اوه ! ... سلام آقايان ! ... سلام خانومان ! ... الا اي برادران مذکور و هلا اي خواهران مأنوث ! ... گراميان محترم ! ... محترمين گرام ! ...  حضار عزيز و عزيزان حاضر ... و درود بر شما، اي ساير دوستان و بستگان و الباقي ِ آشنايان اين محفل بي ريا ! ... علي الخصوص سر رفتگان اين جمع ! که همينجا مِن باب حسن مطلع، مناسب مي دانم جهت علوّ درجات ِ از در گذشتگان ! و رضايت خاطر بازماندگان و ايضاً براي شادي روح پرفتوح خودتان و خانواده ي معذبتان، کف و سوت جَلي عنايت بفرماييد ... ( پاسخ حضار ) ... لال از دنيا نروي ... بزن اون دست قشنگه رو ... ! (مجدداً پاسخ حضار ) مرسي ... بعله ... اوکي ... خب ديگه حالا ! ... خواهشا ً عنايت بفرماييد ... ( ابراز احساسات حضار همچنان ادامه دارد )... کافي ست ... بس است ... فينيش ! ... شات آپ ! ... اي بابا ! ...  ظرفيت هم خوب چيزي است والله ! ... ايضاً شخصيت !! ... ( سکوت حضار ) ...
حضور شما عارضم که ... اين يک مدتي که ما نبوديم، عده اي مجهول الهويّه و معلوم الحال، گمان باطل نموده و هوا بَرشان داشته و شيپور دست گرفته اند و جوري دادار دودور راه انداخته اند که انگار ما اصلا ً از اولش نبوده ايم و کلا ً نيستيم. حال آنکه ما هستيم، خوبم هستيم، هر چند انگار نيستيم ! آدميزاد اگر گوش ِ بصيرتي مي داشت و چشم ِ استماعتي، که وضعش اين نبود. پس چه نيکو و به موقع گفته است شاعر که : "دو تا سمعک واسه چشمات ... دو تا عينک واسه گوشات ! ... "
(نعره ي احسنت، احسنت حضار و مدهوش گشتن چند نفر از مستمعين صف اول !)
خدا حفظ تان کند ! ... دوستان اگر قول بدهند بچه هاي حرف گوش کني باشند، بنده چند ترانه ي فاخر و اصيل و پدر-مادر دار از قبيل "گل پري جون" و "دم گاراژ بودم" و "آقا دزده سلام، حالت چطوره سلام" و "تو کوچه مون دختري قد بلنده" و ... را هم آماده کرده ام که اگر مجالي باشد برايتان زمزمه مي کنم. تعريف از خود نباشد، يک ته صدايي هم داريم جسارتاً ... بگذريم ...
( يکي از حضار : حالا نمي شه نگذريم ؟!) ...
نه جانم ... نچ نچ نچ ... يعني چه ؟ ... درست است که از يک چيزهايي نمي شود گذشت، اما عجالتا ً از اين يکي بايد بگذريم ... اصولا ً آدم بايد شعور داشته باشد !! ... ضمناً آدم بايد بتواند بگذرد. مگر نشنيده ايد مي گويند : لذتي که در گذشت هست در انتقام نيست ؟! ... ها ؟ ديديد ؟! ... پس شما هم مثل بنده گذشت داشته باشيد و بگذاريد بگذريم ... (سکوت حضار که علامت رضايت است !)
