23- ستاره ی اسماعیل
"ستاره"، هنوز خيلي كوچيكتر از اون بود كه بتونه به كسي چشمك بزنه. اما يه چشش رو محكم
بسته بود و با اون يكي چشش كه نيمه باز بود، صاف زل زده بود تو صورت "خورشيد خانوم" كه
چادرش رو تاب داده بود دور كمرش و لب حوض وسط حياط نشسته بود و رختاي چرك و ملافه هاي
كثيف رو چنگ مي زد. آفتاب رسيده بود نوك آسمون ِ بي ابر و با همه ي قوتش رو سر شهر آتيش
مي ريخت. صلات ظهر بود و از زور هُرم گرماي تير ماه، حتي سايه ها هم تا اونجا كه مي تونستن
خودشونو پاي ديواراي چارگوشه ي حياط قايم كرده بودن. عرق از سر و روي خورشيد مي باريد و
چشاشو مي سوزوند. دست ِ كفي شو بي اختيار ماليد به صورتش، كه بدتر شد.
ستاره ونگ زد. خورشيد صداشو بلند كرد :
"مهتاب ! پس كدوم گوري رفتي دختر ؟ اين بچه كه زير آفتاب هلاك شد ..."
"مهتاب" از اتاق پريد بيرون و پله ها رو دو تا يكي كرد و دويد توي حياط و مثل بچه عقابي كه بخواد يه
موش گُنده رو شكار كنه، ستاره رو از كنار حوض ورداشت و به زور بغلش كرد. ستاره ساكت شد و ديگه
ونگ نزد. خورشيد، همينطور كه يقه ي يه پيرهن مردونه رو با دوتا دستاش داشت مي چلوند، گفت:
"شيرشو خورده. جاشم عوض كردم. ببرش بالا ... فقط صداشو در نيار. بابات تازه خوابيده ..."
بعد زیر لب با خودش گفت : "بيچاره ..."
مهتاب هيچي نگفت. ستاره رو محكم چسبيد و با تقلّا از پله ها رفت بالا. از تراس كه رد مي شدن،
ستاره دستش رو دراز كرد و با همون کلمات مشدّد ِ بچه گونه، دم گرفت :
"با ب ب ب با ! ... با ب ب با !"
مهتاب سريع گذشت و چپيد توي اتاق بغلي و آهسته تو گوش ستاره پچ پچ کرد :
"آره، باباس ... هيس ... حالا نه ... حالا خوابيده ..."
"اسماعيل"، اما خواب نبود. وسط اتاق، طاق باز، روي تُشك كلفت پنبه اي، دراز كشيده بود.
با چشماي وَق زده، كه ترس و نااميدي رو باهم گزارش مي كردن و با دهن بازي كه انگار
صد سال بود كه مي خواست فقط يه كلمه رو فرياد بزنه و نمي تونست، رو به سقف ماتش برده بود.
مگس ها دوره ش كرده بودن و از سر و كولش بالا مي رفتن. اما اون اصلاً حواسش به اين چيزا نبود.
يعني داشت به چي فكر مي كرد ؟ به آينده ي خودش ؟ بچه هاش ؟ خورشيد ؟ ...
مثلاً اين كه آخرش چي مي شه ؟ ... کی تموم می شه ؟ ... چطور تموم می شه ؟ ...
نه. خودشم خوب مي دونست كه آينده اي در كار نيست. اينو اگه همون موقعي كه يه دفه كله پا شد،
نفهميده بود، عوضش بعدش يه سالي وقت داشت كه درست و حسابي به اين قضيه فكر كنه ...
و كرده بود ... اما هيچ نتيجه اي نداشت. هيچي. اوضاعش بي ريخت تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكني.
