25- شما چی جوری فکر می کنین ؟
حالا كه بازار اعترافات داغه و صغير و كبير، يكي يكي مُقُر اومدن و به دلايلي كه لابد فقط به خودشون مربوطه، يه دفه فهميدن كه اي دل غافل، عمرشون رو در باتلاق اباطيل و خيالات خام و اوهام بي فرجام، به باد دادن و ديگه هيچ راهي براشون نمونده جز اينكه با اعلام پشيموني و ابراز شرمندگي و گرفتن جلوي ضرر، هم لااقل، آخرت خودشون رو بيمه كنن و هم شايد خلايق رو از خواب غفلت بيدار؛ در همين راستاي غير مستقيم (!) اين بنده ي حقير سراپا تقصير هم، ضمن ِ غنيمت شمردن اين فرصت ِطلايي و پيش از بسته شدن اَبواب ِ رحمت الهي، لازم دونستم - در كمال سلامت عقل و روان - به استحضار مستمعين گرامي تر از جان، برسونم كه اينجانب، ساليان آزگار، در نهايت گمراهي، مثل خيلي از گمراهان معلوم الحال ديگه، راهي ِ بي راهه ها و جاده خاكي ها بودم و هي مي رفتم و هي نمي رسيدم و علتشم اين بود كه گمون مي كردم، قضايا "اونجوري" هستن كه ما تصور مي كنيم ... اما تو نگو، "اونجوري" نبودن و "يه جور ديگه"اي بودن ... كه ما Not only نمي دونستيم، But Also حتي خوابش رو هم نمي ديديم !
تابستون سال 1375، بنا به ضرورت تحصيلي، لازم بود كه يه دوره ي دو ماهه رو، تو يكي از روستاها، به عنوان مسئول خونه ي بهداشت انجام وظيفه كنم. از اون جايي كه هيچ وقت عادت به "انتخاب كردن" نداشتم - و ايضاً ندارم و اساساً به طرز درمان ناپذيري دچار مرض "انتخاب شدن" هستم - در رقابت ِ نفس گير بچه ها براي انتخاب ِ روستاي نزديك تر و قابل سكونت تر شركت نكردم و طبعاً اونچه كه نصيبم شد، دورترين و ناشناخته ترين و بيغوله ترين ِشون بود. يه جايي بود - حالا اسمش محفوظ - در پرت ترين نقطه ي استان اصفهان و حدوداً در حاشيه ي كوير. روستايي بود با نزديك به 200 خانوار، با متوسط 8- 9 فرزند در هر خانواده ! تنها زراعتشون، كشت بی حاصل چغندر بود، اما اساسی ترین محصول ِ درآمدزای ِ همگانی، شیری بود که می فروختنش به ماشینی که هر روز صبح زود توی ایستگاه مخصوصش حاضر می شد. پس تعجبی نداشت اگه "گاو"، مهمترين موجود زنده ، در تمام این آبادي، باشه ! گاوها اينقده با ارزش بودن كه با مردم توي يه اتاق زندگي مي كردن ! يعني اتاق ِ كاه گلي محل سكونت شون رو به دو قسمت مساوي تقسيم كرده بودن. يه نيمه مال گاوه. يه نيمه مال اون يه دو جين آدم ! اتفاقاً اولين سئوال ِ مرد افكني كه در همون بَدو ِ ورود برام پيش اومد، اين بود كه اين پدر مادرا چه طوري بچه هاي خودشون رو از بين بچه هاي همسايه تشخيص مي دن و شناسايي مي كنن ؟ ... كه البته بلافاصله، پاسخ دشمن شكني دريافت كردم : "كاري نداره كه عمو ! واميستيم تا شب بشه ... هر كدومشون كه اومد تو خونه ي ما، مال ماست؛ هر كدومم كه رفت خونه ي همسايه، خب مال اوناست !"
