17- داستان های عامه پسند
یادش بخیر ! تازه ترم اول بودیم. تو سالن تشریح دانشگاه علوم پزشکی اصفهان ...
استاد آناتومی، بالا سر ِ یه جسد ِ آش و لاش واستاده بود، که مي گفتن، يه روزگاري، یه پیر مرد ِ
مادر مرده ي هندی، توش زندگي مي كرده و حالا كه، نصيب ما شده بود - دروغ نگم - 50 سالي،
فقط از مرگش میگذشت ... قضیه، مال ِ سال هفتاد و یکه ...
الآن ديگه حتمأ، 17 سال داغون تر شده ! (منظورم هم پیرمرده س، هم استاده !)
[خب، البته واضحه كه اينجور جنازه ها - كه سر و تهشون رو به راحتي نمي شه از هم تشخيص داد -
ارزش تشريحي و آموزشي ندارن و بيشتر جنبه ي نمايشي و دكوري پيدا مي كنن ! علتشم اينه كه
قوانين جاري مملكت، به ما اجازه ي تشريح و كالبد شكافي اجساد ِ مسلمونا و كلاً اهل كتاب
(مسيحي و يهودي و ...) رو نمي ده و از اونجايي كه تو اين كشور ِ دَرندَشت، اصولاً آدم كافر و بي خدا
وجود نداره، اينه كه مراكز آموزش پزشكي، معمولاً مي رن سراغ ِ لاشه هاي اوراق ِ مرتاض ها و
جوكي هاي بي دين و بي ايمون ِ هندي؛ اونا رو مي خرن و سالهاي سال ازشون استفاده ي بهينه
مي كنن ! لابد خودتون مي تونين تصور كنين، اين بخت برگشته هايي كه موقع حيات، حال و روزشون
اونه؛ بعد از ممات، به چه ريختي در مي آن ! ... حالا يه كم ديگه زور بزنين و يكي از همين اموات ِ
جليل القدرو، تجسم كنين كه چهل - پنجاه ساله، افتاده رو تخت سالن تشريح و هر روز، قطعات ِ
تشكيل دهنده ش، مثل ِ يه پازل ِ سه بعدی، از هم جدا مي شه و دوباره سرهمش ميكنن !
چه می دونم ... شايد اينم يه جور جاودانگيه، كه به لطف مواد نگهدارنده ي شيميايي، ناخواسته
و نطلبیده، نصيب این از خدا بی خبرا شده ! ... به هر حال ...]
ما، يه گروه پونزده نفره بوديم. نصف پسر، نصف دختر ...
فضاي سالن تشریح، چندش آور و دل بهم زن بود و بوهاي مشمئز كننده ي تند، تا فيها خالدون ِ آدم،
نفوذ مي كرد. بچه ها، تموم سعي شونو مي كردن كه خودشونو نبازن و يه وقت پس نيفتن. مخصوصاً
دخترا، كه اصلاً به اون جنازه ي نامحرم، كه وقيحانه، همه ي دار و ندارشو به معرض نمايش گذاشته بود،
حتی نگاه هم نمي كردن ...
استادمون آدم جالبي بود. اصفهاني، خوش خنده، شوخ، دراز و طولاني، كچل و حاضر جواب.
وقتي حرف مي زد، صدايي از خودش توليد مي كرد، شبيه آواز خوندن ِ خروسي كه به ماتحتش
روغن ماليده باشن ! انگار كلمات توی گلوش ليز مي خوردن.
هميشه ی خدا هم يه گوني همراش بود، پر از استخوناي ريز و درشت كه به محض ِ ورود،
همون اول ِ كار، محتوياتش رو خالي مي كرد روی ميز و شروع مي كرد به عشق بازی با اونا ! ...
اون روزم، استاد تا كمر فرو رفته بود تو شكم ِ پازل ِ انساني فوق الذكر و داشت مارو با دل و روده ي
رياضت كشيده و غذا نديده ي اون بزرگوار آشنا مي كرد !
بين ما ( جمعيت ذكور ِ مجلس ) يكي بود، كه الآن خبري ازش ندارم، اما اون موقع، تجلي ِ عيني ِ
شرارت و مردم آزاري بود ! درس مون به جاهاي حساس ِ مرد ِ مُرده رسيده بود و استاد داشت لابلاي
آت و آشغالاي انباشته توي شكم ِ جسد، دنبال "پروستاتش" مي گشت، كه گويا دانشجوهاي قبلي،
بلندش كرده بودن ! که دوست خبيث ما، سرشو آروم آورد بغل گوشم و مثل يه مار، توش فش فش كرد:
"اونجارو ... مي بيني ؟... لامصب، انگار از دماغ فيل افتاده ... با اون عينك مسخره ش ... نيگا كن تو رو
خدا، داره مهتابياي سقفو مي شمره ! همين حجب و حياشه كه منو كشته ديگه ! ... گوش كن ...
