24- آخرین نفس های یک محکوم به مرگ


حالا كه دارم اين حرفا رو مي زنم، خودم خوب مي دونم كه ديگه كارم تمومه. يعني هيچ راه خلاصي وجود نداره. هيچي. اينجا ديگه آخر خطه. لازم نيست حتماً نابغه باشي تا بفهمي كه اوضاعت چقدر خيطه. كارم ساخته س. اونم با اين وضع ترحم برانگیز كه حقيقتاً شرم آوره ... گمونم جفت پاهام خورد شده. دستام داره يخ مي كنه. سرم گيج مي ره. حس می کنم دارم از تو سبك مي شم و خالي. اختيار پايين تنه م دست خودم نيست. هيچ نمي تونم بفهمم ايني كه داره مثل ِ آب ِ توي جوب، ازَم مي ره، خونه يا نجاست ...

فقط مي دونم كه اين چُس ناله ها، مال نفساي آخرمه ...

ولي اي كاش يه جور ديگه تموم مي شد. جوري كه لااقل مي شد بعداً در موردش شعري گفت، حماسه اي جفت و جور كرد، اسطوره ای ساخت، افسانه اي نوشت، مجسمه ای تراشید ... يا - چه می دونم - دست كم به شكل وقوعش افتخار كرد. از همون اولشم اين جور عليل و ذليل مُردن رو ننگ مي دونستم. اسمشو گذاشته بودم : "احتضار  مفتضح !" خب من عقیده داشتم که مرگ باید لحظه ای باشه. نباید زیاد کِش بیاد. اگه مردن زیاد طول بکشه که دیگه مردن نیست، خودش می شه یه زندگی دوباره ! می شه افتضاح در افتضاح ! من ترجیح می دادم ایستاده، روی پاهای خودم بمیرم تا اینکه یه عمر، روی زانوهام زندگی کنم. خلاصه، اینقده گفتم و گفتم، که آخرش همون چیزی که ازش می ترسیدم، سرم اومد ... اِی تف به این روزگار ! ...

خدا رحمتشون كنه اون قديميا رو. الآن مي فهمم كه پُر بيراه نمي گفتن. همش ياد حرفاي بابا بزرگ مي افتم كه مدام در ِ گوشم زمزمه مي كرد :

" پسر جون ! گول جووني و تَر و فرزي تو نخور. مواظب آدماي دور و ورت باش. اسير رنگ و لعاب و زرق و برق ظاهري شون نشو. اونا رحم ندارن. تو پيش اونا هيچي نيستي. مي فهمي ؟ هيچي."

راست مي گفت بدبخت. حق داشت بيچاره. اما من ِ بي شعور رو بگو كه اسير ذهنيات پوچ خودم بودم و جز خواسته هاي غريزي حيووني م، نه چيزي مي ديدم و نه چيزي مي شنيدم ...

حالا البته حمل بر خود ستايي نباشه، ولي بين همه ي خونواده و فاميل و تموم در و همسايه، بنده شهره بودم به عقل ِكُل بودن و آي كيوي بالا. واسه خودم صاحب انديشه اي بودم و ادعايي. تحصيلاتي داشتم و دفتر - دستكي و مكتب و منبري. از يه طرف، مريداي سبيل از بناگوش در رفته اي كه صب تا شب مثل يه دُمب ِدراز دنبالم بودن و از طرف ديگه، دختراي دلداده اي كه مدام برام عشوه مي اومدن و زير گوشم موس موس مي كردن، بلكه بتونن با كليد من، قفل بختشون رو وا كُنن و گوشه ي سرنوشت شون رو به طالع - ظاهراً سعد - من گره بزنن ...

اما من دلم يه جاي ديگه اي بند بود ... دقيقاً همونم اينطوري كار ما رو يه سَره كرد ...

اي گند بزنن به اين طالع ِ سگ ريده ي خلقت ما ! ...

"سجاده نشين با وقاري بودم / بازيچه ي كودكان كويم كردي "

به به ! به اين ذوق ! احسنت ! به اين سليقه ! عجب مناسب حال سروده شاعر. اصلاً انگار فقط واسه خاطر ما سروده اين بيت رو . عنايت بفرمايين كه نقل ِ قصه ي "شيخ صنعان و دختر ترسا" و سريال مستطاب "ميوه ي ممنوعه" نيست ها ... نه خير. حكايت ِ لقمه ي بزرگتر از دهنه كه اين بلا رو سرمون آورده. التفات بفرمایین :

"یا مکن با فیلبانان مشورت / یا بنا کُن خانه ای، فیل توش روَد‌ ‌!" ... مرحبا ! روحت شاد شاعر !