نمي دونم چرا يا چند وقت بود كه خونه ي بهداشت ِ اونجا تعطيل و متروکه بوده، فقط همين قدر بگم كه سه روز تموم، حمالي كردم و عرق ريختم و جون كندم تا قابل سكونت بشه. نا سلامتي دو ماه بايد توش هم كار مي كردم، هم زندگي. پرونده هاي خاك گرفته رو راست و ريس كردم. آمار تك تك خانواده ها رو با ريز مشخصات اهالي - اونم با چه مكافاتي - ازشون گرفتم. وسايل و دارو ها و تابلو ها و ابزار آموزشي رو روبراه كردم و كم و كسري ها رو جايگزين كردم. بعدم نشستم يكي يكي از توي پرونده ها كارهايي رو كه بايد براي هر عضو خانواده انجام مي شد - مثل واكسيناسون بچه ها و مراقبت هاي مادران و نوزادان و برنامه هاي تنظيم خانواده و درخواست هاي آزمايش "پاپ اسمير" و خدمات مربوط به سالمندان - رو در آوردم و به اسم هر كدومشون ليست كردم و بردم با ذكر روز و ساعت ِ مراجعه به خونه ي بهداشت، دادم دستشون و ...
از ساعت 7 صبح روز بعدش، آماده باش موندم واسه ي تشريف فرمايي حضرات ... آقا ! ... 7 شد 8 ... ۸ شد 9 ... شد ۱۱... شد 12 ... غروب شد ... شب اومد ... دوباره صبح شد ... فردا اومد و رفت ... نشون به اون نشون كه سه روز گذشت و حتي يه نفر هم نيومد كه از اين خدمات رايگان بهداشتي - درماني كسب فيض كنه ! انصافاً وضعيت تأسف باري بود ...
گذشت تا اينكه يه روز كله ي سحر، كه هنوز هوا روشن نشده بود با صداي هياهوي جمعيت و گرمب گرمب لرزش زمين زير پا از خواب پريدم. اول فكر كردم زلزله اي چيزي اومده. اما ... چشمتون روز بد نبينه ... سرمو كه از پنجره كردم بيرون، ديدم محشر كبراست. تموم اهالي ريخته بودن بيرون و هر كدوم، افسار يه گاو رو دست گرفته بودن و داشتن مي دويدن ... حالا ندو، كي بدو ... هنوز گيج و حيرون بودم كه خلاصه يكي از اهالي رو كه به گمونم از بقيه عاقل تر بود، توي اون تاريك و روشن به جا آوردم. صداش كردم و ازش پرسيدم: "چه خبر شده ؟" همون جور كه داشت گاوش رو دنبال خودش مي كشيد گفت: "از طرف دامپزشكي اومدن ! واسه واكسيناسيون گاوها ! آي خدا خيرشون بده !" و اونجا بود كه من شاید احمقانه ترين سئوال زندگيمو با بلاهت غير قابل وصفي، پرسيدم: "مرد حسابي ! من يه هفته س، مثل ِ مداد، اينجا واستادم تا شما بچه هاتونو بيارين واكسينه كنين، اونوقت ... ؟" و جواب ويران كننده ي صاحب گاو، قبل از اينكه من جمله مو تموم كنم : "ببين عزيز من ! ما اگه بچه مون بميره، يكي ديگه درست مي كنيم، اما اگه گاومون بميره ..." يادم نيست، اون بقيه حرفشو نگفت، يا گفت و من نشنيدم ... هر چی که بود، وجداناً ضربه ي مهلكي بود ! ... اينا همه به كنار ... اصل حرفم - اما - يه چيز ديگه س ... از دلايل ِ ايجابي ِ حضور ِ بهجت اثر امثال ِ بنده توي اينجور جاها، يكي هم وظيفه ي نظارتي اي بود كه بهمون محوّل كرده بودن، براي بازرسي و كنترل وضعيت بهداشتي و نظافتي مكان هاي مسكوني و تجاري (!) روستا ... و اين ماجراي عبرت آموز و استخوان سوز، همش يكي از چندين مورديه كه باعث شد من جداً به همه ي دانسته ها و ندانسته هام شك كنم !
