1- چی شد که اینطوری شد ؟!
اللهم سهّل و تمّم
چند و چون حیرانی آن مرد آویزان،
که در خیابانی لیز،
به نیفتادن می اندیشد !
۱- "چرا" مي نويسم ؟
ميگن، اون قديم - نديما، آدما زياد فكر مي كردن، نتايج خوبي هم مي گرفتن،
و همه رو تو نوشته هاشون ثبت مي كردن كه بعضي هاش الآن موجوده.
همون آدما بعدأ به جايي رسيدن كه خيلي بيشتر از "خيلي" فكر مي كردن،
ولي هر چي زور مي زدن، نتيجه ي به درد بخوري به دست نمي اومد !
كه البته اينارم با صداقت قابل تحسيني توي اعترافاتشون نوشتن براي ما.
امروز - اما - آدما، گرفتار وضعيتي شدن كه بهش ميشه گفت؛
فكر نكردن، نتيجه گرفتن، و مكتوب كردن همين نتايج ِ "فكر نكرده به دست اومده" !
درسته كه روي كاغذ غير منطقي به نظر مي آد، ولي چيزيه كه هست.
( به کسی بر نخوره، اينارو دارم به خودم ميگم تا يادم بمونه ! ... )
تازه ! بنده ي" آويزون"، با توجه به اين اوضاع ناميزون، حدس مي زنم ( و ايضأ نگرانم )
كه اگه همينطور ادامه بديم - عن قريب - به دستاوردهاي غريب تري هم دست پيدا مي كنيم !
يعني - مثلأ - آدماي "فردا"، ( "امروز" رو نمیگم ها ... گفتم "فردا" !
خدا رو شکر این آدمایی که میگم الآن دور و ور ما نیستن !)
بدون اينكه زحمت فكر كردن رو بكشن، بي خيال نتيجه و فارغ از هر گونه "معنا مندي"؛
شروع مي كنن به نوشتن ! يعني مي نويسن، فقط براي اينكه يه "چيزي" نوشته باشن !
همش درحد همون پاسخ به غريزه ي فطری شون ؛ ارضاء حس دروني با كم هزينه ترين شكل موجود.
تازه ! مالياتم كه نداره !
انگار يه اجباره و اگه ننويسن نظم كائنات از هم مي پاشه !
( گفتم که ... با خودم هستم ... جسارت نباشه ... دارم به خودم میگم تا یادم نره ! )
نمي دونم ، نوشته اي كه نه متكي به انديشه ي نويسنده ش باشه،
و نه ناظر به كاركردي در ذهن و جان مخاطب، چه جور مخلوقيه !
راستش کم کم دارم این واقعیت تلخ رو می پذیرم که ، آدما از فكر كردن خسته شدن
و ديگه به انديشه هايي كه خلاف مواضع فعلی شون رو اثبات مي كنه، علاقه اي ندارن.
( لابد چون براشون صرف نمی کنه و بیشتر باعث دردسر شونه ! )
پس ترجيح مي دن، دل به عقايدي ببندن كه وضعيت موجود و موافق خودشون رو تشريح مي كنه.
حالا از توي اين "خود تأييدي" و "خويشتن پرستي" و "از خود راضي بودن"،
چي بيرون مي آد ؟ ... خدا مي دونه. (نمی دونم ! شايد حتي اونم ندونه !)
به هر حال ... می خوام بگم ...
"کلمه"، مقدسه. مثل باقی مقدساتِ هر کسی، باید حرمتش رو نگه داشت.
باید دینش رو ادا کرد، و گرنه ...
باور کنین ...
اينارو دارم به خودم ميگم ... فقط واسه اینکه يادم بمونه ...
تا يادم بمونه كه نوشتن آدابي داره و بايد رعايت بشه ...
تا فراموش نكنم كه چرا مي نويسم ...
تا يه وقت خداي نكرده، حيثيت كلمات رو به باد ندم ...
تا يه موقع چيزي ننويسم كه بدهكار وجدان خودم و طلبكار خلق خدا بشم ...
مي نويسم تا نوشتن رو ياد بگيرم ...