یادش به خیر. اینو همیشه یکی از رفقای هندی م برام می خوند. با آوازم می خوند. طفلک از بس زندگی بهش فشار آورده بود، شده بود نی قلیون. بعدشم رفته بود توی یه سیرک، واسه خودش یه کاری جور کنه، بلکه اموراتش بگذره ... گذشت ... اونم چه گذشتنی ! گذاشتنش تو قفس فیل ها ! حیوونکی آخرش زیر دست و پای همون فیل هایی که براشون آواز می خوند، له شد و خلاص ! منظور اینکه ... خب، چه مي شه كرد ؟ ...

آره، اینو داشتم می گفتم که اين حرفا تازگي که نداره  ! واسه هر کی ممکنه پیش بیاد ... خب مام مثل خيلي از گردن كلفتاي اين روزگار، يهو، ناغافل، دين و دلمون رو باختيم و طوق اسارت رو انداختيم گردنمون و كور شديم و عقل و هوش مون رو دو دستي داديم دست ِ يار ِ جفا كار و شديم رسواي دو عالم و انگشت نماي آشناها و بازيچه ي دست آدما ...

مي دونم ... مي دونم الآن دارين تو دلتون بهم مي خندين كه : "بابا بي خيال ! يه چيزي بگو كه لااقل بگنجه ! تو فسقلي مردني كجا ؟ اون صنم سرو قد كجا ؟ آخه عزيز من، عقلم خوب چيزيه. اين همه، هم شكل و هم قواره ي خودت رو ول كردي، اون وقت رفتي چسبيدي به ... لااله الاالله ... جمع كن كاسه كوزه تو جوجه، اينقده ما رو مچل نكن. به آخر و عاقبتش فكر كن ... اصلاً مگه همچين چيزي شدنيه قوزميت ؟!" ...

تو رو خدا يه دقيقه صبر كنين. خب منم مي دونستم شدني نيست. اما مگه دست خودم بود. دله ديگه. شما دل ندارين ؟ تا حالا گرفتار نشدين ؟ لامصب، بي خبر گير مي كنه. ازت كه نمي پرسه. منطقشم كه بهت نمي گه. فقط يه وقت خبر دار مي شي كه گرفتارت كرده و آتيشت زده و ولت كرده كه بسوزي. مثل ... مثل مجنون ... مثل فرهاد ... مثل خسرو ... قصه هاشو نخوندين ؟ ...  من خوندم ... هزار بار خوندم. يه عمر تو زير زمين اين خونه، بين اين همه كتاب كه رو هم كُپه شده، وول خوردم. لابلاي صفحه هاش زندگي كردم. اصلاً غذاي روح و جسمم همين كتابا بودن. الآنم که خدمت شمام، تو همون زير زمين، رو همون كتابا دارم جون مي دم. كنار همون قصه هايي كه دوست شون داشتم ... درسته كه من مثل فرهاد، كوهكن نيستم ... درسته كه امپراطوري خسرو رو ندارم ... اما ...

از روزي كه "شيرين" رو ديدم، همه ي دارو ندارم رو ول كردم و تموم فكر و ذكرم شد فقط يه چيز ... "شيرين"، دختر صابخونه بود. اينو همه مي دونستن. چشم و ابرو مشكي بود و باوقار و مؤدب. موهاي بلندي داشت كه وقتي تابش می داد، تا پشت زانوهاش مي رسيد. راه كه مي رفت، تنم مي لرزيد. زمين زير پام مي لرزيد. وقتي مي خنديد، يه جفت دندون خرگوشي وسط ِ لباي سرخش برق مي زد كه دلمو مي برد. با اينكه اون هيچ وقت منو نمي ديد، ولي من هر روز يه گوشه اي قايم مي شدم و ساعت ها از دور تماشاش مي كردم. پنجره ي هميشه باز اتاقش، تنها منظره ي دلخواه من شده بود ... آره ... كار از كار گذشته بود ... من عاشقش شده بودم ...

چاره اي نداشتم. ديگه طاقتي برام نمونده بود. بايد خودمو بهش نشون مي دادم. بايد مي فهميد كه چقدر دوسش دارم. بايد از نزديك مي ديدمش. اونم بايد منو مي ديد. با اينكه مي دونستم چقدر احمقانه س. با اينكه ممكن بود حتي جونمو از دست بدم ... اما رفتم. دلمو زدم به دريا و ... رفتم ...

