17- داستان های عامه پسند

 

یادش بخیر ! تازه ترم اول بودیم. تو سالن تشریح دانشگاه علوم پزشکی اصفهان ...

استاد آناتومی، بالا سر ِ یه جسد ِ آش و لاش واستاده بود، که مي گفتن، يه روزگاري، یه پیر مرد ِ

مادر مرده ي هندی، توش زندگي مي كرده و حالا كه، نصيب ما شده بود - دروغ نگم - 50 سالي،

 فقط از مرگش میگذشت ... قضیه، مال ِ سال هفتاد و یکه ...

الآن ديگه حتمأ، 17 سال داغون تر شده ! (منظورم هم پیرمرده س، هم استاده !)

[خب، البته واضحه كه اينجور جنازه ها - كه سر و تهشون رو به راحتي نمي شه از هم تشخيص داد -

ارزش تشريحي و آموزشي ندارن و بيشتر جنبه ي نمايشي و دكوري پيدا مي كنن ! علتشم اينه كه

قوانين جاري مملكت، به ما اجازه ي تشريح و كالبد شكافي اجساد ِ مسلمونا و كلاً اهل كتاب

(مسيحي و يهودي و ...) رو نمي ده و از اونجايي كه تو اين كشور ِ دَرندَشت، اصولاً آدم كافر و بي خدا

وجود نداره، اينه كه مراكز آموزش پزشكي، معمولاً مي رن سراغ ِ لاشه هاي اوراق ِ مرتاض ها و

جوكي هاي بي دين و بي ايمون ِ هندي؛ اونا رو مي خرن و سالهاي سال ازشون استفاده ي بهينه

مي كنن ! لابد خودتون مي تونين تصور كنين، اين بخت برگشته هايي كه موقع حيات، حال و روزشون

اونه؛ بعد از ممات، به چه ريختي در مي آن ! ... حالا يه كم ديگه زور بزنين و يكي از همين اموات ِ

جليل القدرو، تجسم كنين كه چهل - پنجاه ساله، افتاده رو تخت سالن تشريح و هر روز، قطعات ِ

تشكيل دهنده ش، مثل ِ يه پازل ِ سه بعدی، از هم جدا مي شه و دوباره سرهمش ميكنن !

چه می دونم ... شايد اينم يه جور جاودانگيه، كه به لطف مواد نگهدارنده ي شيميايي، ناخواسته

و نطلبیده، نصيب این از خدا بی خبرا شده ! ... به هر حال ...]

ما، يه گروه پونزده نفره بوديم. نصف پسر، نصف دختر ...

فضاي سالن تشریح، چندش آور و دل بهم زن بود و بوهاي مشمئز كننده ي تند، تا فيها خالدون ِ آدم،

نفوذ مي كرد. بچه ها، تموم سعي شونو مي كردن كه خودشونو نبازن و يه وقت پس نيفتن. مخصوصاً

دخترا، كه اصلاً به اون جنازه ي نامحرم، كه وقيحانه، همه ي دار و ندارشو به معرض نمايش گذاشته بود،

حتی نگاه هم نمي كردن ...

استادمون آدم جالبي بود. اصفهاني، خوش خنده، شوخ، دراز و طولاني، كچل و حاضر جواب.

وقتي حرف مي زد، صدايي از خودش توليد مي كرد، شبيه آواز خوندن ِ خروسي كه به ماتحتش

روغن ماليده باشن ! انگار كلمات توی گلوش ليز مي خوردن.

هميشه ی خدا هم يه گوني همراش بود، پر از استخوناي ريز و درشت كه به محض ِ ورود،

همون اول ِ كار، محتوياتش رو خالي مي كرد روی ميز و شروع مي كرد به عشق بازی با اونا ! ...

اون روزم، استاد تا كمر فرو رفته بود تو شكم ِ پازل ِ انساني فوق الذكر و داشت مارو با دل و روده ي

رياضت كشيده و غذا نديده ي اون بزرگوار آشنا مي كرد !

بين ما ( جمعيت ذكور ِ مجلس ) يكي بود، كه الآن خبري ازش ندارم، اما اون موقع، تجلي ِ عيني ِ

شرارت و مردم آزاري بود ! درس مون به جاهاي حساس ِ مرد ِ مُرده رسيده بود و استاد داشت لابلاي

آت و آشغالاي انباشته توي شكم ِ جسد، دنبال "پروستاتش" مي گشت، كه گويا دانشجوهاي قبلي،

بلندش كرده بودن ! که دوست خبيث ما، سرشو آروم آورد بغل گوشم و مثل يه مار، توش فش فش كرد:

"اونجارو ... مي بيني ؟... لامصب، انگار از دماغ فيل افتاده ... با اون عينك مسخره ش ... نيگا كن تو رو

خدا، داره مهتابياي سقفو مي شمره ! همين حجب و حياشه كه منو كشته ديگه ! ... گوش كن ...

مي خوام يه ضد حال ِ اساسي بهش بزنم ... فقط واستا تماشا كن ..."

ضد حال ؟ ... اونم اينجا ؟ ... خب، از مارمولكي مثل اون، هيچي بعيد نبود.

حالا خباثت ِ ذاتيش به كنار ... اما از اونجايي كه خوب مي شناختمش، حدس مي زدم مي خواد

چه گندي بالا بياره. مي دونستم اون چيزي كه باعث شده همچين تصميم ِ پليدي بگيره، چيه ...

حضرت آقا، يه ماه پيش، يه دفه دلشو آشغال مي گيره و صاف مي ره سراغ همين سركار عليه و

تو چشاش زل مي زنه و مي گه: "مي خوامت !"

