39- گمشده ی لب دریا
برای تو ،
و برای هر آنچه که با تو ...
وسطای شهریوره. تابستون داره نفسای آخرشو می کشه. اما لابد هوا هنوز اینقده گرم هست که سر ِ صبحی کشونده باشدت پای پنجره ی باز اتاق، با بالا تنه ی برهنه. نگات می کنم که دراز کشیدی و تکیه دادی تو سه کنج دیوار و کتاب می خونی ... دارم حاضر می شم برم بیرون ...
- ترجمه ی "صالح حسینی" یه، نه ؟! ... خوبه ... یکی دو تا ترجمه ی دیگه هم ازش هست. گیر آوردی اونارم بخون ... از مقایسه شون ضرر نمی کنی ...
بی اونکه نگام کنی، دست می کنی کنار بالش ِ زیر سرت و یه کتاب دیگه رو می گیری بالا و روی جلدشو بهم نشون می دی ... می خندم ...
- خب گفتم شاید ندونی ...
کیفمو بر می دارم و می ندازم رو دوشم که برم ... بلند داد می زنی :
- استاد ؟!
یه مدته که اینجوری صدام می کنی. "اُس" شو آروم تر می گی، اونوقت "تاد" شو یه دفه پرت می کنی تو هوا ... برمی گردم ...
- "دستان ... چهارگاه" رو داری ... استاد ؟!
- شجریان و مشکاتیان ... ؟!
نوار کاستامو گذاشتم تو قفسه های قفل و درب دار و کوبوندمشون به دیوار. درسته که درشو باز می ذارم، اما می دونی که خوش ندارم کسی بی اجازه بره سر وقتشون. اینم می دونم که گاهی – وقتی نیستم – بهشون ناخنک می زنی ! ... هم به اینا، هم به کتابا و مجله ها ... کاستو پیدا می کنم و از همونجا پرتش می کنم طرفت. رو هوا می گیریش ...
- بزار از اولش بخونه ها ... نری اول طرف دومشو گوش کنی ؟!
راه که می افتم با خودم زمزمه می کنم : "از در در آمدی و من از خود به در شدم ..."
سر سفره ی ناهار همه هستیم. تو نیستی اما. انگار رفتی و هنوز نیومدی ...
- مجید کجاست ؟
- سر ظهری مایو و کتونیشو ورداشت و زد بیرون ... گمونم باز رفته لب ساحل ... اونم تشنه و گشنه، تو این ظل آفتاب ... بمیرم الهی ! ...
کار همیشگی ته. دریا رو دوست داری. زیاد می ری دیدنش. عاشق شنا و ماهیگیری هم هستی. فقط نمی دونم چرا دلم شور می زنه ... خب شاید واسه اینه که من دلم همیشه شور می زنه و هی همینجوری بی خودی واسه همه ی چیزایی که هستن و ممکنه که نباشن، دلم تنگ می شه ...
از نصفه شبم گذشته ... از لب دریا می آم ... خسته از کار روزانه، برای فرار از شرجی هوای دم کرده، یه ساعتی کنار ساحل قدم زدم ... دریا صاف بود و آروم. نه موجی ... نه نسیمی ... نه تلاطمی ... امشب باهام غریبه بود دریا ... نمی فهمیدمش ... ولش کردم و دارم می آم خونه ...
زیاد طول نمی کشه که می رسم ... پدر چرا سر خیابون واستاده ؟ اونم با این حال و روز ؟ نگاهش ... راه رفتنش ... حضورش ... برام آشنا نیست. انگار منو نمی بینه ... منم نمی خوام ازش چیزی رو بپرسم که دونستنشو دوست ندارم ...
خونه بوی دریای امشبو می ده ... با همون سکوت سنگین ... مادر، سر سجاده نشسته و خشکش زده ... بقیه هم مثل دیوارای خونه، مات و مبهوت و هاج و واج، همدیگه رو تماشا می کنن ... هیشکی هیچی نمی گه ...
جات بدجوری خالیه ... کتاباتو منظم چیدی رو هم، همون گوشه ی اتاق - جای صبحی - همون نوار کاست توی دستگاه پخشه. نمی دونم فرصت کردی گوش کنی یا نه ؟ با خودم فکر می کنم دیگه فرقی هم نمی کنه ... روشنش می کنم ... می خونه : "دیده ام می جست، گفتندم نبینی روی دوست ..." خاموشش می کنم ... لااقل حالا دیگه می دونم آخرین چیزی که شنیدی چی بوده ...
دیگه جایی نیست که نگشته باشیم ... هر جایی که ممکنه رفته باشی یا برده باشنت ... پیش هر کسی که می شناسیش و می شناسدت ... خب نگرانی هم داره. آخه تا حالا نشده با اون رخت و لباسا، صلات ظهر دیروز، غیبت زده باشه و تا عصر امروز هیچی ... نه زنگی، نه پیغامی، نه خبری ...
