41- not only بازگشت ... but Also عارفانه ... !!

اوه ! ... سلام آقايان ! ... سلام خانومان ! ... الا اي برادران مذکور و هلا اي خواهران مأنوث ! ... گراميان محترم ! ... محترمين گرام ! ...  حضار عزيز و عزيزان حاضر ... و درود بر شما، اي ساير دوستان و بستگان و الباقي ِ آشنايان اين محفل بي ريا ! ... علي الخصوص سر رفتگان اين جمع ! که همينجا مِن باب حسن مطلع، مناسب مي دانم جهت علوّ درجات ِ از در گذشتگان ! و رضايت خاطر بازماندگان و ايضاً براي شادي روح پرفتوح خودتان و خانواده ي معذبتان، کف و سوت جَلي عنايت بفرماييد ... ( پاسخ حضار ) ... لال از دنيا نروي ... بزن اون دست قشنگه رو ... ! (مجدداً پاسخ حضار ) مرسي ... بعله ... اوکي ... خب ديگه حالا ! ... خواهشا ً عنايت بفرماييد ... ( ابراز احساسات حضار همچنان ادامه دارد )... کافي ست ... بس است ... فينيش ! ... شات آپ ! ... اي بابا ! ...  ظرفيت هم خوب چيزي است والله ! ... ايضاً شخصيت !! ... ( سکوت حضار ) ...
حضور شما عارضم که ... اين يک مدتي که ما نبوديم، عده اي مجهول الهويّه و معلوم الحال، گمان باطل نموده و هوا بَرشان داشته و شيپور دست گرفته اند و جوري دادار دودور راه انداخته اند که انگار ما اصلا ً از اولش نبوده ايم و کلا ً نيستيم. حال آنکه ما هستيم، خوبم هستيم، هر چند انگار نيستيم ! آدميزاد اگر گوش ِ بصيرتي مي داشت و چشم ِ استماعتي، که وضعش اين نبود. پس چه نيکو و به موقع گفته است شاعر که : "دو تا سمعک واسه چشمات ... دو تا عينک واسه گوشات ! ... "
(نعره ي احسنت، احسنت حضار و مدهوش گشتن چند نفر از مستمعين صف اول !)
خدا حفظ تان کند ! ... دوستان اگر قول بدهند بچه هاي حرف گوش کني باشند، بنده چند ترانه ي فاخر و اصيل و پدر-مادر دار از قبيل "گل پري جون" و "دم گاراژ بودم" و "آقا دزده سلام، حالت چطوره سلام" و "تو کوچه مون دختري قد بلنده" و ... را هم آماده کرده ام که اگر مجالي باشد برايتان زمزمه مي کنم. تعريف از خود نباشد، يک ته صدايي هم داريم جسارتاً ... بگذريم ...
( يکي از حضار : حالا نمي شه نگذريم ؟!) ...
نه جانم ... نچ نچ نچ ... يعني چه ؟ ... درست است که از يک چيزهايي نمي شود گذشت، اما عجالتا ً از اين يکي بايد بگذريم ... اصولا ً آدم بايد شعور داشته باشد !! ... ضمناً آدم بايد بتواند بگذرد. مگر نشنيده ايد مي گويند : لذتي که در گذشت هست در انتقام نيست ؟! ... ها ؟ ديديد ؟! ... پس شما هم مثل بنده گذشت داشته باشيد و بگذاريد بگذريم ... (سکوت حضار که علامت رضايت است !)
عارضم به حضورتان که ... همين پيش پاي شما، پشت تلفن، بغل گوش ِ يکي از ارادتمندان ِ راه دورمان، داشتيم شاهنامه ي مستطاب ابوالقاسم خان ِ فردوس مکان ِ طوس نشين را شخم مي زديم و رسيده بوديم حوالي "ضحاک" مار بر دوش ِ مغز خوار و "کاوه"ي حداد ِ پيش بند چرمي و جناب "گاو ِ بَرمايه" - دايه ي مهربان تر از مادر ِ"فريدون شاه - و ... اينها ... که ناغافل ياد ايامي افتاديم "که در گلشن فغاني داشتيم" و ايضاً "در ميان لاله و گل، آشياني داشتيم" و اصفهان ما را طلبيده بود و دانشجوي ترم اولي بوديم و کارتش را هم داشتيم که پرس کرده بوديمش - هم نرم و هم خشک - و خوابگاه مان آن سر ِ شهر بود - احمد آباد، نرسيده به گورستان باغ رضوان - و دانشکده مان که پرستاري و مامايي بود، اين سر ِ شهر - دروازه شيراز، پاي کوه صفه - و دهن مان سرويس بود، حتي با اينکه براي ايّاب و ذهاب، سرويس هم بود و هر روز چهار باغ بوديم و پل خواجو و سي و سه پل و چاي با قوري استيل و استکان کمر باريک شَستي و قليان ناصري و دانشکده مان مشهور بود به "پستانداران" - از بس که هشتاد درصدش نسوان بودند و "چرندگان و خزندگان"ش هم ما اقليت ِ رجال ِ مذکور بوديم - و مدرسان ِ رنگ و وارنگ داشتيم - هم وطني، هم اهل فرنگ و هم خُل مشنگ - و دروس تخصصي که آناتومي بود و فيزيولوژي بود و "نرسينگ پراتيک"، و عمومي ها که يک فقره "متون فارسي" تويش بود و يک عدد دوشيزه ي مکرمه ي از دماغ فيل افتاده، استاد مربوطه اش ...
الغرض ... آن روزها، ما، به مصداق ِ عبارت ِ شريفه ي "يا هيچ نگو، يا چيزي بگو از خاموشي بهتر"، زبان مان در قفا بود و کلاً از سنگ صدا در مي آمد و از ما نه. مي رفتيم آن ته مَه هاي کلاس مي نشستيم و گوش مي داديم. جماعت ِ کثير ِ هم ترميان معزّز هم که سابقه ي سواد ِ ادبي شان از حد فهم ِ"فهيمه رحيمي" و "رجبعلي اعتمادي" و "حيدر مريم زاده" آن طرف تر نمي رفت. لذا اينجوري شد که ساعت ِ درس فارسي ما کلهم تبديل شد به عرصه ي تاخت و تاز و متلک پراني و سرکوفت زدن هاي سرکار عليّه، مبني بر فقدان شعور ادبي و ذوق هنري ِ تحصيل کردگان ِ اين دوره زمانه و افسوس و دريغ و هيهات و تأسف بود که نثار اوضاع ما مي کرد و وامصيبتا بود که به حال و روز ادب و فرهنگ اين مملکت سر مي داد. دوستان که قربانشان بروم، کرگدن تشريف داشتند و کک شان هم نمي گزيد، لکن ما، همچين بفهمي نفهمي به تريج قباي مان برخورده بود، اساسي. جلسه ي سوم يا چهارم بود که جامه ي خويشتنداري مان جِر خورد و نشستيم همانجا - منظور همان ته کلاس - و دو سه تا از سياه مشق هاي همان موقع مان را روي کاغذ سفيد نوشتيم و پايينش هم پاراف کرديم که "لطفاً فقط خودتان بخوانيد. لزومي به مطرح کردن اينها سر کلاس نيست. ضمناً مطالب را پس از خواندن عودت دهيد. متخلفين پشيمان خواهند شد !" و مانديم، ته کلاس - منظور پايان ساعت کلاس - نوشته جات کذايي را گذاشتيم کف دست ِ اوشان و به سرعت گم و گور شديم. جلسه ي بعدي، قيافه ي خانم ِ ... خب مثلاً فرضاً اسمش را مي گذاريم خانم "ميم" ... ( يک ناشناس از لابلاي جمعيت : يعني مثلاً "معيني ..." ؟! )
اي مرگ ! اي مرض ! ... ای درد زایمان !! شما اگر حرف نزني، ملت خيال نمي کنند که لالي که ... اي بر خرمگس معرکه ... ( کل حاضرين به جز فرد ناشناس : لعنت ! احسنت !! لعنت ! بيش باد !! احسنت !!! )