دوشيزه ي مكرمه ي عفيفه هم، دو - سه بار، سرتاپاي اين عاشق دلخسته رو، ورانداز مي كنه و

نه مي ذاره و نه ورمي داره و مي گه:

"ايششششش ... چه بي حيا ! چه بي شعور ! برو گمشو مرتیکه ی ايكبيري !"

آقا ! رفيق مارو مي گي ؟ ... يه هفته تموم مريض بود ! بعدشم كه از بحران خارج شد و عقلش

سرجاش اومد، ثانيه شماري مي كرد كه یه جوری نيششو به دختره فرو كنه ...

خب، انگاري وقت مناسبي رو پيدا كرده بود ...

اي كاش مي شد همون صدا رو، با همون كيفيت، اينجا براتون پخش كنم.

اولش فكر كرديم جنگي - چيزي شروع شده و هواپيماهاي دشمن، ديوار صوتي رو شكوندن ! ...

بعد فكر كرديم كه شايد از شيرينكارياي استاد باشه ! به هر حال حنجره ي خيلي خوش سابقه اي

نداشت ! واسه همين، ناخودآگاه همه برگشتيم طرف استاد ...

ديديم استاد، مثل يه لاشخور، كه بهش برق ِ سه فاز وصل كرده باشن، سرشو از توی امعاء و احشاي

طعمه ي زبون بسته، بالا آورده و سيخ واستاده و ميخ شده به سمت ضلع ِ جنوبي ِ جسد ...

مام مسير نگاه استاد رو دنبال كرديم و رسيديم به همون دختر خانوم عينكي كه چشاشو بسته بود و

دهنشو باز كرده بود و انواع ِ جيغ هاي بنفش و ارغواني و قرمز پر رنگ و ... از حلقومش خارج مي شد و

مي پاشيد تو سر و صورت ما ... بعد نگاهامون ليز خورد و چشم مون افتاد به ...

چشم تون روز بد نبينه ! در كمال حيرت و شرمندگي ... ديديم، يكي از اعضاء ِ تحتاني جنازه ي مذكور و

ايضاً مذكر! - كه به علت ِ رعايت ِ بهداشت ِ كلمات، از ذكر نام واقعيش معذورم ! - عينهو دستگيره ي در،

كف ِ دست ِ با كفايت ِ دختر ِ سر به هواي مزبور، جا خوش كرده ! (چقدر هم بهش می اومد !) ...

وقتي هم كه فقدان ِ عضو ِ معلوم الحال رو، به شكل ِ حفره اي در منطقه ي استراتژيك ِ مربوطه،

رويت كرديم، کم کم براي همه مسجل شد كه قضيه از چه قراره ! ...

استاد خواست چیزی بگه و جمع و جورش کنه، که خنده امونش نداد ! بعدشم نوبت ِ بچه ها بود

و قهقهه ی دسته جمعی شون ... وضعيت ِ بغرنجي بود ...

عامل ِ جنايت از كنارم رد شد و در حالي كه از زور ِ خنده، اشك تو چشش جمع شده بود، تو گوشم

وزوز كرد: "جون من حال كردي ؟ ... هيشكي نفهميد ... وقتی حواسش نبود، معامله ي اين بدبختو

انداختم تو جيب روپوشش ! نه ... جون من عشق كردي ؟! ..."

جيغ كشيدن ِ دختر بينوا كه تموم شد، رنگ به صورتش نمونده بود. از روي استيصال، عضو جنجالي رو

با نفرت پرت كرد روي مابقي اعضاء ... كه از بخت بدش، اونم صاف رفت و به شكل خنده داري نشَست

سر جای سازمانیش !

استاد، كه انگار، هم بهش برخورده بود و هم شوخ طبعيش گل كرده بود، با اون صداي خروسكيش به

حرف اومد: "خانوم محترم ! اين كه اينقده داد و هوار نداره ! خلاصه شما بايد به اين چيزا عادت كني ...

حالا اينجا كه خوبه ... تو دانشگاه شيراز، خيلي تر و تازه تر از اينو، مي دن دست بچه ها كه ببرن خونه،

روش كار كنن !" ... بعد نگاهي به ماها كرد و خنديد ...

دختره كه ديگه داشت از عصبانيت و درموندگي منفجر مي شد، روپوشش رو درآورد و زد زمین و غريد:

"واقعاً كه ... دكتر ! از شما توقع نداشتم ... من ديگه حتي يه دقيقه هم اينجا نمي مونم ..."

و با سرعت رفت سمت در، كه بره بيرون ...

- "صبر كنين خانوم محترم !"

اين فرياد استاد بود، با تحكم و جديتي كه هيچ ازش انتظار نمي رفت !

دختره بي اونكه دست ِ خودش باشه، زد رو ترمز و بي اختيار برگشت.

استاد دوباره نيشش باز شد و آهسته زمزمه كرد:

" هيچي ... فقط مي خواستم بگم كه زياد عجله نكنين ... چون الآن دانشگاه شيراز تعطيله !! ..."

 

البته اين استاد آناتومي ما، از این ماجراها كم نداره و حماسه هاي زيادي خلق كرده !

يادمه، يه روز، تو همون سالن تشريح كذايي، باهاش كلاس داشتيم.

صبح ِ اول ِ وقت بود و استاد، ویرش گرفته بود، سئوال بپرسه :

- "تو، پسر! بگو ببینم، اون کدوم عضو بدنه، که در اثر تحریک، ده برابر بزرگتر می شه ؟!"

پسره پوزخندی زد و بعد با کنایه گفت :

"استاد ... من آمادگی شو ندارم !" و سرشو انداخت پايين و خیره شد به كفشاش ...

