پرده بگردان و بزن ساز ِ نو        هین كه رسید از فلك، آواز ِ نو


ساحت اندیشه بلند است و سایه اش سنگین ...به رسم معمول، ایستاده بودیم پای حصار این برج رفیع و - اگر اندیشیدن را نوعی تخلیه ی افکار بیانگاریم - گلاب به روی تان ... بی ادبی ست ... رویمان به همان دیوار ِ کذا ... داشتیم فکر می کردیم ! ... به چی ؟ ... حالا بماند ...

نه ... اصلاً چرا بماند ؟ ... راستش تقریباً به همه چیز و هیچ چیز ! ...

خب آخر، سال ِ کهنه، همینجوری الکی الکی - و بدون کسب تکلیف و بی اجازه ی ما – نو شده و بی خود و بی جهت، زرتی همه جا 10-15 روز تعطیل شده بود و ما هم که وظیفه شناسی و متعلق به مردم بودن ِ مان، دم به ساعت، عود می فرماید، طوری که دیگر چیزی نمانده به كلی خفه مان کند، هی چهل و هشت ساعت و هفتاد و دو ساعت - آنهم بی وقفه و یک نفس - شیفت داده بودیم و بی خواب و بی خوراک، یک دست بر فشار سنج و سرنگ و دستی دیگر به مانومتر اکسیژن و دستگیره ی درب آمبولانس ... دنبال جماعت ناخوش احوال و حادثه دیدگان پریشان حال می دویدیم ... ما بدو ... آنها بدو ... حالا ندو ... کی بدو ! ...

این وسط – مَسط ها، اما، اوقاتی هم می شد که ناغافل با خودمان تنها می شدیم و بالطبع، چون کسی نبود که نبضش را بگیریم و حالش را بپرسیم – و احیاناً آن را هم بگیریم ! – گیر ِ مبارک را به خودمان می دادیم که ...

" اوهوی ! ... تویی که ادعایت پاره کرده پرده ی گوش فلک را، هیچ حواست هست که کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش ؟ ... هیچ به نظرت رسیده که کجای این شب تیره ایستاده ای و به کدام جایش آویخته ای قبای ژنده ی کپک زده ی خودت را ؟! ... اصلاً هیچ یادت مانده که کی بودی و کی هستی و قرار بوده خیر سرت کی باشی ؟ ... هیچ به این فکر می کنی که اینجا - در این بیغوله - چه می کنی ؟ ... هیچ گوشت را تیز کرده ای که صدای قژقژ ِ پوسیدگی و فرسودگی را از لابلای آرواره های بی رحم موریانه های روزمره گی بشنوی ؟ ... مواظب ِ بهار خانوم هستی که با این غمزه و کرشمه و نازی که دارد، یک وقت قاپت را ندزدد و سنجاقت نکند به طومار طویل ِ خلایق ِ الکی خوش ِ روزگار، که دل به رنگ و لعاب همین پنج روز و شش بسته اند و دنیا به کامشان باقالی به چند من است ؟ ... هیچ از حال و احوال دلت خبر داری ؟ ... هنوز به ملاقات خودت می روی گاه به گاه ؟ ... هنوز باران به خانه ات سر می زند ؟ ... هنوز هم دریا را در آغوش می گیری و می بوسی اش ؟ ... اصلاً هنوز زنده ای یا فقط زنده مانده ای از سر ناچاری ؟ ... قرار و مدارمان را نگذاشته ای لب ِ طاقچه ی عادت که از یادت برود ؟ ... چُرت می زنی جوجو ! ... خوابت نبرد یهو ؟! ... "

خوب که استسماع فرمودیم، دیدیم نه والله ... انصافاً حرفش حرف حساب است و جواب ندارد ...

یک سال دیگر آمد و رفت و ما همچنان به ساز پارسال مان داریم می رقصیم هنوز ... یک سال دیگر با خیال ِ باطل ِ بزرگ تر شدن، کم تر شدیم و کوچک تر و به پایان، نزدیک تر و هر دم خطر لغزیدن در خوابِ نوشین ِ بامداد ِ رحیل، تهدیدمان می کند ...

پس معطل نکردیم و خودمان را به قاعده ی یکی-دو قواره قِر ِ کمر ِ شرعی، تکاندیم و دستی به شیشه پنجره های دلمان کشیدیم و دو سه قطره روغن، چکاندیم توی چاکرا های مغزمان و ... خلاصه همچین بفهمی نفهمی، چشم شیطان کور و گوش شیطان کر، ما هم راست راستکی، نو شدیم و چه بسا که حتی از نوش هم بهتر ! ...

حالا اینکه کجاهایمان نو شده و کجاهایمان شکوفا شده و کجاها را فقط لکه گیری کرده ایم بماند ...

نه خیر ! ... اصلاً چرا بماند ؟ ... مثلاً همین وبلاگ مادر مرده !

از همان اولش هم قرار بود یک چیزهای دیگری اینجا بنویسیم که وصف حال مان باشد و عبرت دیگران شاید ... که خب نشد ... نه اینکه حالا می شود ها ... نه ...

اصولاً ما خودمان را مجاز به نوشتن هر چیزی در مورد خودمان نمی دانیم. البته شاید این، اسمش نوعی "خود سانسوری" باشد ... شاید ... شاید حتی بعضی ها تصور کنند که از عوارض "خود بزرگ بینی" ست ... یا شاید مال "دست کم پنداری متواضعانه" مان باشد ... یا ممکن است نتیجه ی طبیعی "محافظه کاری افراطی" ما محسوب شود ... یا حالا هر چی ... نمی دانم ... احتمال همه ی اینها هست ... حتی توأمان با هم ! ...

اما ما خودمان که گمان می کنیم کلاً مرض داریم ! ... حالا چرا ؟ ... این یکی دیگر واقعاً بماند ! ...

شما اجازه دهید زورمان را بزنیم ... خدا را چه دیدی ؟ ... شاید متحول شدیم ... مالیات که ندارد ... !

شد شد ... نشد نشد ... دعوا که نداریم که ... !!