در كه باز شد، يهو ديدم كه توی حياط خونه اي واستادم كه بي شباهت به كاروانسراهاي بين راهي دوره ي شاه عباس نبود. خود ِخونه كه اصلاً قابل ايراد گرفتن نبود ! انگار كه تو دل ِ يه كپه ي بزرگ ِ كاهگل و تاپاله ي گاو، سوراخ بزرگي درست كرده باشن و چپيده باشن توش ! اوضاع حياط هم تراژدي محض بود. سعي كردم خودمو نبازم. دفتر دستكم رو باز كردم و الكي يه چيزايي توش نوشتم. بعد به مرد ميانسالي كه هیچ وقت نفهميدم چيكار داشت مي كرد، اشاره كردم كه بلافاصله اومد پيشم. بچه ها مثل مور و ملخ وسط حياط، تو همديگه مي لوليدن و با جيغ و دادشون اعماق روح آدم رو مي خراشيدن. يه گوشه ي حياط رو با چهارتا تيكه پتو محصور كرده بودن. پرسيدم: "اين چيه ؟" سرخ شد و گفت: "مستراحه دكتر جون !" راست مي گفت. از زير پتو، فضولات كثيف و بد رنگي جاري بود كه ادامه داشت تا وسط حياط و مي ريخت توي يه گودال ... يه كنج ديگه ي حياط رو نشون دادم و گفتم: "و اين ... ؟" این بار خيلي عادي گفت: "خب، اينم مثل اونه ... فقط اينجا سر و تَن ِ مونو مي شوريم ! شما فكر كن حمومه !" بعله ... همون فضولات بود كه از زير پتو جاري بود، منتها پر حجم تر و رنگارنگ تر كه باز مي ريخت به همون گودال مذكور. روبروم چندتا زن جوون و پير نشسته بودن و رخت و لباس و ظرف و ظروف مي شستن. لازم نبود چيزي بپرسم. فقط مسير جريان آب كف آلودي رو دنبال كردم كه از زير دامن هاي چند لايه ي زن ها رد مي شد و شُر شُر مي ريخت تو همون گودال كذايي ... چشمم افتاد به يه لوله آهني كه صاف از دل زمين و درست از بغل اون گودال اومده بود بيرون و ختم شده بود به يه شير آب بزرگ و قلمبه. گفتم : "اين چيه ؟" گفت: "اي بابا ! خب معلومه ، اينم شير ِ آبه ديگه مهندس ! آب ... آب واسه خوردن ... آب واسه شستن و اينا ..." بادی به غبغب انداختم و خودمو آماده كردم، واسه يه سخنراني آموزشي، توضيحي، تنبيهي و هشدار دهنده ! ... اما همين كه اومدم شروع كنم به صحبت در مورد آلودگي و ميكروب و بيماري و سلامتي، مرد ميانسال خيلي محترمانه زد رو شونه م. بعد با حالت پیروزمندانه ی شكارچي اي كه صيدش رو انداخته باشه توي تله، پيرمرد فرتوتی رو نشونم داد كه تو آفتاب نشسته بود و داشت مثل لوكوموتيو چپقش رو دود مي كرد. بعد شمرده شمرده، طوري كه انگار بخواد خر فهمم كنه، در ِگوشم گفت :
"اون پیر مرده رو مي بيني دكتر ! اون پدر منه ... من 50 سالمه ... اون 80 سالشه ... من 50 ساله از همين آب خوردم ... اون 80 ساله که از همین آب خورده ... اما تا الآن هيچ كدوم، هيچي مون نشده ... حالا تو چي مي گي اين وسط ؟!!!"
من چي مي گفتم ؟! هيچي ... چی داشتم بگم ؟ ...حرفي نداشتم بزنم كه ! حال ِكسي رو داشتم كه يه دفه فهميده چه كلاه گشادي سرش رفته ... بايد مي رفتم، مي نشستم، يه فكر اساسي به حال اين مغز کوچیک و این كله ي پوک و اين كلاه گشاد مي كردم ...