استاد، سر طاسش رو با انگشت اشاره ی دست راستش، خاروند و از بعدی پرسید:

"خانوم! شما ؟ ... شما بگو !"

دختره سرخ شد ... خب، هنوز ترم اولش بود !

- "چی ؟... چی بگم ؟"

استاد، انگار سر در نمی آورد، چه خبر شده. كلافه و بی حوصله گفت :

- "همین دیگه... کدوم عضو بدن انسانه که ..."

دختره یهو همه ی انرژی شو جمع کرد و ترکید :

- "استاد! من می دونم چيه ... ولی چون مشکل اخلاقی داره، نمی تونم اسمشو بگم !" ...

و بعدش يه عشوه ي خركي اومد و چشماشو دوخت به سقف ...

برای چند لحظه همه ی سالن و محتویات توش، یخ زد. طوری که گمون می کردی فسیل ِ اون پيرمرد ِ

غوطه ور توی فرمالین و الکل، وضعیتش از ماها امیدوار کننده تره !

و بعد ... یه دفه ... شلیک خنده ی استاد بود که توی تموم راهروهاي دانشكده پیچید ...

ما همه هاج و واج، به دهن گشاد و قد و قواره ی دراز استاد، که از شدت خنده، هی خم و راست

می شد، چشم دوخته بودیم ... بالاخره استاد، در حالي كه هنوز داشت هندل مي زد و هرهر

می خندید، با همون لهجه ی غلیظ اصفهانی و صداي خروس نشانش، فرمود :

- "دوستان ! عزيزان من ! واقعاً براتون متأسفم ! ...

چون شما نه تنها فکرتون منحرفه ... بلکه توقعتون هم خیلی زیاده !! ...

سئوال من از درس جلسه ی قبلی بود که در مورد چشم صحبت کردیم ...

جواب منم "مردمک چشم" بود که در اثر تابش نور ... "

خب، شاید احمقانه به نظر بیاد؛ ولی من خودم با جفت مردمک چشام که گمونم از ده برابر هم

بزرگتر شده بود، دیدم که نیش جنازه تا بناگوشش باز بود ... درست عین بقیه ی جاهاش !!

 

16- یوسف ... زلیخا ... و ... دیگران !

 

زلیخا، بساط ِ شام رو، از رو ميز ِ چوبي دو نفره، جمع كرد و شيشه ي روي ميز رو، با يه پارچه ي

خيس، تميز كرد ...

يوسف، ته مونده ي گيلاسش رو، يه ضرب، بالا انداخت و از روي صندلي لهستاني پا شد. صندلي،

تند و تند، شروع كرد به عقب - جلو كردن ...

زليخا، از لاي در، چند بار، بالا - پايين ِ كريدور رو، ورانداز كرد. بعد اومد تو، در رو بست و از داخل، دوبار

قفلش كرد ...

يوسف، چراغ ها رو خاموش كرد. اتاق تاريك شد. يه نخ سیگار ِ"پال مال"ِ قرمز ِ پايه بلند، واسه خودش

روشن كرد. رفت جلوي پنجره ي قدّي واستاد و زل زد به رقص ِ نورهاي رنگي مغازه هاي اون ور ِخيابون

و يه عالمه دود رو فوت كرد تو پنجره ...

زليخا، آباوژر ِعتيقه ي عهد ِقجري رو روشن كرد. لُپ هاي ناصرالدين شاه كه روي آباژور نقاشي

شده بود، گل انداخت. اتاق صورتي شد ...

يوسف، گره ي كراواتش رو شُل كرد و از گردن بازش كرد. بعد كت ِ فاستوني سورمه اي شو درآورد،

آويزون كرد به چوب رختي ...

زليخا، روسري نازك ِحريرش رو از سرش ورداشت و موهاي مشكي بلندش رو ريخت رو شونه هاش ...

يوسف، پيرهن ِ آستين بلند ِ آبي نفتيش رو از تنش در آورد، آويزون كرد، كنار ِ كتش. بعد، كمربندش رو

وا كرد. دستش رو گرفت به ديوار. يه لنگه - يه پا، واستاد و با احتياط ِ تموم، شلوار ِ اتو كشيده ش رو

از پاش كشيد بيرون ...

زليخا، يقه ي بلوز ِ تنگ و تَن نَماش رو، با دوتا دستاش گرفت و مثل ِ ماهي از توش ليز خورد و دراومد.

بعد تكمه هاي دامن ِ چين چين ِ گل منگليش رو، يكي يكي وا كرد و با يه اشاره به پايين تنه ش،

دامن، از دور ِ كمرش سُريد و جمع شد و چمبره زد گِرد ِقوزك ِ پاهاش ...

يوسف، يه نفس ِ عميق كشيد و لباش رو ليسيد و يه قدم رفت جلو ...

زليخا، زير چشمي، هيكل ِ چاقالوش رو، تو آينه ورانداز كرد و بعد چشماش رو خمار كرد و مثل ِ گربه،

كِش اومد و دو قدم رفت جلو ...

يوسف، رسيد كنار ِ تخت و هيكل ِ پشمالوش رو، ولو كرد اين ور ِتخت. تخت گفت: تترق ! ...

زليخا، خودش رو سفت بغل كرد و تلو تلو خورد و نشست اون ور ِتخت. تخت گفت: توتوروق ! ...

يوسف، غلت زد و خيز ورداشت، رو به اون طرف ...

زليخا، قل خورد و چرخيد، رو به اين طرف ...

يوسف، ديگه اختيارش دست ِ خودش نبود. نه چيزي مي ديد، نه چيزي مي شنيد ...