عارضم به حضورتان که ... همين پيش پاي شما، پشت تلفن، بغل گوش ِ يکي از ارادتمندان ِ راه دورمان، داشتيم شاهنامه ي مستطاب ابوالقاسم خان ِ فردوس مکان ِ طوس نشين را شخم مي زديم و رسيده بوديم حوالي "ضحاک" مار بر دوش ِ مغز خوار و "کاوه"ي حداد ِ پيش بند چرمي و جناب "گاو ِ بَرمايه" - دايه ي مهربان تر از مادر ِ"فريدون شاه - و ... اينها ... که ناغافل ياد ايامي افتاديم "که در گلشن فغاني داشتيم" و ايضاً "در ميان لاله و گل، آشياني داشتيم" و اصفهان ما را طلبيده بود و دانشجوي ترم اولي بوديم و کارتش را هم داشتيم که پرس کرده بوديمش - هم نرم و هم خشک - و خوابگاه مان آن سر ِ شهر بود - احمد آباد، نرسيده به گورستان باغ رضوان - و دانشکده مان که پرستاري و مامايي بود، اين سر ِ شهر - دروازه شيراز، پاي کوه صفه - و دهن مان سرويس بود، حتي با اينکه براي ايّاب و ذهاب، سرويس هم بود و هر روز چهار باغ بوديم و پل خواجو و سي و سه پل و چاي با قوري استيل و استکان کمر باريک شَستي و قليان ناصري و دانشکده مان مشهور بود به "پستانداران" - از بس که هشتاد درصدش نسوان بودند و "چرندگان و خزندگان"ش هم ما اقليت ِ رجال ِ مذکور بوديم - و مدرسان ِ رنگ و وارنگ داشتيم - هم وطني، هم اهل فرنگ و هم خُل مشنگ - و دروس تخصصي که آناتومي بود و فيزيولوژي بود و "نرسينگ پراتيک"، و عمومي ها که يک فقره "متون فارسي" تويش بود و يک عدد دوشيزه ي مکرمه ي از دماغ فيل افتاده، استاد مربوطه اش ...
الغرض ... آن روزها، ما، به مصداق ِ عبارت ِ شريفه ي "يا هيچ نگو، يا چيزي بگو از خاموشي بهتر"، زبان مان در قفا بود و کلاً از سنگ صدا در مي آمد و از ما نه. مي رفتيم آن ته مَه هاي کلاس مي نشستيم و گوش مي داديم. جماعت ِ کثير ِ هم ترميان معزّز هم که سابقه ي سواد ِ ادبي شان از حد فهم ِ"فهيمه رحيمي" و "رجبعلي اعتمادي" و "حيدر مريم زاده" آن طرف تر نمي رفت. لذا اينجوري شد که ساعت ِ درس فارسي ما کلهم تبديل شد به عرصه ي تاخت و تاز و متلک پراني و سرکوفت زدن هاي سرکار عليّه، مبني بر فقدان شعور ادبي و ذوق هنري ِ تحصيل کردگان ِ اين دوره زمانه و افسوس و دريغ و هيهات و تأسف بود که نثار اوضاع ما مي کرد و وامصيبتا بود که به حال و روز ادب و فرهنگ اين مملکت سر مي داد. دوستان که قربانشان بروم، کرگدن تشريف داشتند و کک شان هم نمي گزيد، لکن ما، همچين بفهمي نفهمي به تريج قباي مان برخورده بود، اساسي. جلسه ي سوم يا چهارم بود که جامه ي خويشتنداري مان جِر خورد و نشستيم همانجا - منظور همان ته کلاس - و دو سه تا از سياه مشق هاي همان موقع مان را روي کاغذ سفيد نوشتيم و پايينش هم پاراف کرديم که "لطفاً فقط خودتان بخوانيد. لزومي به مطرح کردن اينها سر کلاس نيست. ضمناً مطالب را پس از خواندن عودت دهيد. متخلفين پشيمان خواهند شد !" و مانديم، ته کلاس - منظور پايان ساعت کلاس - نوشته جات کذايي را گذاشتيم کف دست ِ اوشان و به سرعت گم و گور شديم. جلسه ي بعدي، قيافه ي خانم ِ ... خب مثلاً فرضاً اسمش را مي گذاريم خانم "ميم" ... ( يک ناشناس از لابلاي جمعيت : يعني مثلاً "معيني ..." ؟! )
اي مرگ ! اي مرض ! ... ای درد زایمان !! شما اگر حرف نزني، ملت خيال نمي کنند که لالي که ... اي بر خرمگس معرکه ... ( کل حاضرين به جز فرد ناشناس : لعنت ! احسنت !! لعنت ! بيش باد !! احسنت !!! )