بله بچه هاي من ! ... جلسه ي بعدي که شروع شد، قيافه ي خانم "ميم" ديدني بود. اولاً که ديگر از آن اُلدروم بُلدروم ها خبري نبود. بعدش هم در تمام طول کلاس، يک خط در ميان، از بالاي عينک ِ دسته کائوچويي اش، هي زل مي زد به ما. بماند که آخرش هم طاقت نياورد و نوشته هاي ما را با کلي تعريف و تمجيد و افزودن پياز داغ اضافي براي همه خواند، سواي آن، کار ما هم از آن به بعد در آمد. هي راه به راه، زرتي گير مي داد به ما که "فلاني، اين متن را بخوان ... فلاني، آن شعر را بخوان ... فلاني، فلان شعر را معني کن ... فلاني، تازه چه نوشته اي ؟ ..." هفتصد و هفتاد و هفت بار به زبان شيرين و شيواي فارسي برايش توضيح داديم که "باباجان ! بنده شعر معني نمي کنم. تفسير و تعبير شايد، اما معني ِ لغت به لغت، صدور حکم مرگ شعر است. شعر را بايد با همان خوانش ِ اصلي اش فهميد. اگر شعر قرار بود معني شود که شاعر ِ شکرخورده اصلاً شعرش نمي کرد که ..." اما not only اِفاقه نکرد، but Also نامرد ِ نالوطي، سر امتحان پايان ترم، از کل بيست نمره، هفت نمره معني شعر داده بود ! ما هم که سرمان برود، حرف مان نمي رود، کل هفت نمره را ننوشتيم. حالا فکر کنيد، دو روز قبل از اعلام نمرات، ما را توي کتابخانه ي دانشکده ي ادبيات ديده، چه بگويد خوب است ؟
( يکي از حضار با صداي رسا : زرشک !! )
بی خیال جانم. این زرشکی که پراندی چه ربطي داشت اصلاً به حرف ما ؟! بیشتر دقت کن آقاجان ! ... ايشان ما را که ديدند، ضمن آنکه گُل از گُل شان شکفت، با ابراز تأسفي تصنّعي فرمودند : "آقاي فلاني، هيچ از شما انتظار نداشتم !" ما البته توي دلمان پوزخندي حواله اش کرديم که : "زکي ! گندش را زده، حالا دارد ماله کشي مي کند ! کدام انتظار ؟ کدام کشک ؟ کدام پشم ؟!" که خودش ادامه داد : "شما هيجده شدي، اما من توقع بيشتر از اين داشتم !" خدا وکيلي ... از همان روز تا الآن، بنده کلي به اين مسئله فکر کرده ام که چطور ممکن است کسي هفت نمره را کلاً ننويسد، اما هيجده بگيرد ؟ تازه توقع بيشتري هم از او برود ؟! جل الخالق !!
( يکي از الواط حاضر در مجلس : خب دانشمند ! تابلوئه که ... ازت خوشش اومده، بهت حال داده، نمره داده ديگه ! ... به افتخارش کف مرتب بنواز ! / موسيقي شاد به همراه سوت و کف و هوراي حضار )
شما هم ديگر شلوغش نکنيد ... خودمان فهميديم. حالا ما خواستيم يک تجاهل العارفي کرده باشيم ! ... جنبه نداريد که ... و اما جداي از همه ي اينها، يکي ديگر از شيرين کاري هاي اين استاد فرهيخته، اين بود که جفت پايش را کرده بود توي يک لنگه کفش پاشنه بلندش، که الّا و بلّا همه بايد يک مقاله ي تحقيقي، حول محور يک موضوع ادبي يا فرهنگي - ترجيحاً بومي - آماده کنند و بياورند. کاري به بچه ها نداريم که به محض شنيدن خبر، مثل خر تب کردند و وا رفتند و افتادند به التماس و خواهش، مهم اينجا بود که ما نه گفتيم آخ، نه گفتيم واخ، مثل قرقي رفتيم سمت ولايت مان، مثل جغد بيدار مانديم شب تا صبح، مثل اسب اين ور و آن ور دويدم، مثل موش به هر سوراخ سنبه اي سرک کشيديم و مثل شير ... ( طنين شيشکي مبسوط و کشدار يکي از حضار نماهاي حاضر ! ) اي يرقان ! ... اي شاقولوس ! ... اي هلوي با هسته !! ... بکشش روي سبيلت پر پشت تر شود، شيپورچي ! ...
بله ... مي گفتم ... مثل شير، سرحال و غبراق، برگشتيم نصف جهان، به اتفاق تحقيقي که با شيره ي جانمان مکتوبش کرده بوديم ... ناگفته نماند که جهت خالي نبودن عريضه و ايجاد انبساط خاطر، يک بحر ِ طويل ِ موزون و مقفّا و مناسب حال هم سراييديم و چسبانيديم اول مطلب مان، که همينجا عيناً برايتان مي خوانيمش :
"قصه از آنجا شود آغاز، که اين بنده ي شرمنده ي پر عيب ِ خطاکرده ي بي علم و هنر، از سر ِ بيکاري و ترس از غم ِ بي عاري و از روي حماقت، به دو صد شور و شهامت، پي کنکور روان گشتم و يک شرکت ِ بي حکمت ِ بيهوده در آن داشتم و از بد ِ ايام، قضايم به رضا آمد و در موسم ِ اعلام نتايج، شتر ِ بخت ِ من از دور پديد آمد و چون ديو ِ سپيد آمد و بگذاشت مرا پشت ِ خود و رفت به راهي و نينداخت نگاهي، به من ِ مات ِ پر از بُهت و به يک لحظه به دانشکده اي پُر ز پرستار رسيد و بگماريد مرا بر سر ِ آن کار ِ سراسر همه ايثار ِ پرستاري و خود رفت پي ِ کار و گرفتاري و ... من ماندم و حوضم ! ... که در اين حرفه چه آموزم و اين تجربه ها را ز چه اندوزم و چون سازم و چون سوزم و چون بُرّم و چون دوزم ؟ و ... در ذهن ِ خود، انديشه کنان بودم و حيران، که يکي بانگ برآورد که : از جمع شما، هر که نخواهد که شود نمره ي او صفر، قدم پيش نهد، بيشتر از پيش جهد، تا که يکي جزوه ي تحقيقي جالب بنويسد و ببينيم که از بيست، چه مقدار برايش بس و کافيست ؟ ...
الغرض، اين بنده هم از روي اطاعت، و نه با علم و مهارت، دو سه خط، با خط زشتم، بنوشتم، که ز دست من ِ بي مايه، چنين کار ِ گرانمايه نيايد، و اگر هم شده، پُر نقص و خطا گشته و اميد که عذرم بپذيريد و همين است و جز اين نيست، که بي عيب و خطا کيست ... ؟"
( يکي از حضار اهل دل : ناژ نفشت ناژنين ... بلبلم در قفشت عژيژم ! ... )
بله دلبندان من ! قصه ي ما به سر رسيد، لکن کلاغه هنوز انگار به خانه اش نرسيده است ...
( يکي از حضار سمج : اي بابا ! چي چي رو تموم شد ؟ ... آخرش که معلوم نشد چي شد که ... )
آخرش ؟ کدام آخرش ؟ آخري ندارد که. نخود نخود، هر کسي رفت خانه ي خود. شما فکر کرديد ما چي هستيم ؟ مگر زندگي ما، بلا نسبت، فيلم هندي است که پايان هاي آن جوري داشته باشد ؟! ضمناً شما هم سعي کنيد پايتان را از زندگي خصوصي ما بکشيد بيرون ... مردم آبرو دارند ... حریم شخصی دارند ... خوبيت ندارد ببم جان ...
( همان اهل دل مزبور : پش اقلکم يه دهن واشه مون بيا، يه کم شفا کنيم. دلمون پوشيد بش که مژخرف شنيديم ! )
خب، باشد. اطاعت ... اين يکي را هستم ... به روي چشم (تشويق حضار ) خواهش مي کنم ... شرمنده نفرماييد ...
در اين قسمت از برنامه، ترانه اي تقديم مي دارم، در مايه ي سه گاه و ميزان شيش و هشت سنگين ِ باباکرمي ... آهااااااااااااا ... برو ... آماشالله .... بيا بابا ... حالا دست، دست، ددددددددست ... بيگي منو ! ... حالا برو ... حالا بيا ... آقا دزده سلام ... حالت چطوره سلام ... آقا دزده سلام ... حالت چطوره سلام ... اگه هفت تير بکشي ... منو بکشي ... حبس مي شي، حبس مي شي، حبس مي شي ... اگه هفت تير بکشي ... منو بکشي ... حبس مي شي ... آهااااااا ... صداي دستااااا ....
( ولوله و شور و هيجان حضار حالا حالا ها ادامه دارد ... )