زليخا، سرتاپا، تسليم بود و جُم نمي خورد. فقط صداي جير جير ِ تخت و بوم بوم ِ قلبش رو مي شنيد ...

يوسف، آدم ِ مهمي بود. يه پست ِ مهم داشت، تو يه وزارت خونه ي مهم. ماهي يكي - دوبار مي رفت

خارج. هر بارم دو - سه روز اونجا مي موند ...

زليخا، آدم ِ مهمي نبود. يه زن ِ خونه دار ِ معمولي بود. هيچ وقتم نرفته بود خارج ...

يوسف، خرجي زليخا رو مي داد. چون شوهرش بود ...

زليخا، چرخ ِ خونه ي يوسف رو مي چرخوند. چون زنش بود ...

يوسف ناليد: " حيف ... حيف كه ما زبون ِ همديگه رو نمي فهميم ..." و جلوتر رفت ...

زليخا، يهو كشيد عقب ... انگار ياد ِ يه چيزي افتاد:

" فقط يه لحظه عزيزم ... زياد طول نمي كشه ... واسه محكم كاريه ..."

يوسف، بدجوري مشغول بود. مثل ِ يه شغال ِ زخمي، لَه لَه مي زد و  به خودش مي پيچيد و

زوزه مي كشيد ...

زليخا، دست دراز كرد، گوشي تلفن رو ورداشت و شماره گرفت ...

يوسف، خيس ِ عرق بود كه صداي زرزر موبايلش بلند شد ...

زليخا، قميش اومد:

"الو ... خوبي عزيزم ؟ ... راحت رسيدي ؟ ... خب، خدا رو شكر ... نه بابا، دلم يهو شور افتاد ...

آخه نمي دوني تو اين يه روزي كه نديدمت، چيا بهم گذشته ! ... خونه بي تو مثل ِ قبرستونه ...

دلم برات يه ذره شده ... مواظب خودت باش و زود برگرد ... باشه ؟... خيلي دوست دارم ..."

و يه ماچ ِ آبدار از پشت ِ گوشي براش فرستاد ...

يوسف، با صدايي كه هم جديت و وفاداري و هم خستگي و دلتنگي ازش مي باريد، زمزمه كرد:

"اوه ! سلام، صبور ِ قشنگ ِ من ! چراغ ِ روشن ِ خونه ي من ! ... آره، سفر كه طبق ِ معمول بود ...

نه، همه چي خوبه ... فقط خيلي خسته ام ... جون ِ تو تا همين الآن سر ِكار بودم ! ...

كاش اين مسافرت ها، كاري نبود و مي تونستيم با هم بيايم و باهم بريم ...

تو كه خودت خوب مي دوني، بدون ِ تو، بهشتم برام جهنمه ... آخي ... چه جالب ...

اتفاقاً منم همين الآن تو فكرت بودم كه زنگ زدي ... مي بيني چقدر دلامون به هم نزديكه ؟ ...

تو هم زياد دلواپس نباش ... يه روز ِ ديگه تحمل كني، اومدم پيشت ... مي ميرم برات ..."

و يه ماچ ِ گنده ي صدادار براش حواله كرد ...

زليخا، گوشي رو محكم كوبيد سرجاش و بي معطلي پريد تو بغل ِ مرتيكه ي لندهوري كه طاق واز،

وسط تختش دراز كشيده بود. لبخند دلبرانه اي تحويلش داد و در حالي كه لابلاي بازوهاي كلفت و

مردونه ش، گم مي شد، در ِ گوشش گفت: "فقط براي محكم كاري بود ... مي فهمي كه ؟ ..."

يوسف، موبايلش رو خاموش كرد و پرتش كرد يه گوشه اي. بعد، خودش رو دوباره پهن كرد روي

زنيكه ي بلوند ِ خوش هيكلي كه نيمه كاره رو تخت ولش كرده بود ... با خودش زمزمه كرد:

"خب ... خيلي هم بد نيست كه زبون ِ همديگه رو نمي فهميم ..."

 

يوسف و زليخا، تازه دو ماه بود، با هم زن و شوهر شده بودن. اونا واسه هم مي مردن ...

اما ...

يوسف، رو اون يكي تخت خوابيده بود؛ تو يه هتل ِ گرون قيمت، تو جنوب ِ پاريس ...

زليخا، رو اين يكي تخت دراز كشيده بود؛ تو يه آپارتمان ، تو شمال ِ تهرون ...

و البته ... هيچ كدومشون تنها نبودن ! ...

.....................................................................................................................

بعد از تحرير :

سال ها پيش، مجموعه ي "طنز آوران امروز ايران" ("طنز"یم ! : عمران صلاحي و بيژن اسدي پور)

را كه مي خواندم، برخوردم به قطعه ي كوتاه " قضيه ي عشق و ناكومي"، از "عباس توفيق".

از چهارچوبش خوشم آمد و به صرافت افتادم كه يك روزی، یک بلايي سرش بياورم !

همينطور ماند ... تا امروز كه بالاخره اين جنايت را مرتكب شدم.

گفتم، زودتر اعتراف كنم، بلكه جرمم سبك تر شود ! ان شاء الله ...