ياد بگيرم كه چطور بشنوم و چطور ببينم و چطور بفهمم ...
بفهمم كه چرا مي نويسم ...
تا بدونم كه چطور بايد بنويسم ...
آره ... اينارو دارم براي خودم ميگم ... واسه ی دل خودم ...
و البته، احتمالأ ...
واسه ی هر كسي كه "نوشتن" رو جدي گرفته باشه ...
2- چرا "اينجا" مي نويسم ؟
خب، راستيتش مي تونم يه چند تا دليل پيش پاافتاده ی به ظاهر معقول بيارم؛
اما ترجيح مي دم کلاً از عنوان کردن علت های اصلی و فرعی، صرف نظر كنم و بي خيالش بشم.
چون حس مي كنم، هيچ دردي رو از هيچ كسي دوا نمي كنه ... نه از شما، نه از خودم !
تازه ! مسئله ی مهمی هم نیست، هیچ ! پس بهتره در مورد چیزای بی اهمیت حرف نزنیم ...
از طرفي ... حالا چه فرقي مي كنه ؟
نوشتن، نوشتنه ديگه ... چه اينجا ... چه اونجا ... چه هر جا ! ...
مهم اينه كه "چي ميگي ؟" و "چطور ميگي ؟"
باقيش ديگه حواشی پرت و جزئيات گمراه کننده س ... حالا شما رو نمي دونم ...
اما واسه من كه اينجوريه ... يعني از اول اولش كه اينجوري نبوده ... كم كم اينجوري شده !
3- قراره "چي" بنويسم ؟
براي "اينجا"، نه برنامه ي خاصي دارم، نه مقررات مشخصي.
نوشته ها، ممكنه به هر فرمي و به هر زبوني، و از هر كسي و در مورد هر چيزي باشه.
سعي مي كنم متعهد به "كسي" يا متضمن "چيزي" نباشم،
چون می دونم که از پسش بر نمی آم.
از اونجايي هم كه خودم، با دست خودم، و به شكل كاملأ آگاهانه،
يه عالمه مشغله ي ظاهراً " آخر و عاقبت ندار ! " واسه خودم درست كردم،
و به همین دلیل معمولأ بيشتر لحظات زندگيمو، تقريباً در وضعیتی بين زمين و آسمون
(به حالت آويزون !) سپري مي كنم، بديهيه كه "اينجا"، حضور چندان پر رنگ و منظمي هم
نخواهم داشت ...یعنی نمی تونم که داشته باشم ...
( اما شما راحت باشین ! ... اصلاً خیال کنین که من کلاً نیستم ...!! )
حتی ممكنه همه چيز "اينجا" - مثل همه چيز اين "دنيای فانی" - ناپايدار و
غير قابل پيش بيني باشه ! ... کسی چه می دونه ؟! ...
همینجا لازم می دونم، پیشاپیش از تموم افراد حقیقی و حقوقی و آشنا و غریبه؛
برای کلیه ی سوء تفاهم ها و دلخوری ها و خلف وعده ها و کدورت های احتمالی،
که بنده در ایجاد و یا گسترش شون، یقیناً نقش تعیین کننده ای خواهم داشت (!)
طلب بخشش و حلالیت کنم !
گفتم كه ... گفته باشم ، بعدأ نگين كه نگفتي و ...
خدا رو چي ديدين ؟
شايد يه روزي - همينجوري، الله بختكي و قضاقورتكي! - مام واسه خودمون
كسي شديم و چيزي از خودمون صادر كرديم، كه بعدها (وقتي كه نبوديم)،
سندي باشه براي اثبات بودنمون، به اونايي كه ما رو نديدن ...
خاطره اي و ذكر خيري ...
و اگه شد ...
فاتحه اي و طلب مغفرتي ...
... همين !
همچو خورشيد، به عالم، نظري ما را بس
نفس گرم و دل پر شرري ما را بس
خنده در گلشن گيتي، به گل ارزاني باد
همچو شبنم ،به جهان، چشم تري ما را بس
گر چه از ديده ي كوته نظران افتاديم
نيست غم، صحبت صاحب نظري ما را بس