صبر کن ... انگار یه خبری شده ... دو تا داداش کوچولوهات برگشتن ... تموم روز، کل ِ ساحل رو می گشتن ... می بینی ؟ ... یه ساک دستشونه ... خاکیه ... مال توئه ... لباسا و کتونیتم توشه ... اینم کلیدات ... همینا کافیه ... حالا دیگه می دونیم کجا باید دنبالت بگردیم ...
شب شده پسر ! ... نمی بینی ؟ ... نمی خوای بیای بیرون ؟ ... آب سرده خب ... دوست داری خوراک ماهیا بشی ؟ ... غواصا می گن دیگه چیزی نمی شه دید زیر آب ... چیزی هم نیست انگار ... توی تورشونم که نیفتادی ... کجایی پس ؟ ... نکنه دریا قورتت داده باشه ؟ ... تو که لقمه ی دهنش نیستی ... هستی ؟ ... یادمه یه روز گفتی از رفتن باکیت نیست ... گفتم زر نزن بچه، هنوز واست زوده ... گفتی فقط یه کاری داری – انگار یه طرحی واسه یه فیلم کوتاه - که اگه بشه بسازیش، اونوقت دیگه مهم نیست باشی یا نباشی ... خب چی شد ؟ ... کارتو می گم ... گمونم دیگه نشه که بفهمم ...
نگاه کن چه طوفانیه ! ... از سر صبح همینجور داره می باره، یه ریز و مثل سیل ... دریا رو بگو که چه جوری داره با موجاش می کوبه تو سر و صورت ساحل. شنیدی ؟ ... می گن پَسِت داده ... بگو کجا ؟! ... دو کیلومتر اون ورتر ... باورت می شه ؟ ...
یعنی این تویی ؟ ... پس چرا هر چی نگات می کنم نمی شناسمت ؟ ... درسته که همون مایوی آبی پاته، اما خب این که دلیل نمی شه ... "امین" می گه خودتی ... می گه این همون پشت گردنیه که دو سه شب پیش، ازش خواستی با دستای خودش اصلاحش کنه ... اصلاً از کجا معلوم ؟ ... کجای این لاشه ی داغون و به هم ریخته که زیر آوار بارون، تو دل ماسه ها فرو رفته و سگای ولگرد دور و برش موس موس می کنن، برادر منه ؟ این که تو نیستی. این که صورت تو نیست ... کی این بلا رو سرت آورده ؟ ... تو که همیشه حواست بود ... تو که همیشه حواست به همه چی بود ... چرا گذاشتی تو 48 ساعت، همه ی 24 سال زندگیت تو یه جنازه ی گندیده خلاصه بشه ؟ ... آخه حیف نبودی ؟ ... ها ؟ ... چرا ... چرا بودی ... نه ... نه ... معلومه که شکایتی ندارم ... تازه داشته باشم ... از کی ؟ ... من فقط دارم می پرسم ... می خوام بدونم چرا ؟ ... خب گمونم اینم دیگه نشه که بفهمم ...
نه باباجون ! ... نه عزیز دلم ! ... نه قربونت برم ! ... مگه می شه که یادم بره ؟ ... حالا گیرم که 6 سالم ازش گذشته باشه ... خب باشه ... مگه یکی از همین روزا نبود ؟ ... بود دیگه ... هر وقت تو ما رو یادت رفت، مام یادمون می ره که یه روزی یه برادری داشتیم که خیلی هم دوستش می داشتیم. همون برادری که یهویی رفت و دریایی شد ...
نه دیگه نشد ... حرف از مردن و این چیزا نزن ... تو فقط گم شدی ... یا ... چه می دونم ... شایدم ما گمت کردیم ... آره ... این بهتره ... ما گمت کردیم ... حالا مال ِ بزرگی دریاست یا کوچیکی ما، بماند ... دریایی که بشیم، پیدات می کنیم ... می دونم ... خیالم نمی کنم اون روز زیاد دیر یا دور باشه ... اون روزی که مام گم بشیم و هر چی دنبالمون بگردن، پیدامون نکنن ... اون روزو می گم. اون وقت تازه می شیم شکل هم. درست همون جوری که قبلاً بودیم ... بزار دلمون به این خوش باشه ... می گن گمشده ها خوب بلدن همدیگه رو پیدا کنن. پس تا اون موقع دندون رو جیگر بذار ... اینقده بی تابی نکن ... یه خرده بیشتر صبور باش ... منم قول می دم که دیگه گریه نکنم ... قول مردونه. خوبه ؟ ... آره ... معلومه که خوبه ...
مواظب خودت باش ... خیلی مخلصتیم اخوی !!