 

15- میراث

 

غسال خونه، خيلي بزرگ نبود. اين قدي بود كه چار- پنج تا آدم ِ زنده و سه - چار تا جنازه رو بشه توش

جا داد. سقفش اما، بلند بود. با ديوارايي كه به اندازه ي قد ِ يه آدم، كاشي شده بودن. كاشي هاي

سفيد لعابي، كه رو هر كدوم، نقش برجسته ي دو تا ماهی آبی رنگ، که به هم پیچیده بودن، به چشم

می خورد. كف ِ زمينم كاشي بود. كاشي هاي پت و پهن و رنگ و رو رفته اي كه لابلاي دَرزهاش،

رشته هاي مو و دَلمه هاي خون و رگه هاي كثافت و فضولات اموات ماسيده بود. نزديكياي سقف،

يه پنجره ي كوچيك بود، كه دست بهش نمي رسيد. چفتش خراب بود و باد كه مي اومد، مي لرزيد و

تلق و تولوقش بلند مي شد.

مرده ها، از در آهني تنگ و كوتاه و بي قواره اي، مي اومدن تو و مي رفتن بيرون. زنده هام همينطور !

هواي داخل غسال خونه، سنگين بود و دم كرده. بوي خون ِ مونده و گوشت گنديده كه با بوي سدر و

كافور، قاطي شده بود، تو مغز مي نشست و حال آدمو بهم مي زد ...

 

ديگه چیزی نمونده بود. داشت تموم مي شد. چقدرش رو نمي دونست. ولي انگار اين دفه خيلي

طولش داده بود. خيلي بيشتر از هميشه. خيلي بيشتر از همه ي جنازه هاي ديگه. شایدم حق با

اونا بود. شايد اين يكي فرق مي كرد ...

 سي سال بود كه مرده ها رو مي شُست و كفن مي كرد. درست مثل پدرش؛ درست مثل پدر بزرگش.

اين شغل آباء و اجدادي، تنها چيزي بود كه از اونا به ارث برده بود ! ميراثي كه عين ِ يه نفرين لعنتي،

يقه شو چسبيده بود و دودمان ِشو به باد داده بود؛ تخم لَقي بود كه پدرش به زور تو دامنش گذاشته بود.

پدرش هميشه مي گفت : "هر كسي يه تقديري داره، تقدير مام همينه. هر كسي يه كاري مي كنه،

كار مام همينه ... آخرش چي ؟ ... آخرش يكي بايد باشه، مُرده ها رو سَر و سامون بده ؟ ..."

پدرش مي گفت ... اما ... اون هيچ وقت نمي خواست اينكاره بشه. يعني اگه فکرشو بکنی، هيشكي

دلش نمي خواد. مردم همه از مُرده ها فرار مي كنن. ازشون مي ترسن. حتي از مرده ي عزيزترين

كساشون. حالا جنازه هاي تيكه تيكه و آش و لاش و سَر جُدا - تن جدا و پوسيده، به كنار ...

همین که ميّته، خوف داره. زیاد كنارش بمونی، روحتو مي دزده، سردت مي كنه، سنگت مي كنه ...

مي شي يه لولو خورخوره، كه اسم شو، فقط مادرايي زير گوش بچه هاشون زمزمه مي كنن كه

مي خوان اونا رو از يه چيزي بترسونن ... مي شي يه تيكه سنگ. مي شي يه آدم آهني. مي شي

يه لاشه ي متحرك كه جای قلبش یه قالب یخه ... مي شي يه آدم تنها و بي كس، كه مردم، فقط

وقتي مي ميرن، مي آن سراغش ... آره ... فقط وقتي كه مي ميرن ... اون وقته كه همه، تو رو مُرده

حساب مي كنن؛  فقط این خودتی که حاليت نيست ...

نه ... من نمي خواستم ... مادرم هم نمي خواست ... بدبخت، چقدر به خاطر من كتك خورد ...

چقدر گريه كرد ... چقدر التماس كرد ...

" ولش كن مَرد ! بزار بره دنبال زندگي خودش. بزار بره مكتب خونه، چه مي دونم... اصلاً بزار بره حمّالي.

تو رو به جدّت، اين بچه رَم مثل خودت سياه بخت نكن. ما كه سوختيم، ديگه چرا مي خواي آتيش به

جون اين طفل معصوم بزني، ظالم؟ ... اي مرده شور اين زندگي نكبتي رو ببره ... الهي دستت بشكنه ...

نزن اون بچه رو ... نزن بي همه چيز ... نزن نامسلمون ... خدايا ! چرا منو نمي كشي راحتم كني ؟ ... "

 زن ِ بيچاره ! خيلي دَووم نياورد ... سنّي نداشت. پونزده سالم نشده بود كه دِق كرد و مُرد ...

من موندم و پدر موند و غسال خونه ... روزاي اول برام بدتر از جهنم بود. همش بالا مي آوردم.

غش مي كردم. پس مي افتادم. شبا كابوس مي ديدم.از تاریکی وحشت داشتم. حتی از سایه ی

خودمم می ترسیدم. اما ... پدر، حالیش نبود ... اون یه تخته سنگ بود ...

پاي همه ي جنازه ها، بايد تا آخر، پا به پاش مي موندم. چاره اي نداشتم ... کسی رَم نداشتم.

موندم ... موندم و كم كم همه چي برام عادي شد. دیگه نترسیدم. واسه خودم اوستا شده بودم !

پدر كه مُرد. خودم شُستمش. همينجا. رو همين سنگ ... با همين دستا ...

تا الآنم، سي ساله كه اين كارمه ... كار ِ هر روزَمه ...

 

آخرين بند ِ كفن رو كه بست، از رو سر جنازه بلند شد ... كمرش تير كشيد ... یه دفه ضعف كرد.

احساس كرد معده ش داره مچاله مي شه. يادش افتاد از دیروز صبح تا حالا، چيزي نخورده.

صورتش گر گرفت. گوشاش داغ شد. بي اختيار، روي سكو، كنار جنازه ي آماده ي دفن، نشست.

