29- قصه ی ابری که باريد و دريا شد
نم نم باران بود و مرد ابري، تنها و مه آلود، در خيابان ها و كوچه هاي خيس و ليز، با خستگي و بي خوابي كه رفقاي هميشگي اش بودند، در سكوت، قدم مي زد. سر شب بود و شهر ِخلوت، آرام آرام، زير گام هاي بي صدايش فتح مي شد. تك و توك، عابران بي شتابي را مي ديدي كه چتر بر سر داشتند و رهگذران عجول ِ بي سرپناهي را كه انگار از كاغذ ساخته شده باشند يا كسي قصد جانشان را كرده باشد، دوان دوان از باران مي گريختند و در سياهي شب گم مي شدند. مرد ابري، چتر داشت، اما بازش نكرده بود. بالاي پله هاي ورودي بلوار، كنار مجسمه ي شير سنگي طلايي رنگي كه به ابوالهول كوچكي مي مانست، ايستاد. چتر بسته اش را مانند عصايي ستون كرد و به آن تكيه داد و نگاه كرد. بلوار ساحلي، با آن قامت كشيده ي بلندش، در امتدادي موازي دريا، دراز كشيده بود و زير باران، تنش را مي شست. دريا - ولي - آرام نبود. موج در موج مي خروشيد و به خود مي پيچيد و مثل ديوانه ها خودش را مي كوبيد به ديواره هاي سنگي ساحل و متلاشي مي شد و باز همين ماجراي جنون آسا را از سر مي گرفت. آن سو ترك - آن طرف ِ تَنگه ي آبي - بندرگاه را مي ديدي، با اسكله ها و باراندازهايش، و با جرثقيل هاي زرد ِ سر به فلك كشيده اش كه چون زرافه هاي گردن شكسته با كشتي هاي پهلو گرفته، مغازله ي شبانه شان را آغاز كرده بودند ...
مرد ابري راه افتاد. از پله ها كه پايين مي رفت، جوانك مفلوكي را ديد كه زير دامنه ي مستراح عمومي چمباتمه زده بود و مچاله شده بود در خودش و چرت مي زد. او را مي شناخت. دو سال پيش، وقتي شاگردش بود، سعي كرده بود كمكش كند. اما انگار فايده اي نداشت. با خودش فكر كرد :
"هميشه همينطوره. به زور نمي شه به كسي كمك كرد. درسته كه مردم هميشه از آدم توقع دارن، اما هيچ وقت اون چيزي رو نمي خوان كه بايد بخوان ..."
حالا ديگر خم شده بود و تكيه داده بود به نرده هاي لب آب و تلاطم دريا را تماشا مي كرد. صياد تنهايي كه به زحمت تعادلش را روي قايق فرسوده اش حفظ مي كرد و در عين حال داشت با موج ها مي جنگيد، تورش را كه به دقت جمع كرده بود زير بازويش، پرت كرد، كه پهن شد و دايره شد روی سطح آب و بغلش كرد و پايين رفت. به اميد آنكه شايد حاصل اين هم آغوشي طوفاني، ماهيان احتمالي راه گم كرده اي باشند كه همواره در دريا زاده مي شوند و در دامهاي صيادان مي ميرند ...
نفس عميقي كشيد. بوي خاك و دريا همه ي وجودش را تصاحب كرد ... آميختگي او با دريا و باران، قصه ي تازه اي نبود كه شروع معلومي داشته باشد. انگار هر سه با هم آغاز شده بودند. او، عاشق دريا بود و شيفته ي باراني كه بر سر او و دريا، همزمان مي باريد ... دنگ دنگ ِ ساعت مناره ي شهر، به يادش آورد كه وقت چنداني ندارد. پس دوباره به راه افتاد ...
"يعني چي كارم داره ؟ ... اونم اين وقت شب ... توي اين هوا ؟ ... حالا چرا سر موج شكن ... ؟"
روي نيمكت سيماني، زير سايبان بيدي لرزان، پسر و دختري نشسته بودند و بي هيچ حرفي، هر كدامشان خيره به جايي مي نگريستند. معلوم بود كه از همين زوج هاي تازه وصلت يافته هستند. بينشان سه وجب فاصله بود و اين براي شروع زندگي مشترك، اصلاً اتفاق خوبي نيست. گويي تب ِ تندي بوده كه زود عرق كرده. بي گمان تصورات قشنگ عاشقانه اي كه از هم داشتند، با وقوع آرزويي كه اينك برآورده شده مي نمود، به كلي رنگ باخته بود. حالا كه به هم رسيده بودند، ديگر نمي شد آنهمه نا همگوني و دلخوري عميق را با يك مشت دروغ شاعرانه نديده گرفت ...