خب پس چي تو كلّه ش مي گذشت كه اينطوري هاج و واجش كرده بود و عين يه علامت سئوال لاغر و
مردني، پَرچش كرده بود كف ِ ذهن اين خونه و چسبونده بودش روي اين تُشكِ بو گندو ؟
شايد داشت به اين فكر مي كرد كه :
"چرا من ؟ ... من كه پامو كج نذاشته بودم. من كه مال كسي رو نخورده بودم. من كه داشتم
زندگي مو مي كردم. نه دستم تو جيب كسي بود، نه چشمم به ناموس نا محرمي.
اصلاً، آدم، خادم خونه ي خدا باشه كه از اين كارا نمي كنه. من فقط حرف "مش ابراهيم" رو گوش كردم.
خطا كه نكردم. خب عمل به وصيت پدر واجبه ديگه ... نيست ؟ ...
پس من تاوون چي رو دارم پس مي دم ؟ "
پدرش، مرد محترمي بود. صداي رسايي داشت كه تا اون سر آبادي مي رسيد. يه عمر آزگار بود كه
مردم با صداي اذون و مناجات "مش ابراهيم"، نماز و روزه شونو به جا مي آوردن. وقتش كه مي رسيد،
گيوه ي سفيدشو پا مي كرد، عرق چين شو سرش مي ذاشت، عباي قهوه اي سوغات كربلاشو
مي نداخت رو دوشش، بعد آروم و با وقار از پله هاي بلندترين گلدسته ي امام زاده بالا مي رفت،
نوك مناره وامي ستاد، دستش رو مي ذاشت بغل گوشش و ... " الله اكبر ..."
عين يه رسم مقدس. توي اين همه سال، حتي يه بارم اين فريضه رو ترك نكرده بود.
واسه همين، اون روزي كه براي اولين بار صداي اذون از گلدسته نيومد، تقريباً مردم همه فهميدن كه
حتماً بلايي سر مش ابراهيم اومده ! ... البته درست و حسابي معلوم نشد كه قضيه چي بوده.
بعضي ها مي گفتن قلبش گرفته موقع بالا رفتن از مناره. بعضي هام شايع كردن كه پله ها رو
نديده توي تاريكي و سقوط كرده ...
براي اسماعيل فرقي نمي كرد، چون كوچيك تر از اوني بود كه چيزي حاليش باشه ...
اما حرفاي آخر ِ پدرش، مثل نوشته هايي كه روي سنگ حك شده باشن،
تو مغزش نشسته بود و هميشه جلوي چشش بود :
"ببين اسماعيل ... من تو رو با نذر و نياز از خدا گرفتم ... يه معامله بود ... روز عيد قربون ...
مادرت رو دادم، تو رو گرفتم ... بزرگتر كه شدي ... هر سال عيد قربون ... ظهر كه شد ...
مي ري بالاي مناره ي امام زاده ... اذون مي گي ... اين نذر توئه ... یادت باشه ... اين وصيت منه ..."
آره. از همينجا شروع شد ... اولش سخت بود. مي ترسيد. هول مي كرد. خب هنوز بچه بود دیگه ...
اما سال به سال كه مي گذشت، بهش عادت مي كرد. داشت سعي مي كرد مثل پدرش بشه.
صداش ديگه نمي لرزيد. حس مي كرد داره كار مهمي ميكنه. تصور مي كرد از وقتي كه پا گذاشته
جاي پاي پدرش، احترامش پيش مردم چند برابر شده. می دید که زندگي داره بهش لبخند مي زد و
از اخم روزگار هم هیچ خبري نبود. كارش رونق گرفته بود و زمينش حاصل خيزتر شده بود ...
يه روز ديد ... يهويي گرمش شده و قلبش داره تند تند مي زنه. سرشو بلند كرد.
هوا ابري بود و داشت نم نم بارون مي اومد ...
اما اون "خورشيد" رو ديد كه داره مستقيم بهش نگاه می کنه ... داره بهش می تابه ...
همون شد. خورشيد زنش شد و ... بعد مهتاب اومد ... حالا ديگه شب و روزش روشن شده بود ...
باورش شده بود كه همه ي اينا از بركت اداي نذر ظهر روز عيد قربون شه ...
