24- آخرین نفس های یک محکوم به مرگ
حالا كه دارم اين حرفا رو مي زنم، خودم خوب مي دونم كه ديگه كارم تمومه. يعني هيچ راه خلاصي وجود نداره. هيچي. اينجا ديگه آخر خطه. لازم نيست حتماً نابغه باشي تا بفهمي كه اوضاعت چقدر خيطه. كارم ساخته س. اونم با اين وضع ترحم برانگیز كه حقيقتاً شرم آوره ... گمونم جفت پاهام خورد شده. دستام داره يخ مي كنه. سرم گيج مي ره. حس می کنم دارم از تو سبك مي شم و خالي. اختيار پايين تنه م دست خودم نيست. هيچ نمي تونم بفهمم ايني كه داره مثل ِ آب ِ توي جوب، ازَم مي ره، خونه يا نجاست ...
فقط مي دونم كه اين چُس ناله ها، مال نفساي آخرمه ...
ولي اي كاش يه جور ديگه تموم مي شد. جوري كه لااقل مي شد بعداً در موردش شعري گفت، حماسه اي جفت و جور كرد، اسطوره ای ساخت، افسانه اي نوشت، مجسمه ای تراشید ... يا - چه می دونم - دست كم به شكل وقوعش افتخار كرد. از همون اولشم اين جور عليل و ذليل مُردن رو ننگ مي دونستم. اسمشو گذاشته بودم : "احتضار مفتضح !" خب من عقیده داشتم که مرگ باید لحظه ای باشه. نباید زیاد کِش بیاد. اگه مردن زیاد طول بکشه که دیگه مردن نیست، خودش می شه یه زندگی دوباره ! می شه افتضاح در افتضاح ! من ترجیح می دادم ایستاده، روی پاهای خودم بمیرم تا اینکه یه عمر، روی زانوهام زندگی کنم. خلاصه، اینقده گفتم و گفتم، که آخرش همون چیزی که ازش می ترسیدم، سرم اومد ... اِی تف به این روزگار ! ...
خدا رحمتشون كنه اون قديميا رو. الآن مي فهمم كه پُر بيراه نمي گفتن. همش ياد حرفاي بابا بزرگ مي افتم كه مدام در ِ گوشم زمزمه مي كرد :
" پسر جون ! گول جووني و تَر و فرزي تو نخور. مواظب آدماي دور و ورت باش. اسير رنگ و لعاب و زرق و برق ظاهري شون نشو. اونا رحم ندارن. تو پيش اونا هيچي نيستي. مي فهمي ؟ هيچي."
راست مي گفت بدبخت. حق داشت بيچاره. اما من ِ بي شعور رو بگو كه اسير ذهنيات پوچ خودم بودم و جز خواسته هاي غريزي حيووني م، نه چيزي مي ديدم و نه چيزي مي شنيدم ...
حالا البته حمل بر خود ستايي نباشه، ولي بين همه ي خونواده و فاميل و تموم در و همسايه، بنده شهره بودم به عقل ِكُل بودن و آي كيوي بالا. واسه خودم صاحب انديشه اي بودم و ادعايي. تحصيلاتي داشتم و دفتر - دستكي و مكتب و منبري. از يه طرف، مريداي سبيل از بناگوش در رفته اي كه صب تا شب مثل يه دُمب ِدراز دنبالم بودن و از طرف ديگه، دختراي دلداده اي كه مدام برام عشوه مي اومدن و زير گوشم موس موس مي كردن، بلكه بتونن با كليد من، قفل بختشون رو وا كُنن و گوشه ي سرنوشت شون رو به طالع - ظاهراً سعد - من گره بزنن ...
اما من دلم يه جاي ديگه اي بند بود ... دقيقاً همونم اينطوري كار ما رو يه سَره كرد ...
اي گند بزنن به اين طالع ِ سگ ريده ي خلقت ما ! ...