سي سال بود كه مُرده ها رو مي شُست. اما تا حالا هيچ جنازه اي اينقده اذيتش نكرده بود.

اينقده عاجزش نكرده بود. اينقده خسته ش نكرده بود. حس مي كرد، وجودش داره از يه چيزي

خالي مي شه. حالش بهم مي خورد ... از خودش. از كارش. از زندگيش. از اين نفرين لعنتي ...

 

تموم ديروز رو، تو ساحل پرسه زده بود و چشم دوخته بود به دريا ...

"الله اكبر ! يعني اين پسره بازم كجا مونده ؟ ..."

ساحل رو تا تَهش رفته بود و برگشته بود و باز زُل زده بود به درياي صاف و بي موج ...

دار و ندارش همين يه پسر بود. تنها يادگاري از زنش كه وقتي داشت تركش مي كرد، قسمش داده بود :

"سيد ! من ديگه نمي تونم. تا الآنشم واسه اين بچه موندم. حالا كه از آب و گل در اومده، دارم ولت

مي كنم. اما تو رو سر جدّت قسمت ميدم، اين بچه رو مثل خودت با مُرده ها دَم خور نكن ...

تو رو به ابوالفضل، بزار بره نون بازوي خودشو بخوره ... سيد ! تو رو به فاطمه ي زهرا، راحتش بزار ..."

سيد، هيچي نگفته بود. وقتي هم داشت ميرفت، فقط نگاش كرده بود. اونقده نگاش كرد تا ديگه نديدش.

حتي بهش نگفت چقدر دوستش داره. ديگه هيچ وقت نديدش ...

 ياد مادرش افتاده بود ... نه، نمي خواست. نباید می خواست. نباید می ذاشت ...

اين مصيبت بايد يه جايي تموم مي شد. بايد يه جايي تمومش مي كرد ...

واسه همين راحتشون گذاشت ... هر دو تا رو ...

 پسره ولي، عاشق ِ دريا بود. بوي دريا ديوونه ش مي كرد. همه ي فكر و ذكرش، ماهي بود و قايق و

صيد و مرداب ... ولش كرد بره دنبال ِ سرنوشت خودش ... لابد، مي خواست جبران كنه ...

بيست سالش كه تموم شد، واسش يه قايق دست و پا كرد ...

 

از روي سكو بلند شد. درد از انتهاي ستون فقراتش گذشت. كمرش صاف نمي شد. رفت جلوي آينه

واستاد و توش نگاه كرد ... ديد يكي با چشماي سرخ و ريش سفيد بلند و دَهن ِ باز، بهش زُل زده ...

خودشو نشناخت. " نه ... اين من نيستم. من كه اينقده پير و داغون نبودم. چرا این ریختی شدم ؟ "

تموم تنش مي لرزيد. حس كرد زير يه بار سنگين داره له مي شه. نفسش بالا نمي اومد. يه چيزي

راه گلوشو گرفته بود. چشاش سياهي مي رفت. در و ديوار، دور سرش مي چرخيد. تلو تلو مي خورد

و نمي تونست سر پا واسته. خواست دستشو بگيره به ديوار ... ديوار جلو اومد و دوباره عقب رفت ...

عقب رفت. بازم عقب رفت ... ديگه چيزي نمي ديد. همه جا سفيد شد. سفيد سفيد. انگار همه جا رو

با كفن پوشونده باشن ... بعد، افتاد. نفهميد پاش به چي گير كرد. به پشت افتاد روي نيمكت چوبي

گوشه ي غسال خونه. به ديوار تكيه داد. خيس عرق بود ... سرما كه تو تنش نشست، به هوش اومد ...

نفس نفس مي زد و دستاش هنوز مي لرزيد. رنگش، رنگ كاشي هاي ديوار شده بود.

چشماش هنوز بسته بودن. آرزو كرد: "اي كاش ..." چشماشو آروم باز كرد ... زير لب ناليد: " الله اكبر ..."

جنازه، هنوز اونجا بود. روي سكوي غسال خونه. شُسته و كفن پيچ شده. آروم و بي تكون ...

 

باد، لنگه هاي پنجره ي نزديك به سقف رو محكم به هم مي كوبيد و زوزه كشون ازشون رد مي شد.

هوا هنوز روشن بود. اما ابراي سياه، به سرعت داشتن جلوي خورشيد رو مي پوشوندن.

صدايي شنيد. برگشت طرف در. در خميازه اي كشيد و باز شد. فقط تونست يه سايه ببينه.

سايه گفت: " چي شد سيد ؟! تموم نشد ؟ مردم منتظرنا ...مي دوني چند ساعته اين تويي ؟"

بعد برگشت طرف جنازه ... " خدا بيامرز چه هيكلي داشت ... لابد خيلي اذیتت کرد، نه ؟"

سيد، فقط با چشماي بی رمق و بي نگاهش، به روبرو خيره شده بود. انگار چيزايي رو مي ديد كه

هيشكي نمي تونست ببينه ... از تهِ چاه ِ خشك ِ گلوش، صدايي بيرون پرید ...

"گور باباي مردم ! مرده شور همه شونو ببره ... بگو، برن گورشونو گم كنن ..."

سايه با ترس يه قدم جلو اومد:

"سيد ! تو حالت خوبه ؟ چرا اينطوري شدي ؟ رنگت عین گچه. پاشو بريم بيرون ...

از اولشم گفتم، اين يكي كار تو نيست، گوش نكردي ... پاشو !  هوا بدجوری اخم کرده.

بيا بريم تا شب نيفتاده تمومش كنيم ... الآن بارون مي گيره ها ... "

 "بارون ؟ ..."  ديروز كه هوا صاف بود. ديروز كه تو ساحل، منتظر پسرش بود، هوا صاف بود.

