خزان شد و خزانه ی درخت خانه، شد تهی

نوای برگ بی نوا، به پا شود، چو پا نهی

 

تکاند، باد، شاخه ای؛ فکند، شاخه، برگها

 فغان که باد می دهد، به برگ ها، چه مرگ ها

 

نشانده، غصه، خارها؛ به چشمخانه ی درخت

فشانده، دست، هر طرف؛ ز درد جانفزای سخت

 

ز دور گر نظر کنی، به حلقه های پیچ پیچ

نمانده، سبز - شاخه ای؛ نمانده هیچ، هیچ، هیچ

 

چه فصل پر طراوتی، گذشته از کنار او

چه سوز پر شقاوتی، که دارد انتظار او

 

نشسته در میان خود، میان شاخه های خود

"چه شد که خفت و دم نزد ؟ چه شد که بی ترانه شد ؟"

 

"درخت سرد غم زده، کجاست قلب سبز تو ؟

چه شد نشان زندگی، که بشکفی از آن ز نو ؟"

 

به دست های پاک خود، گره ز شاخه ها گشود

میان آن شکسته ها، دلی پر از شکوفه بود !

 

         بندر انزلی  

سه شنبه   ۲۱ / ۷ / ۱۳۷۱