در حياط، چار طاق باز بود. تا اينجاش که بخت، يارم بود. رفتم تو. تند و تند از بغل ِ ديوار و از لابلاي درختچه هاي كوتاه شمشادي گذشتم و رسيدم كنار حوض ِ كاشي كاري شده اي با فواره ي روشن و باغچه اي پر از گل، كه عطر شمعدوني هاش مستم مي كرد. پنجره مثل هميشه باز بود. اما مشكل اين بود كه خيلي از زمين فاصله داشت. قدم نمي رسيد. با پريدن هم نمي شد رفت تو. خودمو رسوندم پاي ديوار و چسبيدم به ناودوني كه از سقف تا كف حياط كشيده شده بود و درست از مُحازات پنجره مي گذشت. لابد تصديق مي كنين كه بالا رفتن از ناودون، واسه من چه كار شاقّ و ناممكنيه. اما با هر جون كندني كه بود، بعد از بارها سُر خوردن و كله پا شدن، بالاخره با دست و پاي زخم و زيلي، رسيدم لب پنجره. واستادم و نفسي تازه كردم. قلبم تالاپ تالاپ مي زد. حس كردم الآنه كه از دهنم بزنه بيرون. نمي دونستم مال اون همه تقلايي بود كه كرده بودم يا خاصيت اجتناب ناپذير لحظه ي ديدار معشوق بود که داشت قبض روحم مي كرد. ديگه معطل نكردم. همه ي زورمو جمع كردم و با تموم نيرويي كه برام باقي مونده بود، خودمو پرت كردم توي اتاق ... از شما چه پنهون، حالا كه دارم به اون لحظات فكر مي كنم، مي بينم عجب خرفتي بودم من ! يادمه تو يه كتاب قديمي بدون جلد، خونده بودم :

"درست است كه بالا رفتن مهم است، اما از آن مهم تر پايين آمدن است. اكثر حوادثي كه براي كوهنوردان پيش مي آيد، هنگام صعود نيست، بلكه هنگام پايين آمدن از كوه است. آنجاست كه آمار سقوط هاي منجر به مرگ بيداد مي كند ... مهارت يك خلبان فقط در بلند كردن هواپيما نيست، بلكه چه بسا اهميت يك فرود صحيح از آن هم بيشتر باشد ... پس دقت كن جانم !"

البته اين كتاب در مورد "به دست آوردن قدرت" و "چگونگي از دست دادن آن" بود. ولي خب حرفش که مي تونست به كار منم بياد ... كه البته با كمال تأسف، مورد بي توجهي من واقع شد و ... در نتيجه من ِ مادر مرده، دقيقاً وقتي كه بين زمين و آسمون معلق بودم، تازه فهميدم كه كجا دارم فرود مي آم ... هر چند، شايد براي يه عاشق مشتاق سينه چاك، هيچ نقطه ي فرود يا ايضاً سقوطي، ايده آل تر از آغوش ِ محبوبش نباشه، ولي اين نزول اجلال انتحاري، انگار به حدي ناشيانه و ناگوار بود كه به محض ِتماس ِحقير با باند فرودگاه مربوطه، شيرين خانوم كه از همه جا بي خبر، در خواب ِقيلوله ي عصرگاهي به سر مي برد، چنان از جاش پريد و با ديدن من چنان فرياد ِ دودمان براندازي سر داد كه گمون كردم آخر الزمان شده و اينم لابد جناب اسرافيله كه دميده توي صورش ! خودمو به زور جمع و جور كردم و چپيدم زير تخت كه مثلاً پناه بگيرم. شيرين رفته بود روي طاقچه و يه بند جيغ مي كشيد. رنگش سفيد شده بود و چشاش قلمبه زده بود بيرون. دهنش مثل يه گاله ي بد تركيب باز مونده بود و بفهمي نفهمي از ترس خودش رو خراب كرده بود ... اَه ... اَه ... اَه ... حالم به هم خورد. هم از شيرين، هم از خودم. آخه اين جونوري كه رو بروم داشت زر زر مي کرد، اصلاً هيچ شباهتي به شيرين رويايي من نداشت. پس عشق من چي شد ؟ اون كجا بود ؟ ...  هنوز تو شوک بودم و انسجام ذهنيم رو به دست نياورده بود كه يهو ديدم ... يا حضرت سليمون ! چي مي بيني ؟ در باز شد و يه غول بي شاخ و دم - كه بعداً كاشف به عمل اومد كه پدر شيرينه - با يه تفنگ دو لول، واستاده وسط اتاق. شيرين، تو خودش مچاله شد و با صدايي كه حالا ديگه از ته اون گاله در مي اومد، ناليد : "اوناها ... اونجاس ... رفته زير تخت ..." نه راه پس داشتم، نه راه پيش. يه آن فكر كردم خودمو به موش مرده گي بزنم، شايد فرجي بشه. اما بعد پشيمون شدم. کار ابلهانه اي بود. اين هیولایی كه من مي ديدم، به جنازه ي منم رحم نمي كرد ! قبول کنین که وضعيت بغرنجي بود ... پدره كه از چشاش خون مي چكيد و از صداش آتيش مي باريد، نعره زد : "جرأت داري بيا بيرون آشغال حروم زاده ! ... مي كشمت جونور كثيف !" بگي نگي از اين توهين هاي غير انسانيش بد جوري عصبي شدم، منتها اوضاع خيلي بي ريخت تر از اوني بود كه بخوام جوابشو بدم. تو شش و بش ِ چكنم چكنم بودم كه يهو تخت از جا كنده شد و پرت شد يه طرف. واويلا ! ديگه نفهميدم چي شد ... چشمتون روز بد نبينه. همين قدر يادمه كه نیم ساعتي توي اون اتاق، مثل توپ فوتبال بالا و پايين مي پريدم و از دست پدره در مي رفتم و مي خوردم به در و ديوار. وقتي هم كه تو يه فرصت معجزه آسا، تونستم خودمو از اون پنجره - كه حالا برام بي شباهت به دروازه ي جهنم نيست - بندازم توي حياط، تقريباً ديگه نه چيز سالمي توي اتاق باقي مونده بود، نه جاي سالمي توي تن و بدن من ! مثل موشك از اونجا دور مي شدم و نه به گلوله هايي كه از بغل گوشم رد مي شد اعتنايي مي كردم، نه فحش هاي چارواداري پدره رو مي شنيدم و نه حتي هق هق گريه هاي شيرين بهم اثر مي كرد ..."گور باباش ! ... دختره ي ايكبيري ! انگار نوبرشو آوردن ! ..."

