13- این بار هم نشد !
ديوانه وار
پنجه به ديوار مي كشيد
مي كوفت ، سر ، به سقف ِ قفس
- چون پرنده اي -
آشفته و خراب
مثل ِ هميشه و هنوز
اين بار هم ، به غير ِ تو ، انديشه اي نداشت
مي خواست
- باز -
پَر بكشد تا هواي ِ تو ...
در خود مچاله شد و تنگ ِ تنگ شد
برخاستم كه به عقلش بياورم ...
سودي نداشت
مرغ از قفس پريد
اين بار هم گريخت ...
اين بار هم نشست
خاموش بود و لال
بيچاره در مقابلت انگار مرده بود
در چشم هاي شيشه اي ات ، خيره ماند و مات
گويي به سنگ مي نگرد ...
حالا ... " نخواستي" ...
يا ..." نتوانست " ...
هر چه بود ...
اين بار هم شكست
بغضش گرفت و تاب نياورد و خُرد شد
چون اشك ِ سرد
از بام ِ چشم هاي تو ، افتاد روي ِ خاك
اين بار هم ، هزار تكّه شد و بي نصيب ماند
هر تكّه اش حديث ِ تمنّاي ِ ناتمام ...
كارش ولي تمام ...
... ديگر نمي تپيد ...
اين دل - دوباره - دسته گلش را به آب داد
اين دل - هميشه - دار و ندارش به باد رفت
يك بار هم نشد كه بيايد به كار ِ ما
اين بار هم نشد !