40- دنیایی کوچک با دلتنگی های بزرگ

 

دنیای کوچکی ست

ما کِرم های زشت و پَلشتیم

بی دست و پا و کور

                            در پیله ای محقّر و تاریک

پروانه های نارس و کالیم

مایوس از احتمال ِ وقوع ِ حادثه ی بالهای رهایی

محبوس ِ تار و پود ِ حلقه ی ابریشمین ِ حسرت و تردید

دیوار می تنیم

بر خویش و بر تَنی

                         که هرگزمان خویشتن نبود

 

دنیای کوچکی ست

فرضی مُسلّم و محتوم

قطعیتی مَجازی و لرزان

امکان ِ عقل گریزی، به ارتفاع ِ شک و دروغ

ناممکنی، به مختصات ِ حقیقت و ایمان

"هست"ی شبیه "نیست"، "نباشد"، "نمی شود"

"هیچ"ی چنان که "بود"، "جز این نیست"، " تا ابد"

"شوق"ی به قدمت ِ افسوس و انتظار

"رنج"ی به قیمت ِ انکار و اختیار

شاید به وسعت ِ ابعاد ِ اندوهناک ِ تنهایی ِ تمامی ِ آدمیان حتی

 

دنیای کوچکی ست

کوچکتر از گلوله ی سردی که بی دلیل

سرب ِ سکوت را

بر حلق و حنجره ی سرخ ِ چهچهه می ریخت

کوچکتر از گلوی ِ گل آلود ِ ماهی ِ قرمز

وقتی میان ِ تشنگی ِ تُنگ ِ شیشه ای می سوخت

کوچکتر از نگاه ِ مه آلود ِ کودکی محروم

بر دستهای پینه بسته ی فقر

                                          در آستین ِ پدر

 

دنیای کوچکی ست

کوچکتر از دل ِ تنگی که دوست می دارد

قلبی بزرگ را

در عمق ِ سینه ی دنیای کوچکش

 

دنیای کوچکی ست

کوچکترش مکن ...

