30- تو اما ... تو آیا ... من ای کاش ...
من تو را دوست دارم
تو را بیشتر از خودت دوست دارم ... تو اما ...
من تو را می شناسم
تو را بهتر از هر کسی می شناسم ... تو اما ...
من تو را می نویسم ... تو را می سرایم
تو را از تهی گاه ِ تنهایی ام
من تو را با تمام ِ توانایی ام
من تو را یک نفس از تمنای بی انتهای دل ِ تنگ ِ خود
آفریدم
پس تو را دوست دارم ...
پس تو را می توانم ... تو اما ...
من برای تو از آسمان تا زمین کوچ کردم
من برای تو در چاه های عمیق ِ شب ِ کهکشان گریه کردم
من تو را رنج بردم ... تو را غصه خوردم ... تو اما ...
من برای تو، هر لحظه، هر جا که بودم
از رهایی و از روشنایی و از مهر و پاکی سرودم
چون تو را می هراسیدم ...
اما ... تو اما ...
شکستی، بریدی، نبودی، نخواندی ... تو اما ...
فقط با نگاه غریبت، مرا خیره ماندی
و نشناختی معنی ِ رفتن و خود شدن را ...
و باور نکردی - از آن پس -
مقام ِ بلند ِ خدا گونه گشتن ...
خدا وار، بر شانه ی زندگی زیستن را ... تو اما ...
و در پیچ و تاب ِ پریشانی ِ دردناکت خزیدی
و در بستر ِ سرد و سنگین ِ ناكامی ِ خویشتن آرمیدی ... تو اما ...
تو مرا بارها دیده بودی ... من ای کاش ...
تو مرا بارها از کنارم گذشتی ... من ای کاش ...
تو مرا بارها زیر ِ دندان ِ شَک آزمودی ... من ای کاش ...
تو مرا در خیالی و خوابی که دیگر به چشمت نیامد
تو مرا در غروب ِ نفس گیر ِ دریا
که از بی کسی مُرد
تو مرا در طلوع ِ دلاویز ِ جنگل
که نادیده افسرد
تو مرا در دل ِ آرزوهای ِ دور و درازت
تو مرا از پس ِ چند و چون ها و اما اگر ها
تو مرا در مکافات ِ افسوس ها و چرا ها و ای کاش هایت
تو مرا بارها جستجو کرده بودی ...
من اما ...
من ای کاش ...
بهتر از اینی که بودم و هستم
تو را می نوشتم ... تو را می سرودم
من اما ... من ای کاش ...
تو را خواندنی تر از اینی که هستی
صدا کرده بودم ...
تو اکنون مرا دورتر گشته ای از خودم ... از خودت هم ...
و من با خود اندیشه کردم که ...
ای کاش ...
هرگز ...
ولی نه ...
همین گونه هم، من تو را می شناسم ...
همین گونه هم، من تو را دوست دارم ...
تو اما ...
تو آیا ...
تو شاید ...
تو ای کاش ...