بله بچه هاي من ! ... جلسه ي بعدي که شروع شد، قيافه ي خانم "ميم" ديدني بود. اولاً که ديگر از آن اُلدروم بُلدروم ها خبري نبود. بعدش هم در تمام طول کلاس، يک خط در ميان، از بالاي عينک ِ دسته کائوچويي اش، هي زل مي زد به ما. بماند که آخرش هم طاقت نياورد و نوشته هاي ما را با کلي تعريف و تمجيد و افزودن پياز داغ اضافي براي همه خواند، سواي آن، کار ما هم از آن به بعد در آمد. هي راه به راه، زرتي گير مي داد به ما که "فلاني، اين متن را بخوان ... فلاني، آن شعر را بخوان ... فلاني، فلان شعر را معني کن ... فلاني، تازه چه نوشته اي ؟ ..." هفتصد و هفتاد و هفت بار به زبان شيرين و شيواي فارسي برايش توضيح داديم که "باباجان ! بنده شعر معني نمي کنم. تفسير و تعبير شايد، اما معني ِ لغت به لغت، صدور حکم مرگ شعر است. شعر را بايد با همان خوانش ِ اصلي اش فهميد. اگر شعر قرار بود معني شود که شاعر ِ شکرخورده اصلاً شعرش نمي کرد که ..." اما not only اِفاقه نکرد، but Also نامرد ِ نالوطي، سر امتحان پايان ترم، از کل بيست نمره، هفت نمره معني شعر داده بود ! ما هم که سرمان برود، حرف مان نمي رود، کل هفت نمره را ننوشتيم. حالا فکر کنيد، دو روز قبل از اعلام نمرات، ما را توي کتابخانه ي دانشکده ي ادبيات ديده، چه بگويد خوب است ؟
( يکي از حضار با صداي رسا : زرشک !! )
بی خیال جانم. این زرشکی که پراندی چه ربطي داشت اصلاً به حرف ما ؟! بیشتر دقت کن آقاجان ! ... ايشان ما را که ديدند، ضمن آنکه گُل از گُل شان شکفت، با ابراز تأسفي تصنّعي فرمودند : "آقاي فلاني، هيچ از شما انتظار نداشتم !" ما البته توي دلمان پوزخندي حواله اش کرديم که : "زکي ! گندش را زده، حالا دارد ماله کشي مي کند ! کدام انتظار ؟ کدام کشک ؟ کدام پشم ؟!" که خودش ادامه داد : "شما هيجده شدي، اما من توقع بيشتر از اين داشتم !" خدا وکيلي ... از همان روز تا الآن، بنده کلي به اين مسئله فکر کرده ام که چطور ممکن است کسي هفت نمره را کلاً ننويسد، اما هيجده بگيرد ؟ تازه توقع بيشتري هم از او برود ؟! جل الخالق !!
( يکي از الواط حاضر در مجلس : خب دانشمند ! تابلوئه که ... ازت خوشش اومده، بهت حال داده، نمره داده ديگه ! ... به افتخارش کف مرتب بنواز ! / موسيقي شاد به همراه سوت و کف و هوراي حضار )
شما هم ديگر شلوغش نکنيد ... خودمان فهميديم. حالا ما خواستيم يک تجاهل العارفي کرده باشيم ! ... جنبه نداريد که ... و اما جداي از همه ي اينها، يکي ديگر از شيرين کاري هاي اين استاد فرهيخته، اين بود که جفت پايش را کرده بود توي يک لنگه کفش پاشنه بلندش، که الّا و بلّا همه بايد يک مقاله ي تحقيقي، حول محور يک موضوع ادبي يا فرهنگي - ترجيحاً بومي - آماده کنند و بياورند. کاري به بچه ها نداريم که به محض شنيدن خبر، مثل خر تب کردند و وا رفتند و افتادند به التماس و خواهش، مهم اينجا بود که ما نه گفتيم آخ، نه گفتيم واخ، مثل قرقي رفتيم سمت ولايت مان، مثل جغد بيدار مانديم شب تا صبح، مثل اسب اين ور و آن ور دويدم، مثل موش به هر سوراخ سنبه اي سرک کشيديم و مثل شير ... ( طنين شيشکي مبسوط و کشدار يکي از حضار نماهاي حاضر ! ) اي يرقان ! ... اي شاقولوس ! ... اي هلوي با هسته !! ... بکشش روي سبيلت پر پشت تر شود، شيپورچي ! ...
