كتاب را مي بندم ...

چشم هايم مي سوزند. بيچاره ها خسته شده اند. مي مالم شان ...

گاهي اوقات مجبورم نوازش شان كنم ...

تا دل شان را به دست بياورم ... تا يك وقت مرا جا نگذارند ...

در مي زنند ... نگاه مي كنم ...

كلّه اي را مي بينم، با موهاي خيس و چشم هايي كه از لاي در،

داخل اتاق را جستجو مي كند.

انگار باران مي بارد ... مرا كه مي بيند، مي آيد طرفم ...

- سلام ... گفتم تعطيلاته ... شايد نباشيد ... آخه تو تلویزیون دیدمتون ...

راستی ... سال نو ی شما مبارك ! ...

- مال شمام همينطور ! ... بفرما ... بازم كه ناميزوني ...

آستينش را بالا مي زند و روي صندلي مي نشيند.

با لبخند مصنوعي گل و گشادي كه روي صورتش پهن شده،

مثل قرباني آماده ي ذبح، منتظر مي ماند ...

 

تالاپ ... تولوپ ... تالاپ ... تولوپ ... تالاپ ... تولوپ ...

گوش هايم از صداي تپش نبض ِ او پُر مي شوند ... پس زندگي هنوز ادامه دارد ...

صدايش را به وضوح مي شنوم ... چقدر هم عصباني ست ! ...

چطور هنوز به صدايش عادت نكرده ام ؟ چطور هنوز مرا مي ترساند ؟

چرا شنيدن صدايش نا آرامم مي كند ؟...

شايد براي اين است كه نمي فهمم چه مي گويد !

شايد چون خيال مي كنم، هشداري ست يا رازي مهيب، كه به زباني غريب،

هر لحظه، در بطن آدم ها، به تكرار، تلاوت مي شود ...

تصور كن، همين حالا،  چند قلب، در سينه ي چند نفر، دارد مي تپد،

بي آنكه صاحبان شان بدانند ؟

و تجسم كن، همين حالا، چند قلب، در چند سينه، از تپيدن ايستاده است،

تا صاحبان شان بدانند كه كارشان تمام است ... راستي، آيا واقعاً تمام است ؟ ...

- چطوره دكتر ؟ ... خيلي بالاست ؟!

نگاهش مي كنم ... صورتش گُر گرفته و دست هايش مي لرزند ... ديگر نمي خندد ...

بلند مي شوم ... چشم هايش هنوز مرا دنبال مي كنند ...

- داروهاتو كه نمي خوري، پرهيزم كه نمي كني، سيگارم كه ... باز كن دهنتو ...

سه قطره " آدالات " زير زبانش مي چكانم ...

سرش را پايين مي اندازد ... حرفي براي گفتن ندارد ...

- قلبي كه دوبار عمل شده، تحمل اين همه فشارو نداره ... تو داري عذابش مي دي ...

اينقده اذيتش نكن ... طاقت نداره ... يهو ديدي ولت كرد و  رفت و ... ديگه برنگشت ! ...

چشم هايش را به كفش هاي ايمني روغني و كثيفش دوخته و ساكت است ...

بي فايده است، خودم بهتر مي دانم ... اما من كارم را مي كنم ... یعنی چاره ي ديگري ندارم.

خيلي وقت است، فهميده ام كه به زور نمي شود كسي را نجات داد.

راست گفته اند: " انسان، دشواري وظيفه است ! " و البته مرا با "نتيجه" كاري نيست ...

- ... پايين تر اومده ... اما هنوز خوب نيست ...

كاف را از دور بازويش باز مي كنم و با گوشي پرت مي كنم روي ميز ...

- بهتره كارتو تعطيل كني و بري خونه ... استراحت كن، داروهاتو سر وقت بخور،

رژيم غذاييتو رعايت كن، سيگارم بزار كنار ... همين ...

بلند مي شود ... سري تكان مي دهد كه معلوم نيست ابراز تأسف است يا اظهار تشكر !

سلّانه سلّانه - بدون خداحافظي - مي رود بيرون ... مثل هميشه ... مثل هر روز ...

و مثل فردا كه دوباره خواهد آمد و باز همين مكالمه ... بي كم و كاست ...

مثل همه ي آدم هايي كه حسابي به همه چيز گند مي زنند، و تنها وقتي سراغت مي آيند

كه كار از كار گذشته و حالا از تو انتظار چيزي را دارند كه بي شباهت به معجزه نيست !

و اگر اعجاز نمي داني - دست كم - دوست دارند جوابي را كه "دوست دارند" از زبان تو بشنوند.

من اما چيزي را مي گويم كه "بايد بگويم"؛

نه چيزي را كه"دوست دارم" يا "دوست دارند" كه بگويم.

مردم "دوست دارند" بهشان دروغ بگويي. چون از شنيدن واقعيت واهمه دارند.

از مواجهه با آن مي ترسند. چون بعدش ديگر نمي توانند، آن طور كه "دوست دارند"، زندگي كنند.