پس راهشو پيدا كرد. از اون به بعد، گيوه و عبا و عرق چين مش ابراهيم رو به تن مي كرد و
مي رفت نوك مناره و صداشو می نداخت تو گلوشو ... "الله اكبر ..."
آره. اینطوریا بود که اسماعيل - تنها پسر مش ابراهيم - كم كم شد خادم و مؤذن دائم امام زاده.
مقبول مردمي شد كه مي گفتن اين پسر مايه ي افتخار و خوشنودي پدرشه ...
اسماعيل خواب پدرش رو زياد مي ديد. تقریباً هر شب. اما هيچ وقت نديده بود كه پدرش
خوشحال باشه، يا بهش لبخند بزنه. فقط نگاهش مي كرد و اشك مي ريخت.
اين خوابا اذيتش مي كردن. ته دلش مي لرزيد. ولي به كسي چيزي نمي گفت ...
اسماعيل، قيافه ش هيچ به خوابيده ها نمي رفت. با اينكه مگساي سمج، فوج فوج، دور چشم ها و
لب هاي خشك ِ ترك خورده ش جمع شده بودن و با وقاحت، يكي يكي وارد دهن نيمه بازش مي شدن،
اون بازم تكون نمي خورد. اصلاً انگار اينجا نبود. يعني اگه درست شو بخواي، يه سالي مي شد كه
فقط لاشه ي اسماعيل، روي دوش اين خونه سنگيني مي كرد. روي شونه هاي خورشيد كه
همينجور تو آتیش خودش مي سوخت. روي دل مهتاب، كه ذره ذره آب مي شد، چون بيشتر از
بچگي هاي پدرش، حاليش مي شد.
گمونم تا الآن ديگه، تقريباً همه فهميدن كه يه بلايي سر اسماعيل اومده. اصلاً همون روز فهميده بودن.
ظهر همون روزي كه كسي صداي اسماعيل رو از گلدسته نشنيد ...
خورشيد، شكم اولش نبود، ولي حالا كه وقتش رسيده بود، بچه، بدجوري بدقِلقي مي كرد.
دكترا گفته بودن، بچه ي دوم به صلاح ِ مادر نيست. اما اسماعيل، يكي ديگه مي خواست. يه پسر.
گفته بود: "نذر كردم براش. استخاره باز کردم. خير انشا الله. دلم روشنه ..."
خورشيد – ولی - از همون اولش هم راضي نبود ... از درد مچاله شده بود. مثل دیوونه ها به هر چی
دستش می رسید، چنگ می نداخت. اما كار تموم نمي شد. رنگش شده بود گچ ديوار. خون همه ي
اتاق رو ورداشته بود. خورشيد داشت سرد مي شد. چشماشو بسته بود. دستاش يخ كرده بود و
قلبش داشت وامیستاد. كاري هم از دست كسي بر نمي اومد ...
اسماعيل لب حوض نشسته بود. مثل يه تيكه سنگ. حس مي كرد دنياش به آخر رسيده. چيزي
نمي شنيد. چيزي نمي ديد. نمي فهميد چي شده یا چي داره مي شه. گمون می کرد اینم یکی از
همون خوابای پریشونه همیشگی شه ... خورشيد، داغ تر از هميشه، رو بلندترین قله ي آسمون
واستاده بود و تا مغز سرش رو مي سوزوند. هيچ صدايي نبود. انگار همه مرده بودن ...
بي اختيار بلند شد. مستقيم چشم دوخت به خورشيد. صلات ظهر بود. ظهر روز عيد قربون.
با خودش فكر كرد :
"وقت اذونه ... چرا كسي اذون نمي گه ؟ پس مش ابراهيم كجاست ؟... كجايي بابا ؟ ... بجنب ...