اعتراف مي كنم كه تو همه ي عمرم اون همه نترسيده بودم و با اون سرعت ندويده بودم ... هرچند، گمونم بايد اينم بپذيرم كه بعد از اين ... بعد از اين ؟ كدوم بعد از اين ؟ چي مي گم بابا ؟ نه ...ميدونم ... خوب مي دونم كه كارم ديگه تمومه. اين وضعيت آخره كه دارم توش دست و پا مي زنم ... اي پدرت بسوزه، عاشقي. پدرت بسوزه كه ما رو به اين حال و روز انداختي ... اوه ... تو رو خدا منو ببخشين ... يا شايد بهتر باشه بگم حلالم كنين ... آره، اين بهتره. پس حلالم كنين ...

باور كنين اين حرفا رو واسه اين نمي زنم كه حس ترحم شما رو به خودم جلب كنم تا مثلاً دلتون  بسوزه و بياين منو نجات بدين ... نه ... قصد نصيحت و وصيت و اين حرفا رم ندارم. همينجوري ... دلم پر بود ... گفتم حالا كه دَم ِ رفتنه ... درد دلي كرده باشیم و خودمونو خالی کنیم و ... خلاصه، سبك تر سفر كنیم ... البته دروغ چرا ! ... يه چيزايي هم هست ... اين دم آخري بزارين اينم بگم ... راستش مي ترسم اگه نگم عذاب وجدان تو اون دنيا هم راحتم نزاره ... حقيقتش، اين همه صغرا و کبرا کردم كه به اينجا برسم و  بهتون بگم ...