 

39- گمشده ی لب دریا

 

برای تو ،

و برای هر آنچه که با تو ...

وسطای شهریوره. تابستون داره نفسای آخرشو می کشه. اما لابد هوا هنوز اینقده گرم هست که سر ِ صبحی کشونده باشدت پای پنجره ی باز اتاق، با بالا تنه ی برهنه. نگات می کنم که دراز کشیدی و تکیه دادی تو سه کنج دیوار و کتاب می خونی ... دارم حاضر می شم برم بیرون ...

- ترجمه ی "صالح حسینی" یه، نه ؟! ... خوبه ... یکی دو تا ترجمه ی دیگه هم ازش هست. گیر آوردی اونارم بخون ... از مقایسه شون ضرر نمی کنی ...

بی اونکه نگام کنی، دست می کنی کنار بالش ِ زیر سرت و یه کتاب دیگه رو می گیری بالا و روی جلدشو بهم نشون می دی ... می خندم ...

- خب گفتم شاید ندونی ...

کیفمو بر می دارم و می ندازم رو دوشم که برم ... بلند داد می زنی :

- استاد ؟!

یه مدته که اینجوری صدام می کنی. "اُس" شو آروم تر می گی، اونوقت "تاد" شو یه دفه پرت می کنی تو هوا ... برمی گردم ...

- "دستان ... چهارگاه" رو داری ... استاد ؟!

- شجریان و مشکاتیان ... ؟!

نوار کاستامو گذاشتم تو قفسه های قفل و درب دار و کوبوندمشون به دیوار. درسته که درشو باز می ذارم، اما می دونی که خوش ندارم کسی بی اجازه بره سر وقتشون. اینم می دونم که گاهی – وقتی نیستم – بهشون ناخنک می زنی ! ... هم به اینا، هم به کتابا و مجله ها ... کاستو پیدا می کنم و از همونجا پرتش می کنم طرفت. رو هوا می گیریش ...

- بزار از اولش بخونه ها ... نری اول طرف دومشو گوش کنی ؟!

راه که می افتم با خودم زمزمه می کنم : "از در در آمدی و من از خود به در شدم ..."

سر سفره ی ناهار همه هستیم. تو نیستی اما. انگار رفتی و هنوز نیومدی ...

- مجید کجاست ؟

- سر ظهری مایو و کتونیشو ورداشت و زد بیرون ... گمونم باز رفته لب ساحل ... اونم تشنه و گشنه، تو این ظل آفتاب ... بمیرم الهی ! ...

کار همیشگی ته. دریا رو دوست داری. زیاد می ری دیدنش. عاشق شنا و ماهیگیری هم هستی. فقط نمی دونم چرا دلم شور می زنه ... خب شاید واسه اینه که من دلم همیشه شور می زنه و هی همینجوری بی خودی واسه همه ی چیزایی که هستن و ممکنه که نباشن، دلم تنگ می شه ...

از نصفه شبم گذشته ... از لب دریا می آم ... خسته از کار روزانه، برای فرار از شرجی هوای دم کرده، یه ساعتی کنار ساحل قدم زدم ... دریا صاف بود و آروم. نه موجی ... نه نسیمی ... نه تلاطمی ... امشب باهام غریبه بود دریا ... نمی فهمیدمش ... ولش کردم و دارم می آم خونه ...

زیاد طول نمی کشه که می رسم ... پدر چرا سر خیابون واستاده ؟ اونم با این حال و روز ؟ نگاهش ... راه رفتنش ... حضورش ... برام آشنا نیست. انگار منو نمی بینه ... منم نمی خوام ازش چیزی رو بپرسم که دونستنشو دوست ندارم ...

خونه بوی دریای امشبو می ده ... با همون سکوت سنگین ... مادر، سر سجاده نشسته و خشکش زده ... بقیه هم مثل دیوارای خونه، مات و مبهوت و هاج و واج، همدیگه رو تماشا می کنن ... هیشکی هیچی نمی گه ...

جات بدجوری خالیه ... کتاباتو منظم چیدی رو هم، همون گوشه ی اتاق - جای صبحی - همون نوار کاست توی دستگاه پخشه. نمی دونم فرصت کردی گوش کنی یا نه ؟ با خودم فکر می کنم دیگه فرقی هم نمی کنه ... روشنش می کنم ... می خونه : "دیده ام می جست، گفتندم نبینی روی دوست ..." خاموشش می کنم ... لااقل حالا دیگه می دونم آخرین چیزی که شنیدی چی بوده ...

دیگه جایی نیست که نگشته باشیم ... هر جایی که ممکنه رفته باشی یا برده باشنت ... پیش هر کسی که می شناسیش و می شناسدت ... خب نگرانی هم داره. آخه تا حالا نشده با اون رخت و لباسا، صلات ظهر دیروز، غیبت زده باشه و تا عصر امروز هیچی ... نه زنگی، نه پیغامی، نه خبری ...

صبر کن ... انگار یه خبری شده ... دو تا داداش کوچولوهات برگشتن ... تموم روز، کل ِ ساحل رو می گشتن ... می بینی ؟ ... یه ساک دستشونه ... خاکیه ... مال توئه ... لباسا و کتونیتم توشه ... اینم کلیدات ... همینا کافیه ... حالا دیگه می دونیم کجا باید دنبالت بگردیم ...

