود ِ حنجره اي سرخ و بي صدا

ما وارثان ِ صبر و سكوتيم

- همچنان -

نظّارگان ِ ساكت و خاموش ِ روزگار

نزدیک تر بیا ...

از پشت ِ پنجره ي دود و درد و اشك

با من نگاه كن ...

اين خون ِ كيست كه مي جوشد اينچنين

چون چشمه اي كه از دل ِ كوهي روانه است ؟

اين خون ِ كيست كه فواره مي زند

چون واژه هاي سرخ ِ سرودي جگرخراش

از سينه اي كه مرگ در آن خانه كرده است ؟

ديگر چه جاي حرف و سخن

نه ... مجال نيست

تنها نگاه كن ...

از پشت ِ پرده ي لرزان ِ درد و اشك

- دیوانه وار و مست و تبردار -

پاییز ِ نابکار ِ فریبنده را ببین ...

دیگر ز من مپرس

با برگ های سبز ِ درختان چه کرده اند ...