دوستان ! بازماندگان ! آیندگان ! انسان هاي محترم ! ببينين ... بنده حالا يه غلطي كردم. شرح مفصل ماجرا رو هم كه شنيدين. خدا وكيلي، با اين حال خرابم، همه چيزو صادقانه براتون تعريف كردم. خب ... يه خبطي كرديم، سزاشم ديديم. بعدشم عقلمون برگشت سر جاش و خودمونم برگشتيم سر جاي اولمون. حالا بماند كه فك و فاميل و ايل و تبارمون چه به روزمون آوردن و چه حرفا برامون درست كردن و چطور ما رو از خودشون روندن و طردمون كردن ... كاري نداريم ... ما كه دوباره رام شديم و برگشتيم توي همين زير زمين نمدار پر از كتاب، تا اين آخر عمري رو با تحقيق و مطالعه بگذرونيم. بد كرديم ؟ نه ... شما بگین اشتباه كرديم ؟ آيا اينه بزرگ منشي شما ؟ آيا جواب بدي، بديه ؟ يعني بخششي در كار نيست ؟ اين درسته كه اينجوري ضعيف كشي مي كنين ؟ يعني اين رسم روزگار شماس ؟ ... باشه. عيبي نداره. حالا از ما كه گذشت ... اما ازتون عاجزانه خواهش مي كنم، با بقيه اينطوري تا نكنين. مي دونين ... من كه الآن زير فشار سنگين اين هيولا دارم له مي شم، مي فهمم كه چه نامرديه. من كه الآن توش گير افتادم و دارم ذره ذره جون مي دم، معني انتقام رو مي فهمم. نكنين اين كارو ... خوبه يكي يه لقمه ي چرب و نرم بزاره سر راهتون، اون وقت تا شما مي رين بعد از يه روز كار و گرسنگي، دلي از عزا در بيارين، يه دفه يه چيزي كه معلوم نيست چيه و از كجا نازل مي شه، بخوره وسط كمرتون و خورد و خميرتون كنه ؟ زمين گيرتون كنه ؟ له تون كنه ؟ اين انصافه ؟ آخه اينم شد كار ؟! ... آخه تله موشم وسيله س كه شما اختراعش كردين ؟! مگه همون مرگ موش چه بدي داشت نامسلمونا ؟! چرا همش دوست دارين خون بريزين و خون ببينين ؟ ... چي بگم والله ؟! ... همين دیگه ... گفتم و خلاص شدم ...

خب ... مثل اينكه وقت رفتنه. بفرمايين ... اين دنيا با همه ي عشق ها و كتابا و تفنگا و تله موشا، همش مال شما. ما هيچي نخواستيم. اینم حرف آخر :

" اين بلاهايي كه سر ِما میارین، سر خودتون نيارين، لطفاً !!

واسه یه بارم که شده، به حرف ما موش ها گوش کنین ! مگه چی می شه ؟! "

دیدار به قیامت ! ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 توضيح غير ضروري :

اين قصه‏‏‏‏‏‏‎؛ ناگهاني، خلق الساعه و يك نفس نوشته شده.

جسارتاً ، خودم فهميدم كه چي نوشتم ... شما رو نمي دونم !

 

 

23- ستاره ی اسماعیل

 

"ستاره"، هنوز خيلي كوچيكتر از اون بود كه بتونه به كسي چشمك بزنه. اما يه چشش رو محكم

بسته بود و با اون يكي چشش كه نيمه باز بود، صاف زل زده بود تو صورت "خورشيد خانوم" كه

چادرش رو تاب داده بود دور كمرش و لب حوض وسط حياط نشسته بود و رختاي چرك و ملافه هاي

كثيف رو چنگ مي زد. آفتاب رسيده بود نوك آسمون ِ بي ابر و با همه ي قوتش رو سر شهر آتيش

مي ريخت. صلات ظهر بود و از زور هُرم گرماي تير ماه، حتي سايه ها هم تا اونجا كه مي تونستن

 خودشونو پاي ديواراي چارگوشه ي حياط قايم كرده بودن. عرق از سر و روي خورشيد مي باريد و

 چشاشو مي سوزوند. دست ِ كفي شو بي اختيار ماليد به صورتش، كه بدتر شد.

ستاره ونگ زد. خورشيد صداشو بلند كرد :

"مهتاب ! پس كدوم گوري رفتي دختر ؟ اين بچه كه زير آفتاب هلاك شد ..."

"مهتاب" از اتاق پريد بيرون و پله ها رو دو تا يكي كرد و دويد توي حياط و مثل بچه عقابي كه بخواد يه

موش گُنده رو شكار كنه، ستاره رو از كنار حوض ورداشت و به زور بغلش كرد. ستاره ساكت شد و ديگه

ونگ نزد. خورشيد، همينطور كه يقه ي يه پيرهن مردونه رو با دوتا دستاش داشت مي چلوند، گفت:

"شيرشو خورده. جاشم عوض كردم. ببرش بالا ... فقط صداشو در نيار. بابات تازه خوابيده ..."

بعد زیر لب با خودش گفت : "بيچاره ..."

مهتاب هيچي نگفت. ستاره رو محكم چسبيد و با تقلّا از پله ها رفت بالا. از تراس كه رد مي شدن،

ستاره دستش رو دراز كرد و با همون کلمات مشدّد ِ بچه گونه، دم گرفت :

"با ب ب ب با ! ... با ب ب با !"