شب شده پسر ! ... نمی بینی ؟ ... نمی خوای بیای بیرون ؟ ... آب سرده خب ... دوست داری خوراک ماهیا بشی ؟ ... غواصا می گن دیگه چیزی نمی شه دید زیر آب ... چیزی هم نیست انگار ... توی تورشونم که نیفتادی ... کجایی پس ؟ ... نکنه دریا قورتت داده باشه ؟ ... تو که لقمه ی دهنش نیستی  ... هستی ؟ ... یادمه یه روز گفتی از رفتن باکیت نیست ... گفتم زر نزن بچه، هنوز واست زوده ... گفتی فقط یه کاری داری – انگار یه طرحی واسه یه فیلم کوتاه - که اگه بشه بسازیش، اونوقت دیگه مهم نیست باشی یا نباشی ... خب چی شد ؟ ... کارتو می گم ... گمونم دیگه نشه که بفهمم ...

نگاه کن چه طوفانیه ! ... از سر صبح همینجور داره می باره، یه ریز و مثل سیل ... دریا رو بگو که چه جوری داره با موجاش می کوبه تو سر و صورت ساحل. شنیدی ؟ ... می گن پَسِت داده ... بگو کجا ؟! ... دو کیلومتر اون ورتر ... باورت می شه ؟ ...

یعنی این تویی ؟ ... پس چرا هر چی نگات می کنم نمی شناسمت ؟ ... درسته که همون مایوی آبی پاته، اما خب این که دلیل نمی شه ... "امین" می گه خودتی ... می گه این همون پشت گردنیه که دو سه شب پیش، ازش خواستی با دستای خودش اصلاحش کنه ... اصلاً از کجا معلوم ؟ ... کجای این لاشه ی داغون و به هم ریخته که زیر آوار بارون، تو دل ماسه ها فرو رفته و سگای ولگرد دور و برش موس موس می کنن، برادر منه ؟ این که تو نیستی. این که صورت تو نیست ... کی این بلا رو سرت آورده ؟ ... تو که همیشه حواست بود ... تو که همیشه حواست به همه چی بود ... چرا گذاشتی تو 48 ساعت، همه ی 24 سال زندگیت تو یه جنازه ی گندیده خلاصه بشه ؟ ... آخه حیف نبودی ؟ ... ها ؟ ... چرا ...  چرا بودی ... نه ... نه ... معلومه که شکایتی ندارم ... تازه داشته باشم ... از کی ؟ ... من فقط دارم می پرسم ... می خوام بدونم چرا ؟ ... خب گمونم اینم دیگه نشه که بفهمم ...

نه باباجون ! ... نه عزیز دلم ! ... نه قربونت برم ! ... مگه می شه که یادم بره ؟ ... حالا گیرم که 6 سالم ازش گذشته باشه ... خب باشه ... مگه یکی از همین روزا نبود ؟ ... بود دیگه ... هر وقت تو ما رو یادت رفت، مام یادمون می ره که یه روزی یه برادری داشتیم که خیلی هم دوستش می داشتیم. همون برادری که یهویی رفت و دریایی شد ...

نه دیگه نشد ... حرف از مردن و این چیزا نزن ... تو فقط گم شدی ... یا ... چه می دونم ... شایدم ما گمت کردیم ... آره ... این بهتره ... ما گمت کردیم ... حالا مال ِ بزرگی دریاست یا کوچیکی ما، بماند ... دریایی که بشیم، پیدات می کنیم ... می دونم ... خیالم نمی کنم اون روز زیاد دیر یا دور باشه ... اون روزی که مام گم بشیم و هر چی دنبالمون بگردن، پیدامون نکنن ... اون روزو می گم. اون وقت تازه می شیم شکل هم. درست همون جوری که قبلاً بودیم ... بزار دلمون به این خوش باشه ... می گن گمشده ها خوب بلدن همدیگه رو پیدا کنن. پس تا اون موقع دندون رو جیگر بذار ... اینقده بی تابی نکن ... یه خرده بیشتر صبور باش ... منم قول می دم که دیگه گریه نکنم ... قول مردونه. خوبه ؟ ... آره ... معلومه که خوبه ...

مواظب خودت باش ... خیلی مخلصتیم اخوی !!

 

38- اشطباح ننویصیم ... قلت قولوت بلقور نکنیم ...

 

            عندکی در باب آصیب شناثی ضبان کطبی و شفاحی امروظ ما

عضیظ من ! ... غربانت بروم ! ... بذرگوار ! ... تو که صنی ازط گزشته است ... تو که یک عمری برای خودت رفطی وعامدی و انگار نه انگار ... تو که مدرک داری ... تو که منسب داری ... تو که معلمی خیر سرت ... تو که شاگردی ارواح عمه ات ! ... ای درد و بلایت بخورد توی کاصه سر خودط ! ... آخر مگر مرظ داری ؟ ... باباجان ! دغت کن ! ... هواست را جم کن ... زیر پایط را نگاه کن ... ببین این که داری لگد می کنی و از بین می بری چی هست ؟ مال کی هست؟ چرا افطاده ضیر پا ؟ ... اسلن می فهمی داری چیکار می کنی ؟ ...

اوهوی ! ... با توعم ها ... تو را به جان مادرت اینهمه عابروی نداشته ما را مریض ! آخر مگر مریزی ؟! ... لاعقل برو مسل ما چند تا از این کتاب متاب های چطوری قلت ننویسیم بگیر بخوان ... بخدا کلی بهت کمک می کند. همین خود ما ... فکر کردی چتوری به اینجا رسیده ایم ؟ ... خب متالعه کرده ایم ... شب تا سبح دود چراق خورده ایم ... بی خابی کشیده ایم ... گرسنه مانده ایم ... حزینه کرده ایم تا شده ایم این ... کشک که نیست ... ضحمت دارد ... اما عوظش وجدان درد نداریم. خیالمان طخط است از این که در این بلبشوی فرحنگی که هر جا را نگاه می کنی از رصانه ها و روضنامه ها و صخنرانی ها و اعلامیع ها و پرده نوشطه ها و طبلیغ ها و طابلوها و ... پر است از قلت های کلامی و دسطوری و نوشطاری و اشطباح های عملاعی و عنشاعی و شفاحی و کطبی، هر چه باشیم، ضبانم لال، مسل بغیه نیستیم ... آخر آدم دردش را به کی بگوید ؟ به هر کی می گویی می گوید ای بابا ... گیر دادی ها ... چی می شه مگه ؟ ... آصمون که نیومده ضمین ! ... هیچ کس توجه نمی کند که چه بلایی دارد سر ضبان و فرحنگ این مملکط می آید ... همینتور قلت قولوت بلقور می کنیم و ککمان هم نمی گضد ... یعنی هیچ کس نیست که به داد ما برسد ؟ ... هیچ چیز از این بدطر نیست که یک اشطباه و یک شیوه قلت برای مردم یک جامعه آدی شود و غبحش بریضد ... ها ؟ ... چی ؟ ... دلمان خوش است ؟ خوشی زده زیر دلمان ؟ شکممان صیر است ؟ صند و مدرکمان کجاست ؟ ... ارض می کنیم ... دندان روی جگر بگیرید ... ارظ می کنیم ...