و حالا - هر چند دير، اما به شرح ِ مشروح فوق و زير – مایلم اعتراف كنم كه طي يه سری فرايندهای نه چندان ناگهاني، مباني ظاهراً منطقي علت و معلولي ما، كلّهم به هم ريخت و پرده ها از جلوي چشامون كنار رفت و حقيقت ِ قوانين ِحاكم بر طبيعت و ماهيت ِاصلي روابط ِموجود در خلقت رو مشاهده نموديم و oreka گويان، از خزينه ي حموم ِجهالت پریدیم تو كوچه و كلي شيلنگ تخته انداختيم و جفتك پرونديم ... كه چي ؟ كه آهای ! ایها الناس، آخرش دیدین که از همون اولشم حق با برادر"هايزنبرگ" بود و نظريه ي مستطاب ِ"عدم قطعيت"ش. اون وقت شما هی ایراد بگیرین که : "نه خیر، اون نظریه مال اتم و کوانتوم و فیزیک و مکانیکه ..." حالا دیدین چه شاه کلیدیه ؟ ... لامصب به هر قفلی می خوره ! بي خود نبود كه ما، بعد از کسب ِفیض ِ غیر حضوری از محضر اون بزرگوار، هر پديده ي ممكن الوجودي رو که زير چشمي ورانداز مي كردیم، زير لب از خودمون مي پرسيدم :
يعني اين "واقعاً هست؟" يا من "فكر مي كنم كه هست ؟" آيا هستي، همون چيزيه كه من مي بينم ؟ يا اين چيزي كه من مي بينم، فقط برداشت فيزيولوژيكي بينايي منه از هستي ؟ آيا رنگ ها و اشكال و خطوط و حجم ها، واقعاً وجود دارن، يا اينكه اينا همش يه مشت قراردادهاي ریاضیه، كه واقعيت هاي بيرون از ذهن ِ منو به اين صورت بازسازي مي كنه ؟ آيا اصولاً خود ِ من وجود خارجي دارم، يا نه، خيال مي كنم كه هستم ؟ آيا اين چيزي كه من از خودم تصور مي كنم و اسمشو گذاشتم self consept، از ديد ِ يه كرگدن يا يه موش كور يا حتي يه كرم كدو هم همينجوره ؟ قطعيت ِ حيات چه شكليه ؟ آيا اصلاً هيچ قطعيتي وجود داره ؟ ...
ناكس با اين سئوال ها، انگار كك انداخت به تنبون ما ! ... آقا ! ... ديگه مگه تونستيم بخوابيم ؟ شديم حكايت اون بابايي كه ريش درازي داشت كه تا نافش مي رسيد. يكي بهش گفت: درويش! تو مي خواي بخوابي ريشتو زير پتو مي زاري، يا روي پتو ؟! و از اون شب به بعد بود كه درويش ِ بينوا دچار يه جور تعارض ِ مرضي شد و تا خود صبح با ريش و پتو در گير بود !! ... الغرض ... خوشبختانه، ما كه نه درويش بوديم و نه صاحب همچون ريشي، به هر زحمتي كه بود تونستیم خودمونو جمع و جور كنیم و سعي كرديم، با توجهات ِ قلبي دقيق تري اوضاع رو رَصَد كنيم ... كه تو همون بررسي هاي اوليه بود كه فهميديم : "اي بابا ! هر چي تا حالا كاشتيم و داشتيم و برداشتيم، انگاري بگي- نگي پشم بوده و كشك شده و بلكه هم باد هوا ... كه این آخری از هر دوتاش بدتره !"
مثلاً يادمون اومد كه بهمون گفته بودن :"بچه جون ! اگه مي خواي چيزي رو به دست بياري، بايد يه كوزه آب ورداري و يه بقچه نون بزني زير بغلت و راه بيفتي و صاف بري طرفش و تا رسيدي، بهش حمله كني و وقتي هم گرفتيش، دو دستي بچسبيش كه در نره ... " مام كه بچه ي حرف گوش كني بوديم، تا مدتها كارمون همين بود: "پيش به سوي هدف با تمام قوا !" اما هيچ وقت به اون چيزي كه مي خواستيم نرسيديم يا اگه رسيديم به محض اينكه سفت چسبيديمش، نفهميديم چطور شد كه يا گمش كرديم، یا ناپديد شد و يا ندونستيم كه باهاش بايد چي كار كنيم ! انگار پي سراب دويده بوديم ...
پس حُکماً يه جاي كار مي لنگيد ... كجاش ؟ ... بعداً فهمیدیم که ... اينجاش !
