غسال خونه، خيلي بزرگ نبود. اين قدي بود كه چار- پنج تا آدم ِ زنده و سه - چار تا جنازه رو بشه توش

جا داد. سقفش اما، بلند بود. با ديوارايي كه به اندازه ي قد ِ يه آدم، كاشي شده بودن. كاشي هاي

سفيد لعابي، كه رو هر كدوم، نقش برجسته ي دو تا ماهی آبی رنگ، که به هم پیچیده بودن، به چشم

می خورد. كف ِ زمينم كاشي بود. كاشي هاي پت و پهن و رنگ و رو رفته اي كه لابلاي دَرزهاش،

رشته هاي مو و دَلمه هاي خون و رگه هاي كثافت و فضولات اموات ماسيده بود. نزديكياي سقف،

يه پنجره ي كوچيك بود، كه دست بهش نمي رسيد. چفتش خراب بود و باد كه مي اومد، مي لرزيد و

تلق و تولوقش بلند مي شد.

مرده ها، از در آهني تنگ و كوتاه و بي قواره اي، مي اومدن تو و مي رفتن بيرون. زنده هام همينطور !

هواي داخل غسال خونه، سنگين بود و دم كرده. بوي خون ِ مونده و گوشت گنديده كه با بوي سدر و

كافور، قاطي شده بود، تو مغز مي نشست و حال آدمو بهم مي زد ...

 

ديگه چیزی نمونده بود. داشت تموم مي شد. چقدرش رو نمي دونست. ولي انگار اين دفه خيلي

طولش داده بود. خيلي بيشتر از هميشه. خيلي بيشتر از همه ي جنازه هاي ديگه. شایدم حق با

اونا بود. شايد اين يكي فرق مي كرد ...

 سي سال بود كه مرده ها رو مي شُست و كفن مي كرد. درست مثل پدرش؛ درست مثل پدر بزرگش.

اين شغل آباء و اجدادي، تنها چيزي بود كه از اونا به ارث برده بود ! ميراثي كه عين ِ يه نفرين لعنتي،

يقه شو چسبيده بود و دودمان ِشو به باد داده بود؛ تخم لَقي بود كه پدرش به زور تو دامنش گذاشته بود.

پدرش هميشه مي گفت : "هر كسي يه تقديري داره، تقدير مام همينه. هر كسي يه كاري مي كنه،

كار مام همينه ... آخرش چي ؟ ... آخرش يكي بايد باشه، مُرده ها رو سَر و سامون بده ؟ ..."

پدرش مي گفت ... اما ... اون هيچ وقت نمي خواست اينكاره بشه. يعني اگه فکرشو بکنی، هيشكي

دلش نمي خواد. مردم همه از مُرده ها فرار مي كنن. ازشون مي ترسن. حتي از مرده ي عزيزترين

كساشون. حالا جنازه هاي تيكه تيكه و آش و لاش و سَر جُدا - تن جدا و پوسيده، به كنار ...

همین که ميّته، خوف داره. زیاد كنارش بمونی، روحتو مي دزده، سردت مي كنه، سنگت مي كنه ...

مي شي يه لولو خورخوره، كه اسم شو، فقط مادرايي زير گوش بچه هاشون زمزمه مي كنن كه

مي خوان اونا رو از يه چيزي بترسونن ... مي شي يه تيكه سنگ. مي شي يه آدم آهني. مي شي

يه لاشه ي متحرك كه جای قلبش یه قالب یخه ... مي شي يه آدم تنها و بي كس، كه مردم، فقط

وقتي مي ميرن، مي آن سراغش ... آره ... فقط وقتي كه مي ميرن ... اون وقته كه همه، تو رو مُرده

حساب مي كنن؛  فقط این خودتی که حاليت نيست ...

نه ... من نمي خواستم ... مادرم هم نمي خواست ... بدبخت، چقدر به خاطر من كتك خورد ...

چقدر گريه كرد ... چقدر التماس كرد ...

" ولش كن مَرد ! بزار بره دنبال زندگي خودش. بزار بره مكتب خونه، چه مي دونم... اصلاً بزار بره حمّالي.

تو رو به جدّت، اين بچه رَم مثل خودت سياه بخت نكن. ما كه سوختيم، ديگه چرا مي خواي آتيش به

جون اين طفل معصوم بزني، ظالم؟ ... اي مرده شور اين زندگي نكبتي رو ببره ... الهي دستت بشكنه ...

نزن اون بچه رو ... نزن بي همه چيز ... نزن نامسلمون ... خدايا ! چرا منو نمي كشي راحتم كني ؟ ... "

 زن ِ بيچاره ! خيلي دَووم نياورد ... سنّي نداشت. پونزده سالم نشده بود كه دِق كرد و مُرد ...

من موندم و پدر موند و غسال خونه ... روزاي اول برام بدتر از جهنم بود. همش بالا مي آوردم.

غش مي كردم. پس مي افتادم. شبا كابوس مي ديدم.از تاریکی وحشت داشتم. حتی از سایه ی

خودمم می ترسیدم. اما ... پدر، حالیش نبود ... اون یه تخته سنگ بود ...