کافی ست یک نگاه جزوی به این ضبان مادر مرده و بی پدر فارصی بیندازید ... فارصی کنونی را می گویم ها ... خب ... انداختید ؟ ... حالا بفرمایید که این ملقمه هفط جوش، هروفش از کجا آمده، رسمل ختش از کجا، کلماطش از کجا ... ؟ می بینید ؟ ... گزشته از اینها ... اکسر کلماطش چند تا معنی دارد ... بدون الامتگزاری معلوم نیست چتوری باید خاندشان و برای فهماندن منضور مسططر پشط یک جمله می بایست 10 تا جمله دیگر ردیف کنید که طازه باز هم طرف ممکن است دوذاری اش کج باشد و نیفتد ! خب البته این مسعله همچین بی فایده هم نبوده و باعس شده که از همان اولش ما ایرانی ها فقت شعر بگوییم ! در حغیغت در ادبیاط کلاصیک ما به انداضه همه شاعران زنده و مرده دنیا شعر سروده شده ! ... اسلن با این زبان هر چی بگویی خود به خود شعر می شود از بس که کلماطش چند پهلو و سوع طفاهم زا هستند ... بیخود نیست که کلن ما ملت ظربلمسلگو و تیکه پران و خوشمضه ای  هستیم ! ...

متعسفانه هنوض معلوم نیست که با اینهمه هنر که نذد ما ایرانیان است و بس، چرا هیچ جای دنیا ضبان ما را به رسمیط نمی شناسند و بن کل اسلن ما را داخل آدم هساب نمی کنند ! خب البته پر بیراه هم نیست. جماعتی که نصخه ی اسل شاهنامه فردوصی اش چاپ مصکو باشد و مولوی اش ذاییده بلخ باشد و خابیده در غونیه و مسنوی مثطتابش تسهیح شده به دست نیکلصون اجنبی و نزامی گنجوی اش به کشور همصایه پناه جصته باشد و طاریخش را گوبینو و رابینو و ویل دورانط و خوچکو و هرودوط نوشطه باشند و چنگیض و مهمود افقان و سگذی و تاذی و رفغای روص و شرکای انگلیزی رغمش زده باشند و هویطش ناپدید باشد و شخصیتش در حاله ای از طردید، معلوم است که آقبتش بهتر از این نمی شود دیگر ! پس چه خوش فرموده است ملکوش شوعرای بضرگ که : اض ماصت که بر ماصت ! ...

آری ! ای دوسطان ! ... از قدیم و ندیم گفته اند که هرمت امامضاده را مطولی اش نگه می دارد ... وقتی مطولی بشاشد به در و دیوار امامضاده ... زاعران - ال ایاذو بللاه – وست حرم خواهند رید ! ... یعنی همینی می شود که العان شده ... ما که از روی گاض معده حرف نمی زنیم که ... لابد شاحد داریم ... اصناد موجود داریم ... حطمن چیزی هست که اینجور مسل مرقی که طخمش دم در ماتحطش گیر کرده، اینهمه حرف توی دلمان غلمبه شده است دیگر ... بفرمایید ... این هم مشطی از خروار ... که البطه بیشطرش مال هوضه اصطهفازی خودمان است ... در زمن کور شویم اگر حطا یک زره اش را از خودمان در آورده باشیم ...

 مطن ذیر غصمتی از برگه ی امطحان درس بحداشت یکی از آینده صازان این مرض و بوم است. لاضم به زکر است که ایشان از تایفه نصوان بوده و در مغطع صوم راهنماعی مشقول حماصه عافرینی ست و ناگفطه نیظ نماند که نمره نامبرده در این درث به ترض منسفانه ای سفر گردیده است ! ...

و اینک این شما و این شاحکار مضبور مظکور :

س- سلامتی چیست ؟ ج- سلامتی یعنی برای سالم بودن بچه ها را سلامتی نیز گفته می شود (!)

س- بهداشت چیست ؟ ج- ما باید بهداشت را تحمل کنید (!)

س- واکسیناسون چیست ؟ ج- واکسیناسون برای هر انسانی خوب است (!)

س- ویژگی یک فرد سالم را بنویسید. ج- باید سالم باشد که آدم او را بشناسد ! (!)

س- روش جمع آوری و دفع صحیح زباله ها را بنویسید. ج- کسانی می آیند آشغال ها را می برند (!)

س- بلا چیست ؟ ج- بلال (!) برای خوردن خوب است (!)

س- حوادث را تعریف کنید. ج- حوادث یعنی حوادث خطرناک است (!) ...

 ملاهضه فرمودید ؟ ... حالا این که چیضی نیست ...

در همین راصطا یکی از کارشناصان مهطرم مهیت زیست شاقل در یکی از عداره جاط معذم

در اطوماصیون اومومی چنین خرامیده است که :

پس بیاییم با رعایت نکات بهداشتی و دفع صحیح زباله، گامی هر چند کوچک در جهت سالم سازی

محیط زیستمان برداریم و بدانیم لذتی (!) که در تفکیک زباله هست در تلفیق آن نیست ... (!)

 اینک به این ازهار تشکر توجه کنید که روی پرده ای به دراضای هفت مطر نوشته شده و وصط شهر

نسب شده تا چشم ها به دیدنش روشن شوند :

 بدینوسیله از زحمات جناب آقای دکتر ( ...) که با صفای خاضعانه اش و دوای ماهرانه اش

عمل قلب پدرمان را انجام داده اید (!) تشکر و قدردانی نموده و برایشان سلامتی آرزومند است (!) ...