تازه، ديشبم آسمون ستاره بارون بود. تا صبح، پلك رو پلك نذاشته بود. 

همونجا، آتيش روشن كرده بود و  نشسته بود و زُل زده بود به دريا ...

شده بود كه دير بياد،اما نه اينقده ... "يعني كجا مونده، پسره ي سر به هوا ؟ ..."

 

آفتاب نزده، قايق و جنازه رو پيدا كردن ... دريا، هر دو تا رو، با هم، بالا آورده بود ...

سيد هيچ كاري نمي كرد. فقط واستاده بود و نگاه مي كرد. جنازه باد كرده بود و تركيده بود.

صورتش کاملاً متلاشي شده بود. چشماشم حتماً ماهي ها خورده بودن، چون سر جاشون نبودن.

سيد فقط نگاه مي كرد به لاشه اي كه هيچ شباهتي به پسرش نداشت. یه دفه گفت:

"نه ... اين پسر، مال ِ من نيست. پسر ِ من، تو قايقشه. تو درياس. هنوز نرسیده ...

اين بنده خدا رم بيارين غسال خونه. خودم مي شورمش. عصري هم دفنش مي كنيم ..."

بعد شم راه افتاده بود و رفته بود ...

 

توي غسال خونه، غلغله بود. مردم به زور چپيده بودن تو.

دور سرش جمع شده بودن. هر كسي يه چيزي مي گفت ...

جنازه هنوز روي سكو بود. ساكت و موقر ... مثل يه قايق، روي درياي بي موج ...

 

به خودش تكوني داد و پا شد. هیچ احساس خستگی و دردی نمی کرد ...

جماعت از ترس عقب پريدن. ديگه كسي چيزي نمي گفت ...

" چيه ؟ مگه جن ديدين ؟ دِ ياالله بجنبين. تا بارون نگرفته بايد خاكش كنيم.

خوبيت نداره، مُرده ي مَردم رو زمين بمونه ... بگیرین اون سرشو ... بلند بگو لااله الا الله ... "

 

از آسمون انگار دريا مي باريد ... آب همه جا رو گرفته بود. مردم واستاده بودن و جُم نمي خوردن.

هيچ معلوم نبود، گريه مي كنن يا بارونه كه از سر و صورتشون مي چكه. قبر، تا نصف پُر از آب شده بود.

سيد، جنازه رو گرفت و گذاشتش توي قبر ... توي آب. جنازه، عين يه قايق سوراخ، آروم آروم رفت پايين و

چسبيد تهِ  قبر. سید، انگار که بخواد نهالی رو تو زمین بکاره، جنازه رو کاشته بود. بعدشم روش خاك

ريخت ... شكم ِ زمين که بالا اومد، بيلش رو فرو كرد توش. دستاي گِلي شو، با آب باروني كه تویِ

گودالی جمع شده بود، شُست و رفت طرف جمعيتي كه هاج و واج تماشاش مي كردن.

عمداً بلند گفت، که همه بشنون:

" سيد از امروز به بعد، ديگه مُرده نمي شوره ... خسته شده ... پير شده ...

ديگه نمي تونه ... مي خواد بره پيش پسرش كار كنه ... روی قايق ... توی دريا ...

حالام بايد بره لب ساحل ... منتظر بمونه تا پسرش بياد ...

شمام بهتره بگردين، يه مرده شور واسه خودتون پيدا كنين ..."

 

بارون شرشر مي باريد ...

روي سر مردم ... روي خاك گور تازه ... روي سر سيد ... روي سر دريا ... روي سر آبادي ...

شب از راه رسيده بود ...

 

14- گل گلدان روزگار

 

برای مادرم؛

که عمری ست می بارد ...

 

چندي ست ساكت و خاموش و خسته ام

از هاي و هو / خلاص

از رنج ِ صحبت ِ اندوهبار ِ آدميان / خالي و رها

درمانده در برابر ِ عمر ِگريز پا

تنها / كنار ِ اين دل ِ تنها / نشسته ام

 

چندي ست غربت ِ يك بغض ِ بي شكيب

بي گاه و بي دليل / آرام و با وقار

هر شب براي چشم هاي منتظر ِ بي قرار ِ من

آواز هاي خيس ِ پُر از اشك خوانده است

 

چندين شب است

آسمان ِ زر اندود ِ خواب هاي رنگارنگ

تا وقت ِ خواندن ِ خروس ِ سحرگاه ِ اين ديار

باران ِ بي دريغ باريده ست

شايد به شست و شوي شبانه

تعبير ِ گريه هاي جاودانه ي اين خاطر ِ پريشان را

پيدا كند، ميان ِ خاطره هاي پُر از غبار

 

اينك / من و طلوع ِ سرابي ترين ِ روياها

اينك / من و غروب ِ غم انگيز ِ قصه هاي مانده به ياد

اينك / من و صلابت ِ پاييز و برگ ريزان ِ صدها هزار

                            برگ ِ خزان خورده ي درخت ِ سپيدار ِ رفته ز ِ ياد

 

هر شب، صداي ناله ي شب تاب

هر شب، صداي مرغ ِ مناجات / بيداد مي كند

 

هر شب صداي باد

هر شب صداي بارش ِ باران

تكرار ِ نام ِ عزيزي ست، بي گمان

بر پشت ِ بام ِ خالي ِ اين خاكدان ِ خلوت ِ در خود خميده ي خيس

تكرار ِ نام ِ عزيزي ست آشنا

با يك بغل، ترانه ي لالايي

با يك سبد، نگاه ِ نوازشگر ِ نجيب

با يك دل ِ شكسته ي غمگين ِ بي نصيب

 