مهتاب سريع گذشت و چپيد توي اتاق بغلي و آهسته تو گوش ستاره پچ پچ کرد :

"آره، باباس ... هيس ... حالا نه ... حالا خوابيده ..."

 

"اسماعيل"، اما خواب نبود. وسط اتاق، طاق باز، روي تُشك كلفت پنبه اي، دراز كشيده بود.

با چشماي وَق زده، كه ترس و نااميدي رو باهم گزارش مي كردن و با دهن بازي كه انگار

صد سال بود كه مي خواست فقط يه كلمه رو فرياد بزنه و نمي تونست، رو به سقف ماتش برده بود.

مگس ها دوره ش كرده بودن و از سر و كولش بالا مي رفتن. اما اون اصلاً حواسش به اين چيزا نبود.

يعني داشت به چي فكر مي كرد ؟ به آينده ي خودش ؟ بچه هاش ؟ خورشيد ؟ ...

مثلاً اين كه آخرش چي مي شه ؟ ... کی تموم می شه ؟ ... چطور تموم می شه ؟ ...

نه. خودشم خوب مي دونست كه آينده اي در كار نيست. اينو اگه همون موقعي كه يه دفه كله پا شد،

 نفهميده بود، عوضش بعدش يه سالي وقت داشت كه درست و حسابي به اين قضيه فكر كنه ...

و كرده بود ... اما هيچ نتيجه اي نداشت. هيچي. اوضاعش بي ريخت تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكني.

خب پس چي تو كلّه ش مي گذشت كه اينطوري هاج و واجش كرده بود و عين يه علامت سئوال لاغر و

مردني، پَرچش كرده بود كف ِ ذهن اين خونه و چسبونده بودش روي اين تُشكِ بو گندو ؟

شايد داشت به اين فكر مي كرد كه :

"چرا من ؟ ... من كه پامو كج نذاشته بودم. من كه مال كسي رو نخورده بودم. من كه داشتم

زندگي مو مي كردم. نه دستم تو جيب كسي بود، نه چشمم به ناموس نا محرمي.

اصلاً، آدم، خادم خونه ي خدا باشه كه از اين كارا نمي كنه. من فقط حرف "مش ابراهيم" رو گوش كردم.

خطا كه نكردم. خب عمل به وصيت پدر واجبه ديگه ... نيست ؟ ...

پس من تاوون چي رو دارم پس مي دم ؟ "

 

پدرش، مرد محترمي بود. صداي رسايي داشت كه تا اون سر آبادي مي رسيد. يه عمر آزگار بود كه

مردم با صداي اذون و مناجات "مش ابراهيم"، نماز و روزه شونو به جا مي آوردن. وقتش كه مي رسيد،

گيوه ي سفيدشو پا مي كرد، عرق چين شو سرش مي ذاشت، عباي قهوه اي سوغات كربلاشو

مي نداخت رو دوشش، بعد آروم و با وقار از پله هاي بلندترين گلدسته ي امام زاده بالا مي رفت،

نوك مناره وامي ستاد، دستش رو مي ذاشت بغل گوشش و ... " الله اكبر ..."

عين يه رسم مقدس. توي اين همه سال، حتي يه بارم اين فريضه رو ترك نكرده بود.

واسه همين، اون روزي كه براي اولين بار صداي اذون از گلدسته نيومد، تقريباً مردم همه فهميدن كه

حتماً بلايي سر مش ابراهيم اومده ! ... البته درست و حسابي معلوم نشد كه قضيه چي بوده.

بعضي ها مي گفتن قلبش گرفته موقع بالا رفتن از مناره. بعضي هام شايع كردن كه پله ها رو

نديده توي تاريكي و سقوط كرده ...

براي اسماعيل فرقي نمي كرد، چون كوچيك تر از اوني بود كه چيزي حاليش باشه ...

اما حرفاي آخر ِ پدرش، مثل نوشته هايي كه روي سنگ حك شده باشن،

تو مغزش نشسته بود و هميشه جلوي چشش بود :

"ببين اسماعيل ... من تو رو با نذر و نياز از خدا گرفتم ... يه معامله بود ... روز عيد قربون ...

مادرت رو دادم، تو رو گرفتم ... بزرگتر كه شدي ... هر سال عيد قربون ... ظهر كه شد ...

مي ري بالاي مناره ي امام زاده ... اذون مي گي ... اين نذر توئه ... یادت باشه ... اين وصيت منه ..."