"عشق ... چه سوء تفاهم تأسف آوري ! ... چه ميل مبهم جهان شمولي ! ... "
با خود مي انديشيد كه اي كاش، لااقل، مي توانست اينها را براي آن پسرك موبايل به دست كه چند متر جلوتر، لابلاي سنگ ها و در گوشه اي دنج، با لحني سوزناك غرق مكالمه دلبرانه اي بود، توضيح دهد. اما مي دانست كه گوش شنوايي نخواهد بود ... پس گذشت ...
از مقابل رديف دكه هاي سوت و كور كه رونق روزهاي ازدحام و شكوه شان را نشخوار مي كردند و در حسرت مشتري خميازه مي كشيدند، رد شد. از كنار منحني فواره ي روشن، كه حوصله ي حوض پر از آبش، از دست خودش هم سر رفته بود و گويي مدام در خودش غرق مي شد، عبور كرد و بي توجه به عشوه هاي كاسب كارانه و بي خريدار زني هرجايي، كه در فرصت تنگ و تاريك بين دو درخت، پنهان شده بود، از انتهاي بلوار گذشت و به ابتداي موج شكن رسيد. راهی سنگی و باريك و دراز كه تا مسافت قابل ملاحظه اي در دل دريا پيش رفته بود. زير نور چراغ ها تا ته مسير را مي شد ديد. خبري نبود. پرنده پر نمي زد. به ساعتش نگاه كرد. هنوز ده دقيقه اي وقت داشت. دوباره چتر بسته اش را عصاي دستش كرد و سلانه سلانه، راه افتاد به طرف دماغه ي موج شكن ...
مرد ابري، ايستاده در انتهايي ترين نقطه، از دورترين امتداد ِخشكي ِ متجاوز به حريم دريا، رو به آن گستره ي بي كران آبي و پشت به شهر، با چتر بازي كه بالاي سر گرفته بود، خط نامعلوم افق را مي نگريست و كشتي هاي دور دست را كه از آنجا به شكل نقطه چين هاي نوراني روي آن خط فرضي به نظر مي رسيدند. باد دانه هاي باران را به رقص درآورده بود و سرما به تن مي نشست. يقه ي پالتويش را تا بغل گوش هايش بالا كشيد. اميدوار بود كه اين انتظار ارزشش را داشته باشد. شايد اگر همان پشت تلفن بيشتر پرس و جو كرده بود، الآن اينقدر بلاتكليف نبود. اما او - به رسم هميشگي اش - هيچ نگفته بود. تنها :
"باشه ... اگه شما فكر مي كني لازمه، حتماً هست ... من حرفي ندارم ..."
و شنيده بود: " لطف بزرگي مي كنين ... پس ساعت 9 شب ... انتهاي موج شكن ... فعلاً خداحافظ "
"سلام !"... صدا را فوراً شناخت، اما ترجيح داد برنگردد.
"گمونم دير كردم ... تو رو خدا ببخشين !" ... همان صداي پشت تلفن بود.
سيگاري روشن كرد. پك عميقي به آن زد و خيره شد به قرمزي و داغي آتش سيگار و دودي كه با هزار كرشمه و پيچ و تاب از آن برمي خاست. سوزشی ناگهانی در محدوده ی قفسه سینه اش حس کرد و بعد بی آنکه بداند چرا، دلش آشوب شد. هنوز پشت به صدا ایستاده بود.
"شب به خير ! ... لازم نیست عذر خواهی کنی. من معمولاً زياد مي آم اين ورا ... شمام نمی گفتی، شايد خودم مي اومدم."
صدا كه هنوز نفس نفس مي زد، گفت:
"راستش ... فكرشو نمي كردم كه براتون مهم باشه. براي همين ... الآن كه اينجا هستين ... چه جوري بگم ... خب وقتي بدون معطلي قبول كردين ... جا خوردم ... گفتم شايد ... مي شه برگردين لطفاً ؟ ... اينطوري من مي ترسم ..."
