من

شنبه ها

به ديدن ِ يكشنبه مي روم ... 

 يكشنبه باز نيست

- باشد براي بعد ... -

تعطيل مي شوم

 

يكشنبه را دوشنبه ملاقات مي كنم

آري

همان دوشنبه ي كوتاه ِ خط خطي

 

اما، دوشنبه نيست

انگار ناگهان

سر رفته حوصله اش

در رفته از در ِ پُشتي

- يواشكي -

دنبال ِ آن سه شنبه ي مغرور ِ قد بلند

- سر در پي ِ محال -

شايد ... اگر ... چه مي شود ؟ ... آيا ... ؟ ولي ...  چرا ؟! ...

تحقير مي شود

بيچاره، طفلكي !

اين ٢ عجب خيال ٣ اي گاز مي زند !

 

خوابم نمي برد ...

تعبير مي شوم

در ذهن ِ آن دوشنبه، كه هرگز نمي رسيد ...

در چشم ِ آن سه شنبه، كه چون باد مي گريخت ...

فرداي من كجاست ؟ ...

ترديد مي شوم

 

اينك

چهارشنبه ي تنها و محتضر

- در انتهاي خويش -

با دست هاي بسته و با چشم هاي خيس

خميازه مي كشد ...

ترحيم مي شود ...

بازي تمام گشته، به فردا نمي رسد ...

تقدير مي شوم

 

آن سوي ِ اين غروب ِ غم انگيز

در پنجشنبه اي كه نهايت نداشت، هيچ

در جشن ِ خاكسپاري اين شنبه هاي كور

- هفته هاي گيج -

تعليق مي شوم

 

تقويم ِ برگ برگ

- پريشان به دست ِ باد -

تكثير مي شود ...

 تكرار مي شوم ...

بي جمعه بود ...

بي جمعه بود ...

بي جمعه بود، هفته ي تعطيل روزگار

 بي هوده بود، چشم به راهي و انتظار

 اين گونه بود، غصه ي ما، قصه ي بهار ...