 

آره. از همينجا شروع شد ... اولش سخت بود. مي ترسيد. هول مي كرد. خب هنوز بچه بود دیگه ...

اما سال به سال كه مي گذشت، بهش عادت مي كرد. داشت سعي مي كرد مثل پدرش بشه.

صداش ديگه نمي لرزيد. حس مي كرد داره كار مهمي ميكنه. تصور مي كرد از وقتي كه پا گذاشته

جاي پاي پدرش، احترامش پيش مردم چند برابر شده. می دید که زندگي داره بهش لبخند مي زد و

از اخم روزگار هم هیچ خبري نبود. كارش رونق گرفته بود و زمينش حاصل خيزتر شده بود ...

 

يه روز ديد ... يهويي گرمش شده و  قلبش داره تند تند مي زنه. سرشو بلند كرد.

هوا ابري بود و داشت نم نم بارون مي اومد ...

اما اون "خورشيد" رو ديد كه داره مستقيم بهش نگاه می کنه ... داره بهش می تابه ...

همون شد. خورشيد زنش شد و ... بعد مهتاب اومد ... حالا ديگه شب و روزش روشن شده بود ...

باورش شده بود كه همه ي اينا از بركت اداي نذر ظهر روز عيد قربون شه ...

پس راهشو پيدا كرد. از اون به بعد، گيوه و عبا و عرق چين مش ابراهيم رو به تن مي كرد و

مي رفت نوك مناره و صداشو می نداخت تو گلوشو ... "الله اكبر ..."

آره. اینطوریا بود که اسماعيل - تنها پسر مش ابراهيم - كم كم شد خادم و مؤذن دائم امام زاده.

مقبول مردمي شد كه مي گفتن اين پسر مايه ي افتخار و خوشنودي پدرشه ...

 اسماعيل خواب پدرش رو زياد مي ديد. تقریباً هر شب. اما هيچ وقت نديده بود كه پدرش

خوشحال باشه، يا بهش لبخند بزنه. فقط نگاهش مي كرد و اشك مي ريخت.

اين خوابا اذيتش مي كردن. ته دلش مي لرزيد. ولي به كسي چيزي نمي گفت ...

 

اسماعيل، قيافه ش هيچ به خوابيده ها نمي رفت. با اينكه مگساي سمج، فوج فوج، دور چشم ها و

لب هاي خشك ِ ترك خورده ش جمع شده بودن و با وقاحت، يكي يكي وارد دهن نيمه بازش مي شدن،

اون بازم تكون نمي خورد. اصلاً انگار اينجا نبود. يعني اگه درست شو بخواي، يه سالي مي شد كه

فقط لاشه ي اسماعيل، روي دوش اين خونه سنگيني مي كرد. روي شونه هاي خورشيد كه

همينجور تو آتیش خودش مي سوخت. روي دل مهتاب، كه ذره ذره آب مي شد، چون بيشتر از

بچگي هاي پدرش، حاليش مي شد.

گمونم تا الآن ديگه، تقريباً همه فهميدن كه يه بلايي سر اسماعيل اومده. اصلاً همون روز فهميده بودن.

ظهر همون روزي كه كسي صداي اسماعيل رو از گلدسته نشنيد ...

 

خورشيد، شكم اولش نبود، ولي حالا كه وقتش رسيده بود، بچه، بدجوري بدقِلقي مي كرد.

دكترا گفته بودن، بچه ي دوم به صلاح ِ مادر نيست. اما اسماعيل، يكي ديگه مي خواست. يه پسر.

گفته بود: "نذر كردم براش. استخاره باز کردم. خير انشا الله. دلم روشنه ..."

خورشيد – ولی - از همون اولش هم راضي نبود ... از درد مچاله شده بود. مثل دیوونه ها به هر چی

دستش می رسید، چنگ می نداخت. اما كار تموم نمي شد. رنگش شده بود گچ ديوار. خون همه ي

اتاق رو ورداشته بود. خورشيد داشت سرد مي شد. چشماشو بسته بود. دستاش يخ كرده بود و

قلبش داشت وامیستاد. كاري هم از دست كسي بر نمي اومد ...

 

اسماعيل لب حوض نشسته بود. مثل يه تيكه سنگ. حس مي كرد دنياش به آخر رسيده. چيزي

 نمي شنيد. چيزي نمي ديد. نمي فهميد چي شده یا چي داره مي شه. گمون می کرد اینم یکی از

همون خوابای پریشونه همیشگی شه ... خورشيد، داغ تر از هميشه، رو بلندترین قله ي آسمون

واستاده بود و تا مغز سرش رو مي سوزوند. هيچ صدايي نبود. انگار همه مرده بودن ...