وقتي شما چيزي رو مي خواي، معنيش اينه كه دوست داري اونو داشته باشيش. دقت كنين : فقط دوست داري. خب، اين مرض ِ مشترك همه ي ما آدماست. همه ي ما دوست داريم، بهترين چيزا رو داشته باشيم. از اولش هم تو گوشمون خوندن كه: "خواستن، توانستنه." فكر مي كنيم، چون دلمون چيزي رو خواسته، پس اجازه ي مالكيتش هم صادر شده. واسه همين خيز بر مي داريم كه بگيريمش. يعني تصاحبش كنيم. به عبارتي مي ريم طرف چيزي كه مال ما نيست و مي خوايم به زور بدزديشم. معمولاً مجموعه ي تلاش هاي بشري براي رسیدن به مقام، مدرك، ثروت، شهرت و حتي معشوقه ی بیچاره ش، تابع همچين قانونيه. واسه همين يا بي نتيجه س يا اگه عينيت پيدا كنه، راضي كننده نيست. در ضمن، دلتونم واسه ی آه و ناله های جگر خراش عاشقای گردن شکسته ی خاک به سر شده، نسوزه ... برین ببینین این مامولک ها، بعد از نائل شدن به وصال ِ یار، چه بلاهایی سر همون معشوقه ی بخت برگشته، آوردن و می آرن هنوز؟! ول کنین اون قصه ها و افسانه های نخ نما رو که فقط واسه ی نَقل ِ پای کرسی به هم بافتنشون ... زندگی که قصه و افسانه نیست ... آدما رو نمی شه شناخت. تازه اگرم امروزش رو شناختی، هیچ ضمانتی به فردا نیست که همون آدم دیروزی رو ببینی ... آره باباجون ! اینطوریاس ... خب حالا چه باید کرد ؟ ...
والله اینقدی که ما فهميديم و امتحانشم کردیم و جوابم گرفتیم ... درستش اينه كه همین سرجات واستي و مثل بچه ي آدم سر تو بندازي پايين و كارتو بكني. مهم نيست چه كاري، مهم اينه كه هموني كه توش هستي رو اون جوري كه "بايد" انجام بدي تا كم كم صاحب "لياقت" بشي. اون وقت اون چيزي كه تو شايستگي شو داري، خودش با پاي خودش مي آد تو بغلت ! چون حالا ديگه مال توئه. اصطلاحاً مي دنش به تو. سندش مي زنن به نام تو ... البته دیگه دل بخواهی نیست. یه چیزی تو مایه های شایسته سالاریه ! ... به همين سختي !!
حالا تازه فقط همين كه نيست. كافيه با یه نگاه حقيقت ياب، يه دور ديگه فعاليت هاي روزمره ی خودمونو بازبینی كنيم. پشت اين تفسيرهاي متداول و معمول، كه قاعده ي عرفي ما آدما شده در مواجهه با زندگي، قوانين نامرئي اي پنهون شدن كه راه درست رو نشونمون مي دن. حالا عرض مي كنم ...
شنيدين مي گن اگه چيز با ارزشي دستته، محكم بچسبش تا از دست نديش. خب، آيا همين طوره ؟ من گمون نمي كنم. حقيقت اينه كه هر چقدر كه دقت كني و سعي كني كه اون چيز قيمتي رو حفظش كني، به همون نسبت احتمال گم كردنش بالاتر مي ره. فرض كنين رفتين خونه ي يه دوست وسواسي و حساس، كه مجبور می شه ده دقیقه ای شما رو تنها بزاره و واسه همین از شما می خواد كه:"فلاني ! هر كاري مي كني، بكن ! ... فقط جون مادرت، مواظب اون گلدون عتيقه ي گوشه ي اتاق باش ... يه وقت بهش نخوري بيفته، بشكنه ها ؟ ..." خب، مسلماً شما حواستون رو بيشتر جمع مي كنين ... ولي با کمال تأسف، اتفاقي كه نهايتاً خواهد افتاد اينه كه شما آخرش مي خوريد به اون گلدونه و ترتيبش رو مي ديد !! مي دونين چرا ؟ واضحه. چون به طرز بي فايده اي داشتين سعي مي كردين كه بهش نخورين ! چون آدم رو از هر چي كه منعش كني، بيشتر مي ره طرفش ... اینو که همه می دونن !