"سجاده نشين با وقاري بودم / بازيچه ي كودكان كويم كردي "
به به ! به اين ذوق ! احسنت ! به اين سليقه ! عجب مناسب حال سروده شاعر. اصلاً انگار فقط واسه خاطر ما سروده اين بيت رو . عنايت بفرمايين كه نقل ِ قصه ي "شيخ صنعان و دختر ترسا" و سريال مستطاب "ميوه ي ممنوعه" نيست ها ... نه خير. حكايت ِ لقمه ي بزرگتر از دهنه كه اين بلا رو سرمون آورده. التفات بفرمایین :
"یا مکن با فیلبانان مشورت / یا بنا کُن خانه ای، فیل توش روَد !" ... مرحبا ! روحت شاد شاعر !
یادش به خیر. اینو همیشه یکی از رفقای هندی م برام می خوند. با آوازم می خوند. طفلک از بس زندگی بهش فشار آورده بود، شده بود نی قلیون. بعدشم رفته بود توی یه سیرک، واسه خودش یه کاری جور کنه، بلکه اموراتش بگذره ... گذشت ... اونم چه گذشتنی ! گذاشتنش تو قفس فیل ها ! حیوونکی آخرش زیر دست و پای همون فیل هایی که براشون آواز می خوند، له شد و خلاص ! منظور اینکه ... خب، چه مي شه كرد ؟ ...
آره، اینو داشتم می گفتم که اين حرفا تازگي که نداره ! واسه هر کی ممکنه پیش بیاد ... خب مام مثل خيلي از گردن كلفتاي اين روزگار، يهو، ناغافل، دين و دلمون رو باختيم و طوق اسارت رو انداختيم گردنمون و كور شديم و عقل و هوش مون رو دو دستي داديم دست ِ يار ِ جفا كار و شديم رسواي دو عالم و انگشت نماي آشناها و بازيچه ي دست آدما ...
مي دونم ... مي دونم الآن دارين تو دلتون بهم مي خندين كه : "بابا بي خيال ! يه چيزي بگو كه لااقل بگنجه ! تو فسقلي مردني كجا ؟ اون صنم سرو قد كجا ؟ آخه عزيز من، عقلم خوب چيزيه. اين همه، هم شكل و هم قواره ي خودت رو ول كردي، اون وقت رفتي چسبيدي به ... لااله الاالله ... جمع كن كاسه كوزه تو جوجه، اينقده ما رو مچل نكن. به آخر و عاقبتش فكر كن ... اصلاً مگه همچين چيزي شدنيه قوزميت ؟!" ...
تو رو خدا يه دقيقه صبر كنين. خب منم مي دونستم شدني نيست. اما مگه دست خودم بود. دله ديگه. شما دل ندارين ؟ تا حالا گرفتار نشدين ؟ لامصب، بي خبر گير مي كنه. ازت كه نمي پرسه. منطقشم كه بهت نمي گه. فقط يه وقت خبر دار مي شي كه گرفتارت كرده و آتيشت زده و ولت كرده كه بسوزي. مثل ... مثل مجنون ... مثل فرهاد ... مثل خسرو ... قصه هاشو نخوندين ؟ ... من خوندم ... هزار بار خوندم. يه عمر تو زير زمين اين خونه، بين اين همه كتاب كه رو هم كُپه شده، وول خوردم. لابلاي صفحه هاش زندگي كردم. اصلاً غذاي روح و جسمم همين كتابا بودن. الآنم که خدمت شمام، تو همون زير زمين، رو همون كتابا دارم جون مي دم. كنار همون قصه هايي كه دوست شون داشتم ... درسته كه من مثل فرهاد، كوهكن نيستم ... درسته كه امپراطوري خسرو رو ندارم ... اما ...
از روزي كه "شيرين" رو ديدم، همه ي دارو ندارم رو ول كردم و تموم فكر و ذكرم شد فقط يه چيز ... "شيرين"، دختر صابخونه بود. اينو همه مي دونستن. چشم و ابرو مشكي بود و باوقار و مؤدب. موهاي بلندي داشت كه وقتي تابش می داد، تا پشت زانوهاش مي رسيد. راه كه مي رفت، تنم مي لرزيد. زمين زير پام مي لرزيد. وقتي مي خنديد، يه جفت دندون خرگوشي وسط ِ لباي سرخش برق مي زد كه دلمو مي برد. با اينكه اون هيچ وقت منو نمي ديد، ولي من هر روز يه گوشه اي قايم مي شدم و ساعت ها از دور تماشاش مي كردم. پنجره ي هميشه باز اتاقش، تنها منظره ي دلخواه من شده بود ... آره ... كار از كار گذشته بود ... من عاشقش شده بودم ...