پاي همه ي جنازه ها، بايد تا آخر، پا به پاش مي موندم. چاره اي نداشتم ... کسی رَم نداشتم.

موندم ... موندم و كم كم همه چي برام عادي شد. دیگه نترسیدم. واسه خودم اوستا شده بودم !

پدر كه مُرد. خودم شُستمش. همينجا. رو همين سنگ ... با همين دستا ...

تا الآنم، سي ساله كه اين كارمه ... كار ِ هر روزَمه ...

 

آخرين بند ِ كفن رو كه بست، از رو سر جنازه بلند شد ... كمرش تير كشيد ... یه دفه ضعف كرد.

احساس كرد معده ش داره مچاله مي شه. يادش افتاد از دیروز صبح تا حالا، چيزي نخورده.

صورتش گر گرفت. گوشاش داغ شد. بي اختيار، روي سكو، كنار جنازه ي آماده ي دفن، نشست.

سي سال بود كه مُرده ها رو مي شُست. اما تا حالا هيچ جنازه اي اينقده اذيتش نكرده بود.

اينقده عاجزش نكرده بود. اينقده خسته ش نكرده بود. حس مي كرد، وجودش داره از يه چيزي

خالي مي شه. حالش بهم مي خورد ... از خودش. از كارش. از زندگيش. از اين نفرين لعنتي ...

 

تموم ديروز رو، تو ساحل پرسه زده بود و چشم دوخته بود به دريا ...

"الله اكبر ! يعني اين پسره بازم كجا مونده ؟ ..."

ساحل رو تا تَهش رفته بود و برگشته بود و باز زُل زده بود به درياي صاف و بي موج ...

دار و ندارش همين يه پسر بود. تنها يادگاري از زنش كه وقتي داشت تركش مي كرد، قسمش داده بود :

"سيد ! من ديگه نمي تونم. تا الآنشم واسه اين بچه موندم. حالا كه از آب و گل در اومده، دارم ولت

مي كنم. اما تو رو سر جدّت قسمت ميدم، اين بچه رو مثل خودت با مُرده ها دَم خور نكن ...

تو رو به ابوالفضل، بزار بره نون بازوي خودشو بخوره ... سيد ! تو رو به فاطمه ي زهرا، راحتش بزار ..."

سيد، هيچي نگفته بود. وقتي هم داشت ميرفت، فقط نگاش كرده بود. اونقده نگاش كرد تا ديگه نديدش.

حتي بهش نگفت چقدر دوستش داره. ديگه هيچ وقت نديدش ...

 ياد مادرش افتاده بود ... نه، نمي خواست. نباید می خواست. نباید می ذاشت ...

اين مصيبت بايد يه جايي تموم مي شد. بايد يه جايي تمومش مي كرد ...

واسه همين راحتشون گذاشت ... هر دو تا رو ...

 پسره ولي، عاشق ِ دريا بود. بوي دريا ديوونه ش مي كرد. همه ي فكر و ذكرش، ماهي بود و قايق و

صيد و مرداب ... ولش كرد بره دنبال ِ سرنوشت خودش ... لابد، مي خواست جبران كنه ...

بيست سالش كه تموم شد، واسش يه قايق دست و پا كرد ...

 

از روي سكو بلند شد. درد از انتهاي ستون فقراتش گذشت. كمرش صاف نمي شد. رفت جلوي آينه

واستاد و توش نگاه كرد ... ديد يكي با چشماي سرخ و ريش سفيد بلند و دَهن ِ باز، بهش زُل زده ...

خودشو نشناخت. " نه ... اين من نيستم. من كه اينقده پير و داغون نبودم. چرا این ریختی شدم ؟ "

تموم تنش مي لرزيد. حس كرد زير يه بار سنگين داره له مي شه. نفسش بالا نمي اومد. يه چيزي

راه گلوشو گرفته بود. چشاش سياهي مي رفت. در و ديوار، دور سرش مي چرخيد. تلو تلو مي خورد

و نمي تونست سر پا واسته. خواست دستشو بگيره به ديوار ... ديوار جلو اومد و دوباره عقب رفت ...

عقب رفت. بازم عقب رفت ... ديگه چيزي نمي ديد. همه جا سفيد شد. سفيد سفيد. انگار همه جا رو

با كفن پوشونده باشن ... بعد، افتاد. نفهميد پاش به چي گير كرد. به پشت افتاد روي نيمكت چوبي

گوشه ي غسال خونه. به ديوار تكيه داد. خيس عرق بود ... سرما كه تو تنش نشست، به هوش اومد ...

نفس نفس مي زد و دستاش هنوز مي لرزيد. رنگش، رنگ كاشي هاي ديوار شده بود.

چشماش هنوز بسته بودن. آرزو كرد: "اي كاش ..." چشماشو آروم باز كرد ... زير لب ناليد: " الله اكبر ..."

جنازه، هنوز اونجا بود. روي سكوي غسال خونه. شُسته و كفن پيچ شده. آروم و بي تكون ...

 

باد، لنگه هاي پنجره ي نزديك به سقف رو محكم به هم مي كوبيد و زوزه كشون ازشون رد مي شد.