یا حتماً ديدين آدمايي رو كه بيش از اندازه به سلامتي شون حساسن و تا سر حد مرگ بهداشت رو رعايت مي كنن. لابد شمام معتقدین که باید اینارو الگو و نمونه ی یه انسان سالم دونست ؟ اگه اینطوره، پس لطفاً به اين سئوال جواب بدين كه چرا معمولاً اين موجودات ِ پاستوريزه، به شکل غیر قابل توضیحی، دچار بيماري هاي عجيب و غريب و لاعلاج مي شن و اصولاً هميشه مريضن و اختصاصاً هم از بیماری های احمقانه و پیش پا افتاده از پا در می آن !؟ من شخصاً در حیرتم که چطور می شه، اون پیرمردی که یه عمری با بدترین روش ها، سنگین ترین بارها رو گذاشته روی دوشش و حمالی این و اون رو کرده، همه جور درد و مرضی داشته باشه، غیر از ناراحتی های ستون فقرات و مهره های کمر؛ اما آمار دیسک های بیرون زده از بین مهره های کمر جوونای بیست – سی ساله، که ماشاالله تو عمرشون حتی دست به سیاه و سفید هم نزدن، هی بره بالا، اونم تصاعدی ! ... از طرف دیگه کدومتون توضيحي واسه ديوونه هاي كارتُن خواب دارين، كه سالهاي سال بدنشون آب نديده و لغت ِ نظافت از ديكشنري شون حذف شده و با اين حال نه مريض مي شن و نه حالا حالاها از آلودگي مي ميرن و نه حتي موهاي سرشون مي ريزه ؟! ... آيا علتش اين نيست كه اونا اصلاً به رعايت بهداشت فكر نمي كنن ؟ آیا می شه گفت که اونا به نوعي با عدم توجه به نظافت شخصي، بيماري رو شكست دادن ؟! خب، پس تكليف حضرت "پاستور" و اينهمه ميكروب گوگوري مگوري كه از صدقه سري "لويي" عزيز، امروزه ديگه حتي اسم كوچيكشونم مي دونيم، اين وسط چي مي شه ؟! ... بالاخره کی به کیه ؟ ... انگار بديهي ترين دانسته هاي ما هم از حداقل ِ قطعيت خالين ...
پس این همه دانش ما تا اینجا به چه دردمون خورده ؟ مگه همین بشر، خودش زبان رو اختراع نکرده که بتونه با همنوعش بهتر ارتباط برقرار کنه ؟ پس چرا همین ابزار ارتباطی این همه منجر به عدم ارتباط و بد فهمی های کلامی و مفهومی شده ؟ پس چرا نصف عمر ما آدما، صرف توجیهات و توضیحاتی می شه که باید برای رفع سوء تفاهم های زبانی ای که خودمون به وجودش آوردیم، سر هم کنیم و تحویل همدیگه بدیم ؟! چرا همش، همه ی کارامون به "نقض غرض" می رسه ؟! تا حالا بهش فکر کردین ؟ چرا اون چیزی که اتفاق می افته، اینقده دور از دسترس ماست ؟ چرا از هر چیزی که بدمون می آد، درست همون سرمون می آد ؟ مشکل کجاست ؟ اون قانونی که پشت این قواعد جاری روزمره هست، چیه ؟ چطور می شه پیداش کرد ؟ ...
لازم نيست جاي دوري بريم، همين "سرما خوردگي" مثال خوبيه ... بگم و بحث رو تموم کنم ... منم مثل شما، تقريباً مطمئن بودم كه هر چي هست زير سر این ويروس ملعون و هفت خط "آنفلوانزا" ست. اما بعداً ديدم كه اون بيچاره اسمش بد در رفته و دامنه ي تأثيرش به طرز ترحم برانگيزي، ناچيزه ... چطور ؟ عرض می کنم ... فرض كنين توی يه كلاس در بسته ي 20 نفره، يكي آنفلوانزا گرفته و بي هوا، دو سه تا عطسه ي پدرمادردار و خركي، ول مي كنه تو فضاي استشمامی كلاس. اگه كار، فقط كار ِ ويروسه، پس بايد نصف كلاس - حداقل- آلوده بشن. اما می دونین که اينطور نيست. یعنی ماجرا يه جور ديگه س. در اصل فقط كسي از اون جمع سرما خواهد خورد، كه به محض شنيدن صداي عطسه، با خودش بگه: "عجيبه ها ... من خيلي وقته كه سرما نخوردم. نكنه الآن بگيرم ... " و همين جمله ي ساده، در اصل مجوز آغاز فرايند سرما خوردگي اون بخت برگشته س. نشون به اون نشون كه باقي حاضرين ِ بي توجه به عطسه ی فرد مذکور، با وجود شرفيابي ميكروب ِ مربوطه به اندروني معظم شون، ككشونم نخواهد گزید ... گرفتين لُبّ ِ مطلبو ؟ ...
در کل می خواستم بگم که ممکنه قضایا "اونجوری" نباشن که شما فکر می کنین، و به عبارتی شاید "یه جور دیگه" ای باشن که شما اصلاً فکرشو نمی کنین !! ... همین ...