ظهر شده ... مگه تو نذر نداري ؟ ... داره دير مي شه ها ... مگه نمي بيني ؟ خورشيد داره از آسمون
مي ره ... يا لله ديگه ... ببين ... داره شب مي شه ... اونجا رو نيگا ... اون ستاره رو ببين در اومده ...
بابا جون ! تو رو خدا يه كاري بكن ... كمكم كن مش ابراهيم ..."
پاشو كه رو پله ي اول گذاشت، تموم تنش مي لرزيد. عين بار اولي كه از اين مناره بالا مي رفت.
ذهنش خالي بود. سبُك بود مثل باد. انگار جسمش همراهش نبود. انگار اونو توي همون خونه،
لب همون حوض، توي همون حياط، بين اون همه آدم حيرون جا گذاشته بود ...
مارپيچ تنگ و تاريك پله ها رو طي كرد و رفت بالا. باد خنك كه به صورتش خورد، فهميد، رسيده.
نفس عميقي كشيد. ريه هاشو از هوا پر كرد. همه ي وجودشو ريخت توي صداش ...
مي خواست همه ي وجودش رو نعره بزنه و بريزه روي سر آبادي ... اما ...
هيچ صدايي ازش در نيومد ... انگار حنجره شو - يه دفه - يكي ازش دزديده بود. لال شده بود ...
یه كسي پشت سرش واستاده بود ... خواست برگرده كه ... بي فايده بود ...
همون طور با چشماي از حدقه بيرون زده و با دهن نيمه باز سقوط كرد ...
وقتی می افتاد، فقط تونست مش ابراهيم رو ببينه كه بالاي مناره واستاده،
با عرق چين و عبا و گيوه ش ... و داره بهش می خنده ...
درست همون موقع بود كه ستاره گريه كرد، مهتاب خنديد و خورشيد چشماشو واكرد....
ستاره يه ريز داشت ونگ ميزد و هيچ جوري هم ساكت نمي شد. مهتاب، كه بچه رو سفت
چسبيده بود و دائم تابش مي داد، تا شايد آروم بگيره، عاجز و خسته، از اتاق اومد بيرون و روی تراس
واستاد. خورشيد خانوم، آخرين رخت شسته شده رو چند بار محكم تكوند و پهنش كرد روي طناب.
بعد هیکل استخونی شو صاف كرد. دست گذاشت رو کمرش و گفت :
"مگه با تو نيستم دختر ؟ گفتم اون ذليل مرده رو خفه ش كن. اون بیچاره خوابه ..."
بعد راه افتاد طرف پله ها و ازش رفت بالا كه بره سراغ شوهرش ...
اسماعيل، اما، هر چي كه بود، خواب نبود ... بي سر و صدا از اتاق اومد بيرون.
آهسته از كنار مهتاب و ستاره و خورشيد گذشت. از پله ها رفت پايين. از بغل حوض وسط حياط
عبور كرد. از لاي رخت و لباساي تازه شسته ي روي طناب رد شد و از در حياط رفت بيرون ...
سرتاسر كوچه بوي خون مي داد. توي جوي آب وسط كوچه، فقط خون بود كه مي رفت.
چند قدم اون طرف تر يه مرد هيكلي يه گوسفند رو زده بود زمين و داشت سرشو گوش تا گوش می بريد.
خون فواره زد و پاشيد به در و ديوار. گوسفند بخت برگشته اونقده جون داد تا اینکه خلاص شد ...
تو دست هر گذرنده اي يه تيكه گوشت قربوني مي تونستي ببيني ...
اسماعيل با خودش گفت :
" عجب ! پس امروز عيد قربونه ؟ ... ظهر روز عيد قربون ..." و با شیطنت خندید ...
وقت اذون بود. اما صدايي از گلدسته ي امام زاده به گوش نمي رسيد.
عوضش تو خونه ي اسماعيل غلغله بود ...
حالا ديگه صداي گريه ي ستاره با ضجّه های خورشيد و ناله های مهتاب، قاطی شده بود و
توی تموم آبادی، تنها صدایی بود که شنیده می شد ...