یا این یکی :

مراسم برگزاری (!) 407 شهید والامقام شهرستان (...)

که حنوز کسی نمی داند شحدا را چطور می شود برگظار کرد ...

و این یکی :

به مناسبت هفته ی نیروی انتظامی را (!) گرامی می داریم !

که اطفاقن دسطخت ختاطش هم کاملن متناصب بود با جمله بندی پر مفحومش !

 و ایضن این یکی که بلاطکلیفی از سر و رویش می بارد:

به یک فروشنده خانم، ترجیحاً آقا (!) جهت همکاری در فروشگاه کفش نیازمندیم ...

 و البطه این پرده نوشطه که فسلی نوین در ابراض تعلم از فغدان مادر گشوده است :

مادر جان، درگذشت گرامیتان (!) را از صمیم قلب تسلیت عرض می نماییم !

 یا این دیوار نوشطه که عادم از خاندنش اهساث قرور می کند:

بر پدر و مادرت لعنت که در این منطقه آشغال می ریزی ... وای به حالت اگه بگیرمت ! ...

کثافت بی شعور. سنگ و چوب و غیره هم آشغال است که اینجا می ریزی ! ...

 و این طابلوی مصطحجن که سردر یک مقازه بذرگ است:

آلات (!) خسروشاهی !

 و : مقدم مسئولین محترم شهرستان (...) را خیر مقدم می گوییم !

 و : 13 آبان روز دانش آموز و روز استکبار جهانی (!) و تسخیر لانه ی جاسوسی مبارکباد.

 و : آب زرشک .... دارای وزارت بهداشت !

 و این شعر شدیدن عمیغ که در اعلامیه فوط فردی اردشیر نام و در حجرانش صروده شده :

آن رنگ و آن اردشیر که از دل آن کهکشان پرید !

فردا به مرز دایره نور دوست و دوست داران می رسد

تا بوسه ای عمیق بر لب هر کبریا زند

آغوش شوکت شبهای رنگ آسمانه اردشیر !

آن اردشیر و آن آسمان سیر گشته ز رویای کهکشان !

آن اردشیر و آن آسمان که در هر صدفش رنگ می خزد !

آن اردشیر و آن آسمان که در حرمش جای دیو نیست ... !

 و این پرده نویصی ادیبانه که روح هر ورضشکاری را به رخس درخاهد آورد :

سرکار خانم (...) مربی ارزشمند آمادگی جسمانی؛

بدینوسیله از زحمات بی دریغ جنابعالی که با حسن اخلاق (!) باعث ازدیاد نیروی حرکتی (!) و

همچنین نشاط روحی شاگردان تحت تعلیم خودتان را (!) فراهم نموده اید قدردانی می نماییم.

 و این اتلاعیه صراصر خلاغیت و نوعاوری را بنگرید که دل هر مصلمانی را شاد می کند:

اعیاد خود را با سنت های حسنه پیوند دهید (!) ... بمناسبت اعیاد سعید قربان و غدیر ...

ختنه و سوراخ کردن گوش (!) با تخفیف ویژه ... فقط در کمتر از 5 دقیقه ...

در مطب پزشکی و توسط پزشک ... با تجربه ی بیش از 4 هزار ختنه (!) با کمترین درد و خونریزی !

 یا این اعلام همبسطگی بهجط عثر که اگر پسط مدرنیسم این نیست پس چیست ؟ :

شرکت آسانسور (...)

فن آوری نوین در صنعت آسانسور ... با ضمانت آبمیوه گیری علی اتحاد (!)

 و اما بشنوید از فوطبال که هتا پای رصولان خدا را هم به آن باذ کرده اند:

داوری شغل انبیاست (!)

دوره ی فشرده ی داوری درجه ی 3 فوتبال ... مکان: اداره ی تربیت بدنی شهرستان (...) ...

 این هم نمونه ای از عفازات هکیمانه و حنرمندانه هیعت عمنای یکی از مصاجد

که بر دیوار داخلی مثطراح مربوته نغش بسطه است:

بدینوسیله به اطلاع کلیه دستشویی داران (!) نمازگزار می رساند :

لطفاً پس از هنرنمایی به روی شاهکار خود آب بریزید (!)

 این جمله آرفانه هم بر دیوار طرمینال مصافربری دلبری می کند:

یاد خدا دل ها را مصفا می بخشد (!)

 و این عبارط اندیشمندانه که هر فیلصوفی را خلع صلاه می کند:

اگر فکر کردن عبادت برتر است، خلق کردن فکر برتر است (!)

 و عزمت طکنولوجی را ببینید بر این طابلوی عاویخته از صقف یک عکاصی :

فتوکپی ... فقط در 17 دقیقه (!)

و به همه اینها ازافه کنید آن صخنران زیبا کلام را که با اعطماد به نفصی مسال ذدنی چنین عاقاز کرد:

ضمن عرض خیر مقدم خدمت حضار محترم ...

از همه ی عزیزان تقاضا دارم برای شادی روح (!) پاک آقا امام زمان

و برای سلامتی (!) آقا امام حسین، سه صلوات دشمن شکن (!) بفرستید ...

 و عیظن آن برادر مداح احل بیط را که با صوز دل ناله می فرمود :

آخ بمیرم ... واسه ی اون لحظه ای که آقا ... پشت خیمه ها ... آلو داغ (!) می کرد ...

و البطه نگفطه پیداست که لابد از طاریکی حوا بوده یا در اسر خرابکاری مگسکی نابکار بر سفحه کاقض،

که آن الوداع طبدیل شده است به این آلوداغ ...

 و چنین است حال و روز آن واعز خوش الهان که می خاند :

سوختی، آتش زدی بر خرمنم ... خرمنم ... بگووووو ! ...

و خیل صوگواران دل صوخطه یکسدا می خروشیدند که :

خر منم خر منم (!) ... خر منم خر منم (!) ... خر منم خر منم (!) ...

 و ...

همینتور الا ماشاعللاه هست ... که هوسله بیانش نیست و مجالش نیض هم ...

پس بیاعید همه با هم ... دصت در دصت هم ... غول دهیم ...

که دیگر از این قلت ها نکنیم و از این قلت ها نگوعیم و از این قلت ها ننویصیم ... انشاعللاه ...