هوا هنوز روشن بود. اما ابراي سياه، به سرعت داشتن جلوي خورشيد رو مي پوشوندن.

صدايي شنيد. برگشت طرف در. در خميازه اي كشيد و باز شد. فقط تونست يه سايه ببينه.

سايه گفت: " چي شد سيد ؟! تموم نشد ؟ مردم منتظرنا ...مي دوني چند ساعته اين تويي ؟"

بعد برگشت طرف جنازه ... " خدا بيامرز چه هيكلي داشت ... لابد خيلي اذیتت کرد، نه ؟"

سيد، فقط با چشماي بی رمق و بي نگاهش، به روبرو خيره شده بود. انگار چيزايي رو مي ديد كه

هيشكي نمي تونست ببينه ... از تهِ چاه ِ خشك ِ گلوش، صدايي بيرون پرید ...

"گور باباي مردم ! مرده شور همه شونو ببره ... بگو، برن گورشونو گم كنن ..."

سايه با ترس يه قدم جلو اومد:

"سيد ! تو حالت خوبه ؟ چرا اينطوري شدي ؟ رنگت عین گچه. پاشو بريم بيرون ...

از اولشم گفتم، اين يكي كار تو نيست، گوش نكردي ... پاشو !  هوا بدجوری اخم کرده.

بيا بريم تا شب نيفتاده تمومش كنيم ... الآن بارون مي گيره ها ... "

 "بارون ؟ ..."  ديروز كه هوا صاف بود. ديروز كه تو ساحل، منتظر پسرش بود، هوا صاف بود.

تازه، ديشبم آسمون ستاره بارون بود. تا صبح، پلك رو پلك نذاشته بود. 

همونجا، آتيش روشن كرده بود و  نشسته بود و زُل زده بود به دريا ...

شده بود كه دير بياد،اما نه اينقده ... "يعني كجا مونده، پسره ي سر به هوا ؟ ..."

 

آفتاب نزده، قايق و جنازه رو پيدا كردن ... دريا، هر دو تا رو، با هم، بالا آورده بود ...

سيد هيچ كاري نمي كرد. فقط واستاده بود و نگاه مي كرد. جنازه باد كرده بود و تركيده بود.

صورتش کاملاً متلاشي شده بود. چشماشم حتماً ماهي ها خورده بودن، چون سر جاشون نبودن.

سيد فقط نگاه مي كرد به لاشه اي كه هيچ شباهتي به پسرش نداشت. یه دفه گفت:

"نه ... اين پسر، مال ِ من نيست. پسر ِ من، تو قايقشه. تو درياس. هنوز نرسیده ...

اين بنده خدا رم بيارين غسال خونه. خودم مي شورمش. عصري هم دفنش مي كنيم ..."

بعد شم راه افتاده بود و رفته بود ...

 

توي غسال خونه، غلغله بود. مردم به زور چپيده بودن تو.

دور سرش جمع شده بودن. هر كسي يه چيزي مي گفت ...

جنازه هنوز روي سكو بود. ساكت و موقر ... مثل يه قايق، روي درياي بي موج ...

 

به خودش تكوني داد و پا شد. هیچ احساس خستگی و دردی نمی کرد ...

جماعت از ترس عقب پريدن. ديگه كسي چيزي نمي گفت ...

" چيه ؟ مگه جن ديدين ؟ دِ ياالله بجنبين. تا بارون نگرفته بايد خاكش كنيم.

خوبيت نداره، مُرده ي مَردم رو زمين بمونه ... بگیرین اون سرشو ... بلند بگو لااله الا الله ... "

 

از آسمون انگار دريا مي باريد ... آب همه جا رو گرفته بود. مردم واستاده بودن و جُم نمي خوردن.

هيچ معلوم نبود، گريه مي كنن يا بارونه كه از سر و صورتشون مي چكه. قبر، تا نصف پُر از آب شده بود.

سيد، جنازه رو گرفت و گذاشتش توي قبر ... توي آب. جنازه، عين يه قايق سوراخ، آروم آروم رفت پايين و

چسبيد تهِ  قبر. سید، انگار که بخواد نهالی رو تو زمین بکاره، جنازه رو کاشته بود. بعدشم روش خاك

ريخت ... شكم ِ زمين که بالا اومد، بيلش رو فرو كرد توش. دستاي گِلي شو، با آب باروني كه تویِ

گودالی جمع شده بود، شُست و رفت طرف جمعيتي كه هاج و واج تماشاش مي كردن.

عمداً بلند گفت، که همه بشنون:

" سيد از امروز به بعد، ديگه مُرده نمي شوره ... خسته شده ... پير شده ...

ديگه نمي تونه ... مي خواد بره پيش پسرش كار كنه ... روی قايق ... توی دريا ...

حالام بايد بره لب ساحل ... منتظر بمونه تا پسرش بياد ...

شمام بهتره بگردين، يه مرده شور واسه خودتون پيدا كنين ..."

 

بارون شرشر مي باريد ...

روي سر مردم ... روي خاك گور تازه ... روي سر سيد ... روي سر دريا ... روي سر آبادي ...

شب از راه رسيده بود ...