31- ساده شعری در ستایش رفتن و نرسیدن
مرد ِ تنها در کویر، تشنه و درمانده بود
پشت و رویش باد ِ پیر، گاه بود و گه نبود
دست و پایش بی رمق، قمقمه خالی ز آب
صورتش غرق ِ عرق، خسته از مکر سراب
از کمانش - آفتاب - تیر ِ آتش می فشاند
مَرد از آتش کباب، پای بر شن می کشاند
ردّ ِ پایش بر زمین، چون خطی پیوسته بود
در مسیری این چنین، هیچ او ننشسته بود ؟
آسمان را گشته بود، لکّه ابری هم نبود
"کاش رودی می سرود" ... آرزو بیهوده بود
کرد بر راهش نگاه ... راه صعب ِ بی عبور
از دلش برخاست آه: "وه ! چه راهم هست دور !"
همچنان می رفت مَرد، حرف می زد بی نفس
"یا بمیرم زیر درد ... یا رهایی از قفس"
آفتاب آخر نشست ... خنجری او را درید
آسمان خون رنگ گشت ... روز مُرد و شب رسید
شب چه وحشتناک بود، زوزه ها می کرد باد
مَرد، تار و باد، پود ... مَرد، از پا اوفتاد
ناگهان چون برگ زرد، هستی اش از هم گسست
طرح ِ پُر اندوه ِ مَرد، روی شن ها نقش بست
اشکی از چشمش چکید، خاک ِ شور و تشنه خورد
"کاش رودی می سرود" ... مَرد این را گفت و مُرد
ابرها پیدا شدند، تیره روز و روسیاه
غصه دار و دردمند، شرمسار از این گناه
شب سراسر گریه کرد، در طلوعی کشته شد
جان ِ خاک آلود ِ مَرد، زیر باران شسته شد
آفتاب آمد به دشت، جَست و هر سو پَر کشید
در بیابان گشت و گشت، مَرد را اما ندید
کوله باری خیس یافت، کوله باری پُر ز نور
چشمه ای بیرون شتافت، راه جُست و گشت دور ...
بندر انزلی - ۲۵/7/1371