 

37- ساز نو ؛ آواز نو

 

          پرده بگردان و بزن ساز ِ نو        هین كه رسید از فلك، آواز ِ نو


ساحت اندیشه بلند است و سایه اش سنگین ...به رسم معمول، ایستاده بودیم پای حصار این برج رفیع و - اگر اندیشیدن را نوعی تخلیه ی افکار بیانگاریم - گلاب به روی تان ... بی ادبی ست ... رویمان به همان دیوار ِ کذا ... داشتیم فکر می کردیم ! ... به چی ؟ ... حالا بماند ...

نه ... اصلاً چرا بماند ؟ ... راستش تقریباً به همه چیز و هیچ چیز ! ...

خب آخر، سال ِ کهنه، همینجوری الکی الکی - و بدون کسب تکلیف و بی اجازه ی ما – نو شده و بی خود و بی جهت، زرتی همه جا 10-15 روز تعطیل شده بود و ما هم که وظیفه شناسی و متعلق به مردم بودن ِ مان، دم به ساعت، عود می فرماید، طوری که دیگر چیزی نمانده به كلی خفه مان کند، هی چهل و هشت ساعت و هفتاد و دو ساعت - آنهم بی وقفه و یک نفس - شیفت داده بودیم و بی خواب و بی خوراک، یک دست بر فشار سنج و سرنگ و دستی دیگر به مانومتر اکسیژن و دستگیره ی درب آمبولانس ... دنبال جماعت ناخوش احوال و حادثه دیدگان پریشان حال می دویدیم ... ما بدو ... آنها بدو ... حالا ندو ... کی بدو ! ...

این وسط – مَسط ها، اما، اوقاتی هم می شد که ناغافل با خودمان تنها می شدیم و بالطبع، چون کسی نبود که نبضش را بگیریم و حالش را بپرسیم – و احیاناً آن را هم بگیریم ! – گیر ِ مبارک را به خودمان می دادیم که ...

" اوهوی ! ... تویی که ادعایت پاره کرده پرده ی گوش فلک را، هیچ حواست هست که کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش ؟ ... هیچ به نظرت رسیده که کجای این شب تیره ایستاده ای و به کدام جایش آویخته ای قبای ژنده ی کپک زده ی خودت را ؟! ... اصلاً هیچ یادت مانده که کی بودی و کی هستی و قرار بوده خیر سرت کی باشی ؟ ... هیچ به این فکر می کنی که اینجا - در این بیغوله - چه می کنی ؟ ... هیچ گوشت را تیز کرده ای که صدای قژقژ ِ پوسیدگی و فرسودگی را از لابلای آرواره های بی رحم موریانه های روزمره گی بشنوی ؟ ... مواظب ِ بهار خانوم هستی که با این غمزه و کرشمه و نازی که دارد، یک وقت قاپت را ندزدد و سنجاقت نکند به طومار طویل ِ خلایق ِ الکی خوش ِ روزگار، که دل به رنگ و لعاب همین پنج روز و شش بسته اند و دنیا به کامشان باقالی به چند من است ؟ ... هیچ از حال و احوال دلت خبر داری ؟ ... هنوز به ملاقات خودت می روی گاه به گاه ؟ ... هنوز باران به خانه ات سر می زند ؟ ... هنوز هم دریا را در آغوش می گیری و می بوسی اش ؟ ... اصلاً هنوز زنده ای یا فقط زنده مانده ای از سر ناچاری ؟ ... قرار و مدارمان را نگذاشته ای لب ِ طاقچه ی عادت که از یادت برود ؟ ... چُرت می زنی جوجو ! ... خوابت نبرد یهو ؟! ... "

خوب که استسماع فرمودیم، دیدیم نه والله ... انصافاً حرفش حرف حساب است و جواب ندارد ...

یک سال دیگر آمد و رفت و ما همچنان به ساز پارسال مان داریم می رقصیم هنوز ... یک سال دیگر با خیال ِ باطل ِ بزرگ تر شدن، کم تر شدیم و کوچک تر و به پایان، نزدیک تر و هر دم خطر لغزیدن در خوابِ نوشین ِ بامداد ِ رحیل، تهدیدمان می کند ...

پس معطل نکردیم و خودمان را به قاعده ی یکی-دو قواره قِر ِ کمر ِ شرعی، تکاندیم و دستی به شیشه پنجره های دلمان کشیدیم و دو سه قطره روغن، چکاندیم توی چاکرا های مغزمان و ... خلاصه همچین بفهمی نفهمی، چشم شیطان کور و گوش شیطان کر، ما هم راست راستکی، نو شدیم و چه بسا که حتی از نوش هم بهتر ! ...

حالا اینکه کجاهایمان نو شده و کجاهایمان شکوفا شده و کجاها را فقط لکه گیری کرده ایم بماند ...

نه خیر ! ... اصلاً چرا بماند ؟ ... مثلاً همین وبلاگ مادر مرده !

از همان اولش هم قرار بود یک چیزهای دیگری اینجا بنویسیم که وصف حال مان باشد و عبرت دیگران شاید ... که خب نشد ... نه اینکه حالا می شود ها ... نه ...

اصولاً ما خودمان را مجاز به نوشتن هر چیزی در مورد خودمان نمی دانیم. البته شاید این، اسمش نوعی "خود سانسوری" باشد ... شاید ... شاید حتی بعضی ها تصور کنند که از عوارض "خود بزرگ بینی" ست ... یا شاید مال "دست کم پنداری متواضعانه" مان باشد ... یا ممکن است نتیجه ی طبیعی "محافظه کاری افراطی" ما محسوب شود ... یا حالا هر چی ... نمی دانم ... احتمال همه ی اینها هست ... حتی توأمان با هم ! ...

اما ما خودمان که گمان می کنیم کلاً مرض داریم ! ... حالا چرا ؟ ... این یکی دیگر واقعاً بماند ! ...

شما اجازه دهید زورمان را بزنیم ... خدا را چه دیدی ؟ ... شاید متحول شدیم ... مالیات که ندارد ... !

شد شد ... نشد نشد ... دعوا که نداریم که ... !!