بله ... مي گفتم ... مثل شير، سرحال و غبراق، برگشتيم نصف جهان، به اتفاق تحقيقي که با شيره ي جانمان مکتوبش کرده بوديم ... ناگفته نماند که جهت خالي نبودن عريضه و ايجاد انبساط خاطر، يک بحر ِ طويل ِ موزون و مقفّا و مناسب حال هم سراييديم و چسبانيديم اول مطلب مان، که همينجا عيناً برايتان مي خوانيمش :
"قصه از آنجا شود آغاز، که اين بنده ي شرمنده ي پر عيب ِ خطاکرده ي بي علم و هنر، از سر ِ بيکاري و ترس از غم ِ بي عاري و از روي حماقت، به دو صد شور و شهامت، پي کنکور روان گشتم و يک شرکت ِ بي حکمت ِ بيهوده در آن داشتم و از بد ِ ايام، قضايم به رضا آمد و در موسم ِ اعلام نتايج، شتر ِ بخت ِ من از دور پديد آمد و چون ديو ِ سپيد آمد و بگذاشت مرا پشت ِ خود و رفت به راهي و نينداخت نگاهي، به من ِ مات ِ پر از بُهت و به يک لحظه به دانشکده اي پُر ز پرستار رسيد و بگماريد مرا بر سر ِ آن کار ِ سراسر همه ايثار ِ پرستاري و خود رفت پي ِ کار و گرفتاري و ... من ماندم و حوضم ! ... که در اين حرفه چه آموزم و اين تجربه ها را ز چه اندوزم و چون سازم و چون سوزم و چون بُرّم و چون دوزم ؟ و ... در ذهن ِ خود، انديشه کنان بودم و حيران، که يکي بانگ برآورد که : از جمع شما، هر که نخواهد که شود نمره ي او صفر، قدم پيش نهد، بيشتر از پيش جهد، تا که يکي جزوه ي تحقيقي جالب بنويسد و ببينيم که از بيست، چه مقدار برايش بس و کافيست ؟ ...
الغرض، اين بنده هم از روي اطاعت، و نه با علم و مهارت، دو سه خط، با خط زشتم، بنوشتم، که ز دست من ِ بي مايه، چنين کار ِ گرانمايه نيايد، و اگر هم شده، پُر نقص و خطا گشته و اميد که عذرم بپذيريد و همين است و جز اين نيست، که بي عيب و خطا کيست ... ؟"
( يکي از حضار اهل دل : ناژ نفشت ناژنين ... بلبلم در قفشت عژيژم ! ... )
بله دلبندان من ! قصه ي ما به سر رسيد، لکن کلاغه هنوز انگار به خانه اش نرسيده است ...
( يکي از حضار سمج : اي بابا ! چي چي رو تموم شد ؟ ... آخرش که معلوم نشد چي شد که ... )
آخرش ؟ کدام آخرش ؟ آخري ندارد که. نخود نخود، هر کسي رفت خانه ي خود. شما فکر کرديد ما چي هستيم ؟ مگر زندگي ما، بلا نسبت، فيلم هندي است که پايان هاي آن جوري داشته باشد ؟! ضمناً شما هم سعي کنيد پايتان را از زندگي خصوصي ما بکشيد بيرون ... مردم آبرو دارند ... حریم شخصی دارند ... خوبيت ندارد ببم جان ...
( همان اهل دل مزبور : پش اقلکم يه دهن واشه مون بيا، يه کم شفا کنيم. دلمون پوشيد بش که مژخرف شنيديم ! )
خب، باشد. اطاعت ... اين يکي را هستم ... به روي چشم (تشويق حضار ) خواهش مي کنم ... شرمنده نفرماييد ...
در اين قسمت از برنامه، ترانه اي تقديم مي دارم، در مايه ي سه گاه و ميزان شيش و هشت سنگين ِ باباکرمي ... آهااااااااااااا ... برو ... آماشالله .... بيا بابا ... حالا دست، دست، ددددددددست ... بيگي منو ! ... حالا برو ... حالا بيا ... آقا دزده سلام ... حالت چطوره سلام ... آقا دزده سلام ... حالت چطوره سلام ... اگه هفت تير بکشي ... منو بکشي ... حبس مي شي، حبس مي شي، حبس مي شي ... اگه هفت تير بکشي ... منو بکشي ... حبس مي شي ... آهااااااا ... صداي دستااااا ....
( ولوله و شور و هيجان حضار حالا حالا ها ادامه دارد ... )