بي اختيار بلند شد. مستقيم چشم دوخت به خورشيد. صلات ظهر بود. ظهر روز عيد قربون.

با خودش فكر كرد :

"وقت اذونه ... چرا كسي اذون نمي گه ؟ پس مش ابراهيم كجاست ؟... كجايي بابا ؟ ... بجنب ...

ظهر شده ... مگه تو نذر نداري ؟ ... داره دير مي شه ها ... مگه نمي بيني ؟ خورشيد داره از آسمون

مي ره ... يا لله ديگه ... ببين ... داره شب مي شه ... اونجا رو نيگا ... اون ستاره رو ببين در اومده ...

بابا جون ! تو رو خدا يه كاري بكن ... كمكم كن مش ابراهيم ..."

 

پاشو كه رو پله ي اول گذاشت، تموم تنش مي لرزيد. عين بار اولي كه از اين مناره بالا مي رفت.

ذهنش خالي بود. سبُك بود مثل باد. انگار جسمش همراهش نبود. انگار اونو توي همون خونه،

لب همون حوض، توي همون حياط، بين اون همه آدم حيرون جا گذاشته بود ...

مارپيچ تنگ و تاريك پله ها رو طي كرد و رفت بالا. باد خنك كه به صورتش خورد، فهميد، رسيده.

نفس عميقي كشيد. ريه هاشو از هوا پر كرد. همه ي وجودشو ريخت توي صداش ...

مي خواست همه ي وجودش رو نعره بزنه و بريزه روي سر آبادي ... اما ...

هيچ صدايي ازش در نيومد ... انگار حنجره شو - يه دفه - يكي ازش دزديده بود. لال شده بود ...

یه كسي پشت سرش واستاده بود ... خواست برگرده كه ... بي فايده بود ...

همون طور با چشماي از حدقه بيرون زده و با دهن نيمه باز سقوط كرد ... 

وقتی می افتاد، فقط تونست مش ابراهيم رو ببينه كه بالاي مناره واستاده،

با عرق چين و عبا و گيوه ش ... و داره بهش می خنده ...

درست همون موقع بود كه ستاره گريه كرد، مهتاب خنديد و خورشيد چشماشو واكرد....

 

ستاره يه ريز داشت ونگ ميزد و هيچ جوري هم ساكت نمي شد. مهتاب، كه بچه رو سفت

چسبيده بود و دائم تابش مي داد، تا شايد آروم بگيره، عاجز و خسته، از اتاق اومد بيرون و روی تراس

واستاد. خورشيد خانوم، آخرين رخت شسته شده رو چند بار محكم تكوند و پهنش كرد روي طناب.

بعد هیکل استخونی شو صاف كرد. دست گذاشت رو کمرش و گفت :

"مگه با تو نيستم دختر ؟ گفتم اون ذليل مرده رو خفه ش كن. اون بیچاره خوابه ..."

بعد راه افتاد طرف پله ها و ازش رفت بالا كه بره سراغ شوهرش ...

اسماعيل، اما، هر چي كه بود، خواب نبود ... بي سر و صدا از اتاق اومد بيرون.

آهسته از كنار مهتاب و ستاره و خورشيد گذشت. از پله ها رفت پايين. از بغل حوض وسط حياط

عبور كرد. از لاي رخت و لباساي تازه شسته ي روي طناب رد شد و از در حياط رفت بيرون ...

سرتاسر كوچه بوي خون مي داد. توي جوي آب وسط كوچه، فقط خون بود كه مي رفت.

چند قدم اون طرف تر يه مرد هيكلي يه گوسفند رو زده بود زمين و داشت سرشو گوش تا گوش می بريد.

خون فواره زد و پاشيد به در و ديوار. گوسفند بخت برگشته اونقده جون داد تا اینکه خلاص شد ...

تو دست هر گذرنده اي يه تيكه گوشت قربوني مي تونستي ببيني ...

اسماعيل با خودش گفت :

" عجب ! پس امروز عيد قربونه ؟ ... ظهر روز عيد قربون ..." و با شیطنت خندید ...

 

وقت اذون بود. اما صدايي از گلدسته ي امام زاده به گوش نمي رسيد.

عوضش تو خونه ي اسماعيل غلغله بود ...

حالا ديگه صداي گريه ي ستاره با ضجّه های خورشيد و ناله های مهتاب، قاطی شده بود و

توی تموم آبادی، تنها صدایی بود که شنیده می شد ...