زلیخا، بساط ِ شام رو، از رو ميز ِ چوبي دو نفره، جمع كرد و شيشه ي روي ميز رو، با يه پارچه ي

خيس، تميز كرد ...

يوسف، ته مونده ي گيلاسش رو، يه ضرب، بالا انداخت و از روي صندلي لهستاني پا شد. صندلي،

تند و تند، شروع كرد به عقب - جلو كردن ...

زليخا، از لاي در، چند بار، بالا - پايين ِ كريدور رو، ورانداز كرد. بعد اومد تو، در رو بست و از داخل، دوبار

قفلش كرد ...

يوسف، چراغ ها رو خاموش كرد. اتاق تاريك شد. يه نخ سیگار ِ"پال مال"ِ قرمز ِ پايه بلند، واسه خودش

روشن كرد. رفت جلوي پنجره ي قدّي واستاد و زل زد به رقص ِ نورهاي رنگي مغازه هاي اون ور ِخيابون

و يه عالمه دود رو فوت كرد تو پنجره ...

زليخا، آباوژر ِعتيقه ي عهد ِقجري رو روشن كرد. لُپ هاي ناصرالدين شاه كه روي آباژور نقاشي

شده بود، گل انداخت. اتاق صورتي شد ...

يوسف، گره ي كراواتش رو شُل كرد و از گردن بازش كرد. بعد كت ِ فاستوني سورمه اي شو درآورد،

آويزون كرد به چوب رختي ...

زليخا، روسري نازك ِحريرش رو از سرش ورداشت و موهاي مشكي بلندش رو ريخت رو شونه هاش ...

يوسف، پيرهن ِ آستين بلند ِ آبي نفتيش رو از تنش در آورد، آويزون كرد، كنار ِ كتش. بعد، كمربندش رو

وا كرد. دستش رو گرفت به ديوار. يه لنگه - يه پا، واستاد و با احتياط ِ تموم، شلوار ِ اتو كشيده ش رو

از پاش كشيد بيرون ...

زليخا، يقه ي بلوز ِ تنگ و تَن نَماش رو، با دوتا دستاش گرفت و مثل ِ ماهي از توش ليز خورد و دراومد.

بعد تكمه هاي دامن ِ چين چين ِ گل منگليش رو، يكي يكي وا كرد و با يه اشاره به پايين تنه ش،

دامن، از دور ِ كمرش سُريد و جمع شد و چمبره زد گِرد ِقوزك ِ پاهاش ...

يوسف، يه نفس ِ عميق كشيد و لباش رو ليسيد و يه قدم رفت جلو ...

زليخا، زير چشمي، هيكل ِ چاقالوش رو، تو آينه ورانداز كرد و بعد چشماش رو خمار كرد و مثل ِ گربه،

كِش اومد و دو قدم رفت جلو ...

يوسف، رسيد كنار ِ تخت و هيكل ِ پشمالوش رو، ولو كرد اين ور ِتخت. تخت گفت: تترق ! ...

زليخا، خودش رو سفت بغل كرد و تلو تلو خورد و نشست اون ور ِتخت. تخت گفت: توتوروق ! ...

يوسف، غلت زد و خيز ورداشت، رو به اون طرف ...

زليخا، قل خورد و چرخيد، رو به اين طرف ...

يوسف، ديگه اختيارش دست ِ خودش نبود. نه چيزي مي ديد، نه چيزي مي شنيد ...

زليخا، سرتاپا، تسليم بود و جُم نمي خورد. فقط صداي جير جير ِ تخت و بوم بوم ِ قلبش رو مي شنيد ...

يوسف، آدم ِ مهمي بود. يه پست ِ مهم داشت، تو يه وزارت خونه ي مهم. ماهي يكي - دوبار مي رفت

خارج. هر بارم دو - سه روز اونجا مي موند ...

زليخا، آدم ِ مهمي نبود. يه زن ِ خونه دار ِ معمولي بود. هيچ وقتم نرفته بود خارج ...

يوسف، خرجي زليخا رو مي داد. چون شوهرش بود ...

زليخا، چرخ ِ خونه ي يوسف رو مي چرخوند. چون زنش بود ...

يوسف ناليد: " حيف ... حيف كه ما زبون ِ همديگه رو نمي فهميم ..." و جلوتر رفت ...