چاره اي نداشتم. ديگه طاقتي برام نمونده بود. بايد خودمو بهش نشون مي دادم. بايد مي فهميد كه چقدر دوسش دارم. بايد از نزديك مي ديدمش. اونم بايد منو مي ديد. با اينكه مي دونستم چقدر احمقانه س. با اينكه ممكن بود حتي جونمو از دست بدم ... اما رفتم. دلمو زدم به دريا و ... رفتم ...
در حياط، چار طاق باز بود. تا اينجاش که بخت، يارم بود. رفتم تو. تند و تند از بغل ِ ديوار و از لابلاي درختچه هاي كوتاه شمشادي گذشتم و رسيدم كنار حوض ِ كاشي كاري شده اي با فواره ي روشن و باغچه اي پر از گل، كه عطر شمعدوني هاش مستم مي كرد. پنجره مثل هميشه باز بود. اما مشكل اين بود كه خيلي از زمين فاصله داشت. قدم نمي رسيد. با پريدن هم نمي شد رفت تو. خودمو رسوندم پاي ديوار و چسبيدم به ناودوني كه از سقف تا كف حياط كشيده شده بود و درست از مُحازات پنجره مي گذشت. لابد تصديق مي كنين كه بالا رفتن از ناودون، واسه من چه كار شاقّ و ناممكنيه. اما با هر جون كندني كه بود، بعد از بارها سُر خوردن و كله پا شدن، بالاخره با دست و پاي زخم و زيلي، رسيدم لب پنجره. واستادم و نفسي تازه كردم. قلبم تالاپ تالاپ مي زد. حس كردم الآنه كه از دهنم بزنه بيرون. نمي دونستم مال اون همه تقلايي بود كه كرده بودم يا خاصيت اجتناب ناپذير لحظه ي ديدار معشوق بود که داشت قبض روحم مي كرد. ديگه معطل نكردم. همه ي زورمو جمع كردم و با تموم نيرويي كه برام باقي مونده بود، خودمو پرت كردم توي اتاق ... از شما چه پنهون، حالا كه دارم به اون لحظات فكر مي كنم، مي بينم عجب خرفتي بودم من ! يادمه تو يه كتاب قديمي بدون جلد، خونده بودم :
"درست است كه بالا رفتن مهم است، اما از آن مهم تر پايين آمدن است. اكثر حوادثي كه براي كوهنوردان پيش مي آيد، هنگام صعود نيست، بلكه هنگام پايين آمدن از كوه است. آنجاست كه آمار سقوط هاي منجر به مرگ بيداد مي كند ... مهارت يك خلبان فقط در بلند كردن هواپيما نيست، بلكه چه بسا اهميت يك فرود صحيح از آن هم بيشتر باشد ... پس دقت كن جانم !"
