32- و شاید اگر ما بدانیم ...
و تو نمی دانی ...
و تو چه می دانی ...
آوار ِ مصیبت ِ مهیب ِ پیری ِ یک شبه را
که از فهم ِ هزار هزار سال، جوانی ِ برباد رفته
بر سرت خراب می شود ...
پس به آنچه که داری و دانی، مناز
و فرصت ِ امروز را، در قمارکده ی حسرت ِ دیروز و وعده ها ی فردا، مباز
و تو نمی دانی ...
رنج پایان ناپذیر زیستن را
در سرزمینی که هیاهوی ِ بی توقف ِ مردگان ِ سخنگوی ِ متحرکش
مجلس ِ ختم ِ زندگانی را به جشن نشسته است
نه ... تو نمی دانی ...
ما زندگی نمی کنیم ...
ما زنده ایم فقط ...
با بیشترین شباهت ِ ممکن، به مردگان
و تو چه می دانی ...
که آدمی، صیاد ِ کوچک و خُردی ست
که لجوجانه و زیاده خواه و مغرور
سر در پی ِ صیدی عظیم نهاده است
و همین آدمی، خود طعمه ی فربهی ست
که ناغافل و بی خبر
به ضیافت ِ صیدگاه ِ صیادان ِ کوچک ِ تیزچنگال ِ صبور، پا می گذارد
و اینگونه است که از دست می رود، به دست ِ خویش
و نمی دانی نیز ...
که هر دانستگی را، نهایتی ست و حدودی
حال آنکه، نادانستگی و جهل آدمی را پایانی نباشد هیچ
پس هر دانستگی را، توانستن نشاید
و هر توانستگی را، به کار بستن نباید
و نمی خواهی که بدانی ...
که عمر، می رود و ما، بر جای مانده ایم هنوز
یا شاید که ما رفته ایم و عمر، جایی، جا مانده است
چونان چتری یا کلاهی
که به قهوه خانه ای متروک ...
از یاد می رویم و از یاد می بریم
پس از یاد مبر تا از یادها نروی
و کاش که بدانی ...
که در این مدار ِ دایره وار
آغاز و انجامی در کار نیست
که آغاز و انجام، هر دو یکی ست
دو نام است برای نامیدن ِ یک چیز ...
که آغاز ِ تو، پایان ِ دیگری ست
و پایان ِ دیگری، آغاز ِ تو ... اگر که از دایره بیرون افتاده باشی ...
پس بکوش که همواره آغاز کنی
و تو پایانی بر هیچ آغازی نباشی
راه که بیفتی بر این محیط ِ مدور
نه توقفگاهی هست و نه مقصدی
تنها تویی که می روی و هستی
تا ابد
و تو ای کاش بدانی ...
که دلبستگی، خواهر ِ غمگین ِ علاقه است
و علاقه، پنجره ای ست که به دلدادگی باز می شود
و دلدادگی، کوره راهی ست یا پُل ِ فرسوده ای
که تو را به اسارت می برد
و اسارت، سَر ِ زنجیر ِ سرسپردگی ست
و سرسپردگی، باکره ی نا مقدسی ست که عشق می زاید
و عشق، قفس ِخودساخته و خوش تراشی ست که جنون می آفریند
و تو در آن مَحبس، رنج می کاری و اندوه می خوری
و عشق، مطلع ِ غزل ِ تلخ ِ جدایی ست
و جدایی، همزاد ِ ناگزیر ِ تنهایی ...
پس دوست بدار و بگذار دوستت بدارند
که دوست داشتن را تنها یک مرتبت باشد
و دوست داشتن، دوست داشتن است
یگانه طریق ِ تجلی ِ محبت ِ تو و من و ما ...
بی هیچ شرطی و شرایطی ...
و تو هیچ نمی دانی ...
که دنیا با تمامی ِ بود و نبودش، چه کوچک است و حقیر
آنگاه که تو بزرگ باشی ...
و چه فراخ است و سهمناک
آنگاه که تو، سر به چاه ِ حقارت ِ درونت فروبرده باشی ...
پس شتاب کن که وقت، تنگ است و گذرگاه، صَعب و پر از سنگ
برخیز و پا به روی شانه های خودت بگذار
از خویش بگذر و بر بام ِ خویشتن بایست
پس از آنجا، قدم بر تارک ِ دنیا خواهی نهاد
اگر پریدن را بدانی و نیز بتوانی ...
و تو نمی دانی ...
و من نیز هم ...
و چه می شد ...
اگر ما می دانستیم ...
اگر ما می توانستیم ...