زليخا، يهو كشيد عقب ... انگار ياد ِ يه چيزي افتاد:

" فقط يه لحظه عزيزم ... زياد طول نمي كشه ... واسه محكم كاريه ..."

يوسف، بدجوري مشغول بود. مثل ِ يه شغال ِ زخمي، لَه لَه مي زد و  به خودش مي پيچيد و

زوزه مي كشيد ...

زليخا، دست دراز كرد، گوشي تلفن رو ورداشت و شماره گرفت ...

يوسف، خيس ِ عرق بود كه صداي زرزر موبايلش بلند شد ...

زليخا، قميش اومد:

"الو ... خوبي عزيزم ؟ ... راحت رسيدي ؟ ... خب، خدا رو شكر ... نه بابا، دلم يهو شور افتاد ...

آخه نمي دوني تو اين يه روزي كه نديدمت، چيا بهم گذشته ! ... خونه بي تو مثل ِ قبرستونه ...

دلم برات يه ذره شده ... مواظب خودت باش و زود برگرد ... باشه ؟... خيلي دوست دارم ..."

و يه ماچ ِ آبدار از پشت ِ گوشي براش فرستاد ...

يوسف، با صدايي كه هم جديت و وفاداري و هم خستگي و دلتنگي ازش مي باريد، زمزمه كرد:

"اوه ! سلام، صبور ِ قشنگ ِ من ! چراغ ِ روشن ِ خونه ي من ! ... آره، سفر كه طبق ِ معمول بود ...

نه، همه چي خوبه ... فقط خيلي خسته ام ... جون ِ تو تا همين الآن سر ِكار بودم ! ...

كاش اين مسافرت ها، كاري نبود و مي تونستيم با هم بيايم و باهم بريم ...

تو كه خودت خوب مي دوني، بدون ِ تو، بهشتم برام جهنمه ... آخي ... چه جالب ...

اتفاقاً منم همين الآن تو فكرت بودم كه زنگ زدي ... مي بيني چقدر دلامون به هم نزديكه ؟ ...

تو هم زياد دلواپس نباش ... يه روز ِ ديگه تحمل كني، اومدم پيشت ... مي ميرم برات ..."

و يه ماچ ِ گنده ي صدادار براش حواله كرد ...

زليخا، گوشي رو محكم كوبيد سرجاش و بي معطلي پريد تو بغل ِ مرتيكه ي لندهوري كه طاق واز،

وسط تختش دراز كشيده بود. لبخند دلبرانه اي تحويلش داد و در حالي كه لابلاي بازوهاي كلفت و

مردونه ش، گم مي شد، در ِ گوشش گفت: "فقط براي محكم كاري بود ... مي فهمي كه ؟ ..."

يوسف، موبايلش رو خاموش كرد و پرتش كرد يه گوشه اي. بعد، خودش رو دوباره پهن كرد روي

زنيكه ي بلوند ِ خوش هيكلي كه نيمه كاره رو تخت ولش كرده بود ... با خودش زمزمه كرد:

"خب ... خيلي هم بد نيست كه زبون ِ همديگه رو نمي فهميم ..."

 

يوسف و زليخا، تازه دو ماه بود، با هم زن و شوهر شده بودن. اونا واسه هم مي مردن ...

اما ...

يوسف، رو اون يكي تخت خوابيده بود؛ تو يه هتل ِ گرون قيمت، تو جنوب ِ پاريس ...

زليخا، رو اين يكي تخت دراز كشيده بود؛ تو يه آپارتمان ، تو شمال ِ تهرون ...

و البته ... هيچ كدومشون تنها نبودن ! ...

.....................................................................................................................

بعد از تحرير :

سال ها پيش، مجموعه ي "طنز آوران امروز ايران" ("طنز"یم ! : عمران صلاحي و بيژن اسدي پور)

را كه مي خواندم، برخوردم به قطعه ي كوتاه " قضيه ي عشق و ناكومي"، از "عباس توفيق".

از چهارچوبش خوشم آمد و به صرافت افتادم كه يك روزی، یک بلايي سرش بياورم !

همينطور ماند ... تا امروز كه بالاخره اين جنايت را مرتكب شدم.

گفتم، زودتر اعتراف كنم، بلكه جرمم سبك تر شود ! ان شاء الله ...