مي خوام يه ضد حال ِ اساسي بهش بزنم ... فقط واستا تماشا كن ..."
ضد حال ؟ ... اونم اينجا ؟ ... خب، از مارمولكي مثل اون، هيچي بعيد نبود.
حالا خباثت ِ ذاتيش به كنار ... اما از اونجايي كه خوب مي شناختمش، حدس مي زدم مي خواد
چه گندي بالا بياره. مي دونستم اون چيزي كه باعث شده همچين تصميم ِ پليدي بگيره، چيه ...
حضرت آقا، يه ماه پيش، يه دفه دلشو آشغال مي گيره و صاف مي ره سراغ همين سركار عليه و
تو چشاش زل مي زنه و مي گه: "مي خوامت !"
دوشيزه ي مكرمه ي عفيفه هم، دو - سه بار، سرتاپاي اين عاشق دلخسته رو، ورانداز مي كنه و
نه مي ذاره و نه ورمي داره و مي گه:
"ايششششش ... چه بي حيا ! چه بي شعور ! برو گمشو مرتیکه ی ايكبيري !"
آقا ! رفيق مارو مي گي ؟ ... يه هفته تموم مريض بود ! بعدشم كه از بحران خارج شد و عقلش
سرجاش اومد، ثانيه شماري مي كرد كه یه جوری نيششو به دختره فرو كنه ...
خب، انگاري وقت مناسبي رو پيدا كرده بود ...
اي كاش مي شد همون صدا رو، با همون كيفيت، اينجا براتون پخش كنم.
اولش فكر كرديم جنگي - چيزي شروع شده و هواپيماهاي دشمن، ديوار صوتي رو شكوندن ! ...
بعد فكر كرديم كه شايد از شيرينكارياي استاد باشه ! به هر حال حنجره ي خيلي خوش سابقه اي
نداشت ! واسه همين، ناخودآگاه همه برگشتيم طرف استاد ...
ديديم استاد، مثل يه لاشخور، كه بهش برق ِ سه فاز وصل كرده باشن، سرشو از توی امعاء و احشاي
طعمه ي زبون بسته، بالا آورده و سيخ واستاده و ميخ شده به سمت ضلع ِ جنوبي ِ جسد ...
مام مسير نگاه استاد رو دنبال كرديم و رسيديم به همون دختر خانوم عينكي كه چشاشو بسته بود و
دهنشو باز كرده بود و انواع ِ جيغ هاي بنفش و ارغواني و قرمز پر رنگ و ... از حلقومش خارج مي شد و
مي پاشيد تو سر و صورت ما ... بعد نگاهامون ليز خورد و چشم مون افتاد به ...
چشم تون روز بد نبينه ! در كمال حيرت و شرمندگي ... ديديم، يكي از اعضاء ِ تحتاني جنازه ي مذكور و
ايضاً مذكر! - كه به علت ِ رعايت ِ بهداشت ِ كلمات، از ذكر نام واقعيش معذورم ! - عينهو دستگيره ي در،
كف ِ دست ِ با كفايت ِ دختر ِ سر به هواي مزبور، جا خوش كرده ! (چقدر هم بهش می اومد !) ...
وقتي هم كه فقدان ِ عضو ِ معلوم الحال رو، به شكل ِ حفره اي در منطقه ي استراتژيك ِ مربوطه،
رويت كرديم، کم کم براي همه مسجل شد كه قضيه از چه قراره ! ...
استاد خواست چیزی بگه و جمع و جورش کنه، که خنده امونش نداد ! بعدشم نوبت ِ بچه ها بود
و قهقهه ی دسته جمعی شون ... وضعيت ِ بغرنجي بود ...
عامل ِ جنايت از كنارم رد شد و در حالي كه از زور ِ خنده، اشك تو چشش جمع شده بود، تو گوشم
وزوز كرد: "جون من حال كردي ؟ ... هيشكي نفهميد ... وقتی حواسش نبود، معامله ي اين بدبختو
انداختم تو جيب روپوشش ! نه ... جون من عشق كردي ؟! ..."