تكرار ِ غصه هاست / مرور ِ گذشته ها

تكرار ِ غصه هاست / سراپاي قصه ها

 

حالا به روزهاي رفته مي نگرم :

در انتهاي كوچه ي تاريك ِ كودكي

آن دورها

آنجا كه صحبت ِ دريا و آسمان ِ مِه زده / اندوه مي برد

آنجا كه بين ِ تشنگي ِ ساحل و امواج ِ در تلاطم ِ دائم

از سايه و سفر و فاصله ها رنجش و ملالي نيست

آنجا كه هيچ قاصدكي پيك ِ درد نيست

آنجا كه هيچ گاه / مهتاب ِ نقره تاب

از شرم ِ ديدن ِ رخسار ِ آفتاب

پنهان ميان ِ ابرهاي مرارت نبوده است

آنجا

ميان ِ آنهمه گل هاي ماندني

بر پاي پنجره ي باز ِ اشتياق

يك چادر ِ سپيد ِ پر از ياس هاي ريز

با لاي لاي ساده ي گرمش

روياي رقص ِ برگ ِ نورس ِ باران نخورده را

بر ديدگان ِ خواب رفته ي ايام ِ پر طراوت ِ كودكي ام، جاي مي دهد

 

آن روزها كه رفت

تنها پناه ِ اين دل ِ لرزان

يك چادر ِ سپيد ِ پر از ياس ِ ريز بود

 

يادم نرفته است ... / يادت كه هست ؟ ...

 

 فريادهاي باغ ِ گلابي / وقتي كه مي گريختم از انتهاي باغ

دشنام ِ پنجره هاي شكسته شيشه ي خالي

اندوه ِ مادر ِ گنجشگكان ِ سنگ خورده ي زخمي

نفرين ِ يك گل ِ پرپر ميان ِ باد

مرگ ِ غريب ِ شاپركان ِ بريده بال ...

 يادم نرفته است ...

 

با اينكه بار ِ معصيتم بيش از اين نبود

وقتي كه دست هاي تلافي، مرا طلب مي كرد

تنها پناه ِ طفل ِ گنهكار

آن چادر ِ سپيد ِ پر از ياس ِ ريز بود

 

تنها / اميد ِ با تو نشستن

از دست ِ آتش ِ دوزخ / رهايي ام مي داد

 اي كاش آب مي شدم از شرم

 حالا / ميان ِ اينهمه ترس و گناه ِ طاقت سوز

كو مرهمي كه داغ ِ دلم را هميشه درمان بود ؟

 

اي كاش مي شد از دريچه ي زندان ِ سال و ماه

يكبار ِ ديگر از مسير ِ آمده برگشت ...

با هر چه هست و نيست ...

با هر چه بود و نيست ... / با هر چه بود و نيست ...

 

حرفم دروغ نيست :

من خواب ِ آفتاب ِ روشن ِ فصل ِ بهار را

در يك شب ِ سياه ِ زمستان ِ مرده دل ِ سرد / ديده ام

من خواب ديده ام

باور كن اي كرانه ي آبي / اميد ِ سبز

 

كو ؟ پس كجاست ؟ / آنهمه پرواز ِ بي خيال

كو ؟ پس كجاست ؟ / آنهمه آواز و قيل و قال

 

يادم نرفته است ... / يادت كه هست ؟ ...

 

غوغاي عطر ِ نان ِ تنوري / ميان ِ سفره ي صبح

اندوه ِ كوچه هاي خاكي ِ آزرده از قدوم ِ عبور

بلواي ِ مدرسه رفتن / كتاب ِ آغازين / آهنگ ِ زنگ ِ فراغت

و ميل ِ خوردن ِ سيبي / كه يادگار ِ تو بود ...

 

غروب ِ آفتاب ِ خسته ي دلگير

بانگ ِ اذان ِ مرد ِ مناجات خوان ِ پير

خرما و سبزي و نان و پنير و چاي

باران ِ رحمت و افطار ِ روزه ي يك روز ِ بي سحر

نزديك هاي عيد و آخرِ اسفند

تنگ ِ بلور ِ ماهي ِ قرمز / شكوفه هاي سفيد

ديدار ِ اهل ِ محبت / گلاب / گل بوسه

و شهر ِ شاد ِ پُر از آينه / با آسمان ِ صاف ِ تماشايي ...

 

هر چند، دير و دور

هر چند، پُر ملال

اما هنوز / مرغ ِِخيالم، اسير ِ ديروز است ...

 

اي فصل ِ با صفاي صميمي

سنگ ِ صبور ِ من

تعبيردار ِ خواب هاي ِ كودكيم

بانوي رنج ديده ي ِ سالان ِ سخت و دور

آهوي مست ِ جنگل ِ سبز ِ پُر از بهار

قربان ِ قامتت

گل ِ گلدان ِ روزگار ...

 

برخيز و باز به سركُن

آن چادر ِ سپيد ِ پر از ياس ِ ريز را

چيزي بگو / براي دلم قصه اي بخوان

اين طفل ِ ناسپاس / اين كودك ِ شكسته و خسته

در ازدحام ِ اين همه فرياد و همهمه

تنها به لاي لاي ِ مهربان ِ تو آرام مي شود

برخيز و باز مرا سر پناه باش

بار ِ دگر بيا و مرا در بغل بگير ...

بانو !

       تو را به جان ِ عزيزت قسم / بمان ...

مادر !

       تو را به خدا / تا ابد نمير ...

 

                 

                 اصفهــــــــــــــان

                    آذر   1373