پس ترجيحاً خودشان را به ندانستن راضي كرده اند.

حتماً شنيده ايد كه مي گويند: "آدم هر چي كمتر بدونه، راحت تر زندگي مي كنه !"

بله... راحت تر. همه دنبال راحتي خودشان مي گردند، چون كار ديگري بلد نيستند؛

و البته آنها به درد كار ديگري هم نمي خورند !

من سالها ست به اين مسئله پي برده ام كه وقتي آدم ها از تو سئوالي مي پرسند،

دنبال جواب نيستند. عده اي مي خواهند خودشان را نشان بدهند و اظهار وجود كنند،

بعضي ها مي خواهند مورد توجه و ترحم واقع شوند ...

ولي اغلب دنبال كسي مي گردند كه تأييدشان كند !

كسي كه هيچ كاري به كارشان نداشته باشد و در عين حال همه ي مشكلاتشان را

به طرفه العيني حل كند ! و اين، شخصیت ِ "ايده آل" آنهاست.

آنها نمي خواهند بپذيرند كه هر چيزي قانوني دارد كه بي اعتنايي به آن، شايد موقتاً

اوضاع خوشايندي را پديد آورد، اما نهايتاً جز "خود ويرانگري" ماحَصَلي نخواهد داشت.

آنها شايد نمي دانند كسي كه مي خواهد بداند، سئوال نمي پرسد،

خود به تمامي سئوال مي شود و به آيين شاگردي رفتار مي كند كه رسمي عميق است.

پس آنكه با تك پرسشي به در ِخانه ات آمده، گدايي ست يا دزدي فريبكار كه مقصود

ديگري دارد ... هر چه جز دانستن ...

و انگار ديگر كسي نيست كه بخواهد ياد بگيرد ... حالا ديگر همه مي خواهند ياد بدهند !

دنيا در تصرف ِ استادان است و شاگردها - تو گويي - همه مرده اند ! ...

 

از پنجره، دور شدنش را تماشا مي كنم ... او - اما - مرا نمي بيند ...

همه جا خيس است ... باران، آنقدر بي سر و صدا شروع شده كه من اصلاً متوجه نشده ام ...

زير ِ دامنه اي مي ايستد ... به ديوار تكيه مي دهد ... فكر مي كند كه نمي بينمش.

سيگار كج و كوله اي را از جيب ِ لباس ِ كارش بيرون مي آورد ... با دقت صافش مي كند ...

كبريت مي كشد ... نه ... انگار نشد ... دوباره ... حتماً نم برداشته ... باز كبريت مي كشد ...

دوباره ... دوباره ... دوباره ...

باران تندتر شده و درشت تر مي بارد ... هنوز او را مي بينم ...

مثل لكوموتيوي در باران ... دود مي كند و مي رود ...

و حالا ...

ديگر نمي بينمش ...

 

با خودم مي گويم ؛ اين بنده ي خدا هم - لاجرم - مثل بقيه ي آدم هاست ...

هر چه بايد بداند، مي داند. پس نيازي به توصيه هاي من ندارد.

دو بار قلبش را عمل كرده، ولي همچنان دلش به اين خوش است كه:

"انشاء الله چيزي نخواهد شد !"

و همينجور، عمر ِ كوتاهش را به فريب ِخويش مي گذراند.

و به همين دليل ِساده، با بيهودگي تمام، چون ديگر همنوعانش، به زودي خواهد مُرد ...

به زودي ... و به سادگي و بيهودگي ...

 

اما حالا ... من زير باران هستم ...

زير هجوم يكريز قطرات پُر شتابي، كه اين همه راه را از آن بالا تا اين پايين - مشتاق و عاشق -

فرود مي آيند و خودشان را بي هيچ هراسي و بي هيچ چشم داشتي، پيش پاي من،

با سَر به زمين مي كوبند، تا به ما بياموزند كه چگونه مي شود عمري به اين كوتاهي داشت

و با اين بلندي و عظمت زندگي را از آسمان به زمين آورد و با اين همه زيبايي و شكوه،

سقوط كرد و مُرد ...

 

"هر جا كه نگاه مي كنم، نيستش."

"گمونم رفته باشه."

"شايد برگشته باشه خونه ش."

خب، اين یکی هم تمام شد... كتاب را مي بندم...

آخرين داستان "براتيگان" ، دو سال پيش از اينكه با گلوله اي مغز خودش را متلاشي كند.

داشت تلاش مي كرد به ما حالي كند كه " باد همه چيز را با خود نخواهد برد "...

نه ... بادي در كار نيست ... فقط اين باران است كه به شدت مي بارد ...

 

تلفن زنگ مي خورد ... براي يكي از كارگرها مشكلي پيش آمده ...

به سرعت مي پرم داخل آمبولانس ...

- آژيرو روشن كن و گاز بده ... فكر نكنم اين دفه ديگه جون ِ سالم دَر ببره ...