جيغ كشيدن ِ دختر بينوا كه تموم شد، رنگ به صورتش نمونده بود. از روي استيصال، عضو جنجالي رو
با نفرت پرت كرد روي مابقي اعضاء ... كه از بخت بدش، اونم صاف رفت و به شكل خنده داري نشَست
سر جای سازمانیش !
استاد، كه انگار، هم بهش برخورده بود و هم شوخ طبعيش گل كرده بود، با اون صداي خروسكيش به
حرف اومد: "خانوم محترم ! اين كه اينقده داد و هوار نداره ! خلاصه شما بايد به اين چيزا عادت كني ...
حالا اينجا كه خوبه ... تو دانشگاه شيراز، خيلي تر و تازه تر از اينو، مي دن دست بچه ها كه ببرن خونه،
روش كار كنن !" ... بعد نگاهي به ماها كرد و خنديد ...
دختره كه ديگه داشت از عصبانيت و درموندگي منفجر مي شد، روپوشش رو درآورد و زد زمین و غريد:
"واقعاً كه ... دكتر ! از شما توقع نداشتم ... من ديگه حتي يه دقيقه هم اينجا نمي مونم ..."
و با سرعت رفت سمت در، كه بره بيرون ...
- "صبر كنين خانوم محترم !"
اين فرياد استاد بود، با تحكم و جديتي كه هيچ ازش انتظار نمي رفت !
دختره بي اونكه دست ِ خودش باشه، زد رو ترمز و بي اختيار برگشت.
استاد دوباره نيشش باز شد و آهسته زمزمه كرد:
" هيچي ... فقط مي خواستم بگم كه زياد عجله نكنين ... چون الآن دانشگاه شيراز تعطيله !! ..."
البته اين استاد آناتومي ما، از این ماجراها كم نداره و حماسه هاي زيادي خلق كرده !
يادمه، يه روز، تو همون سالن تشريح كذايي، باهاش كلاس داشتيم.
صبح ِ اول ِ وقت بود و استاد، ویرش گرفته بود، سئوال بپرسه :
- "تو، پسر! بگو ببینم، اون کدوم عضو بدنه، که در اثر تحریک، ده برابر بزرگتر می شه ؟!"
پسره پوزخندی زد و بعد با کنایه گفت :
"استاد ... من آمادگی شو ندارم !" و سرشو انداخت پايين و خیره شد به كفشاش ...
استاد، سر طاسش رو با انگشت اشاره ی دست راستش، خاروند و از بعدی پرسید:
"خانوم! شما ؟ ... شما بگو !"
دختره سرخ شد ... خب، هنوز ترم اولش بود !
- "چی ؟... چی بگم ؟"
استاد، انگار سر در نمی آورد، چه خبر شده. كلافه و بی حوصله گفت :
- "همین دیگه... کدوم عضو بدن انسانه که ..."
دختره یهو همه ی انرژی شو جمع کرد و ترکید :
- "استاد! من می دونم چيه ... ولی چون مشکل اخلاقی داره، نمی تونم اسمشو بگم !" ...
و بعدش يه عشوه ي خركي اومد و چشماشو دوخت به سقف ...
برای چند لحظه همه ی سالن و محتویات توش، یخ زد. طوری که گمون می کردی فسیل ِ اون پيرمرد ِ
غوطه ور توی فرمالین و الکل، وضعیتش از ماها امیدوار کننده تره !
و بعد ... یه دفه ... شلیک خنده ی استاد بود که توی تموم راهروهاي دانشكده پیچید ...
ما همه هاج و واج، به دهن گشاد و قد و قواره ی دراز استاد، که از شدت خنده، هی خم و راست
می شد، چشم دوخته بودیم ... بالاخره استاد، در حالي كه هنوز داشت هندل مي زد و هرهر
می خندید، با همون لهجه ی غلیظ اصفهانی و صداي خروس نشانش، فرمود :
- "دوستان ! عزيزان من ! واقعاً براتون متأسفم ! ...
چون شما نه تنها فکرتون منحرفه ... بلکه توقعتون هم خیلی زیاده !! ...
سئوال من از درس جلسه ی قبلی بود که در مورد چشم صحبت کردیم ...
جواب منم "مردمک چشم" بود که در اثر تابش نور ... "
خب، شاید احمقانه به نظر بیاد؛ ولی من خودم با جفت مردمک چشام که گمونم از ده برابر هم
بزرگتر شده بود، دیدم که نیش جنازه تا بناگوشش باز بود ... درست عین بقیه ی جاهاش !!