البته اين كتاب در مورد "به دست آوردن قدرت" و "چگونگي از دست دادن آن" بود. ولي خب حرفش که مي تونست به كار منم بياد ... كه البته با كمال تأسف، مورد بي توجهي من واقع شد و ... در نتيجه من ِ مادر مرده، دقيقاً وقتي كه بين زمين و آسمون معلق بودم، تازه فهميدم كه كجا دارم فرود مي آم ... هر چند، شايد براي يه عاشق مشتاق سينه چاك، هيچ نقطه ي فرود يا ايضاً سقوطي، ايده آل تر از آغوش ِ محبوبش نباشه، ولي اين نزول اجلال انتحاري، انگار به حدي ناشيانه و ناگوار بود كه به محض ِتماس ِحقير با باند فرودگاه مربوطه، شيرين خانوم كه از همه جا بي خبر، در خواب ِقيلوله ي عصرگاهي به سر مي برد، چنان از جاش پريد و با ديدن من چنان فرياد ِ دودمان براندازي سر داد كه گمون كردم آخر الزمان شده و اينم لابد جناب اسرافيله كه دميده توي صورش ! خودمو به زور جمع و جور كردم و چپيدم زير تخت كه مثلاً پناه بگيرم. شيرين رفته بود روي طاقچه و يه بند جيغ مي كشيد. رنگش سفيد شده بود و چشاش قلمبه زده بود بيرون. دهنش مثل يه گاله ي بد تركيب باز مونده بود و بفهمي نفهمي از ترس خودش رو خراب كرده بود ... اَه ... اَه ... اَه ... حالم به هم خورد. هم از شيرين، هم از خودم. آخه اين جونوري كه رو بروم داشت زر زر مي کرد، اصلاً هيچ شباهتي به شيرين رويايي من نداشت. پس عشق من چي شد ؟ اون كجا بود ؟ ... هنوز تو شوک بودم و انسجام ذهنيم رو به دست نياورده بود كه يهو ديدم ... يا حضرت سليمون ! چي مي بيني ؟ در باز شد و يه غول بي شاخ و دم - كه بعداً كاشف به عمل اومد كه پدر شيرينه - با يه تفنگ دو لول، واستاده وسط اتاق. شيرين، تو خودش مچاله شد و با صدايي كه حالا ديگه از ته اون گاله در مي اومد، ناليد : "اوناها ... اونجاس ... رفته زير تخت ..." نه راه پس داشتم، نه راه پيش. يه آن فكر كردم خودمو به موش مرده گي بزنم، شايد فرجي بشه. اما بعد پشيمون شدم. کار ابلهانه اي بود. اين هیولایی كه من مي ديدم، به جنازه ي منم رحم نمي كرد ! قبول کنین که وضعيت بغرنجي بود ... پدره كه از چشاش خون مي چكيد و از صداش آتيش مي باريد، نعره زد : "جرأت داري بيا بيرون آشغال حروم زاده ! ... مي كشمت جونور كثيف !" بگي نگي از اين توهين هاي غير انسانيش بد جوري عصبي شدم، منتها اوضاع خيلي بي ريخت تر از اوني بود كه بخوام جوابشو بدم. تو شش و بش ِ چكنم چكنم بودم كه يهو تخت از جا كنده شد و پرت شد يه طرف. واويلا ! ديگه نفهميدم چي شد ... چشمتون روز بد نبينه. همين قدر يادمه كه نیم ساعتي توي اون اتاق، مثل توپ فوتبال بالا و پايين مي پريدم و از دست پدره در مي رفتم و مي خوردم به در و ديوار. وقتي هم كه تو يه فرصت معجزه آسا، تونستم خودمو از اون پنجره - كه حالا برام بي شباهت به دروازه ي جهنم نيست - بندازم توي حياط، تقريباً ديگه نه چيز سالمي توي اتاق باقي مونده بود، نه جاي سالمي توي تن و بدن من ! مثل موشك از اونجا دور مي شدم و نه به گلوله هايي كه از بغل گوشم رد مي شد اعتنايي مي كردم، نه فحش هاي چارواداري پدره رو مي شنيدم و نه حتي هق هق گريه هاي شيرين بهم اثر مي كرد ..."گور باباش ! ... دختره ي ايكبيري ! انگار نوبرشو آوردن ! ..."
اعتراف مي كنم كه تو همه ي عمرم اون همه نترسيده بودم و با اون سرعت ندويده بودم ... هرچند، گمونم بايد اينم بپذيرم كه بعد از اين ... بعد از اين ؟ كدوم بعد از اين ؟ چي مي گم بابا ؟ نه ...ميدونم ... خوب مي دونم كه كارم ديگه تمومه. اين وضعيت آخره كه دارم توش دست و پا مي زنم ... اي پدرت بسوزه، عاشقي. پدرت بسوزه كه ما رو به اين حال و روز انداختي ... اوه ... تو رو خدا منو ببخشين ... يا شايد بهتر باشه بگم حلالم كنين ... آره، اين بهتره. پس حلالم كنين ...
باور كنين اين حرفا رو واسه اين نمي زنم كه حس ترحم شما رو به خودم جلب كنم تا مثلاً دلتون بسوزه و بياين منو نجات بدين ... نه ... قصد نصيحت و وصيت و اين حرفا رم ندارم. همينجوري ... دلم پر بود ... گفتم حالا كه دَم ِ رفتنه ... درد دلي كرده باشیم و خودمونو خالی کنیم و ... خلاصه، سبك تر سفر كنیم ... البته دروغ چرا ! ... يه چيزايي هم هست ... اين دم آخري بزارين اينم بگم ... راستش مي ترسم اگه نگم عذاب وجدان تو اون دنيا هم راحتم نزاره ... حقيقتش، اين همه صغرا و کبرا کردم كه به اينجا برسم و بهتون بگم ...
دوستان ! بازماندگان ! آیندگان ! انسان هاي محترم ! ببينين ... بنده حالا يه غلطي كردم. شرح مفصل ماجرا رو هم كه شنيدين. خدا وكيلي، با اين حال خرابم، همه چيزو صادقانه براتون تعريف كردم. خب ... يه خبطي كرديم، سزاشم ديديم. بعدشم عقلمون برگشت سر جاش و خودمونم برگشتيم سر جاي اولمون. حالا بماند كه فك و فاميل و ايل و تبارمون چه به روزمون آوردن و چه حرفا برامون درست كردن و چطور ما رو از خودشون روندن و طردمون كردن ... كاري نداريم ... ما كه دوباره رام شديم و برگشتيم توي همين زير زمين نمدار پر از كتاب، تا اين آخر عمري رو با تحقيق و مطالعه بگذرونيم. بد كرديم ؟ نه ... شما بگین اشتباه كرديم ؟ آيا اينه بزرگ منشي شما ؟ آيا جواب بدي، بديه ؟ يعني بخششي در كار نيست ؟ اين درسته كه اينجوري ضعيف كشي مي كنين ؟ يعني اين رسم روزگار شماس ؟ ... باشه. عيبي نداره. حالا از ما كه گذشت ... اما ازتون عاجزانه خواهش مي كنم، با بقيه اينطوري تا نكنين. مي دونين ... من كه الآن زير فشار سنگين اين هيولا دارم له مي شم، مي فهمم كه چه نامرديه. من كه الآن توش گير افتادم و دارم ذره ذره جون مي دم، معني انتقام رو مي فهمم. نكنين اين كارو ... خوبه يكي يه لقمه ي چرب و نرم بزاره سر راهتون، اون وقت تا شما مي رين بعد از يه روز كار و گرسنگي، دلي از عزا در بيارين، يه دفه يه چيزي كه معلوم نيست چيه و از كجا نازل مي شه، بخوره وسط كمرتون و خورد و خميرتون كنه ؟ زمين گيرتون كنه ؟ له تون كنه ؟ اين انصافه ؟ آخه اينم شد كار ؟! ... آخه تله موشم وسيله س كه شما اختراعش كردين ؟! مگه همون مرگ موش چه بدي داشت نامسلمونا ؟! چرا همش دوست دارين خون بريزين و خون ببينين ؟ ... چي بگم والله ؟! ... همين دیگه ... گفتم و خلاص شدم ...
خب ... مثل اينكه وقت رفتنه. بفرمايين ... اين دنيا با همه ي عشق ها و كتابا و تفنگا و تله موشا، همش مال شما. ما هيچي نخواستيم. اینم حرف آخر :
" اين بلاهايي كه سر ِما میارین، سر خودتون نيارين، لطفاً !!
واسه یه بارم که شده، به حرف ما موش ها گوش کنین ! مگه چی می شه ؟! "
دیدار به قیامت ! ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضيح غير ضروري :
اين قصه؛ ناگهاني، خلق الساعه و يك نفس نوشته شده.
جسارتاً ، خودم فهميدم كه چي نوشتم ... شما رو نمي دونم !