مرد ابري بدون آنکه تصمیمی گرفته باشد، چرخيد طرف صدا. انگار دستی از بیرون او را گرفته و چرخانده باشدش. چترش را اما، آنقدر پايين آورده بود كه هيچ كدام نمي توانستند چهره ي ديگري را ببينند.
" گفتی شايد چي ؟ ... فكر كردي ممکنه سر كارت گذاشته باشم و نیام ؟!"
"نه ... من اينو نگفتم. فقط ... "
"عيبي نداره ... معلومه كه منو نمي شناسي ... وگرنه اينطوري فكر نمي كردي."
"مگه شما منو مي شناسين ؟! ... تازه ... از كجا مي دونين كه من شما رو نمي شناسم ؟! ..."
صدا، آشکارا می لرزید و به سختی شنیده می شد ...
"می شه خواهش کنم سیگارتونو خاموش کنین ... برای قلبتون ضرر داره ... "
چتر مرد ابری بالا رفت. باز بی آنکه دست خودش باشد، سيگارش را انداخت و زير پايش له كرد و دودش را فوت كرد بالاي سرش. با خودش فکر کرد : "پس خبر داره ..."
حالا مي توانست هم صحبتش را ببيند. زنی بود سرتاپا خیس، با باراني بلند ارغواني و روسري بنفشي با گلهاي سفيد ريز. صورتش دیده نمی شد. سرش را انداخته بود پايين و خيره به كتاني هاي خیس و گِلی اش چشم دوخته بود ...
"خب ؟ ... من مي شنوم ... لابد غیر از نگرانی واسه ی سلامت قلبم، مسئله ي مهم دیگه ای هم باید باشه كه ناچاريم تو اين شرايط در موردش حرف بزنيم ..."
"برای شما، شاید ... اما برای من ... جز اینکه الآن اینجا هستم، هیچ چیز دیگه ای مهم نیست. پیدا کردن شما آسون نبود ... اگه بدونین چقدر منتظر این لحظه بودم ... "
مرد ابری آدم تیزی بود. حس کرد دارد توی دردسر بزرگی می افتد و این هیچ خوش آیندش نبود. آن هم توی وضعیت فعلی اش. دیگر آن دل و دماغ سابق را نداشت. آن حوصله بی نهایت و آن انرژی پایان ناپذیر، یکدفعه ته کشیده بود. خورشیدی که درونش زبانه می کشید، سرد شده بود. سیاه شده بود. حالا از آن فقط سوسویی مانده بود، شبیه پت پت چراغی که هر دَم ممکن بود با وزش بادی یا گذر نسیمی خاموش شود. نه ... دیگر نمی توانست. از همان روزی که قلبش، ناگهان او را جا گذاشت، دیگر نتوانست. بارها با خودش اندیشیده بود که ای کاش برنمی گشت. ای کاش همانجا همه چیز تمام می شد ... اما نشد ... نشد تا حالا او روبروی زنی ایستاده باشد که نه می شناسدش و نه می داند که از او چه می خواهد. قلبش دوباره تیر کشید ...
"تو از من چی می خوای ؟ ... چرا دنبالم می گردی ؟ ... من آدم مناسبی واسه اینجور کارا نیستم. من یه بار تموم شدم. گمون نکنم بتونم به این زودیا دوباره شروع کنم ... پس ..."
"خیله خب ... خواهش می کنم آروم باشین ... فقط یه کم به من فرصت بدین ... براتون توضیح می دم."
"فرصت ... چیزی که من قبلاً هیچ وقت تو کل زندگیم نداشتم ... اما حالا تا دلت بخواد دارم ! باشه ... بفرما ... هر چی فرصت داریم مال شما !"
زن خیس آه کوتاهی کشید و فقط توانست بگوید : " ممنون ..." و باز شروع کرد به لرزیدن ... حال و روز پرنده ای را داشت که در یک شب بارانی به دام صیادی افتاده و هیچ راه گریزی ندارد و فقط در دلش خدا خدا می کند که قبل از خورده شدن، معجزه ای از راه برسد و خلاصش کند و به همين دليل ساده، نگرانی های مرد ابری مدام بیشتر می شد :
"شما مطمئنی که حالت خوبه ؟"
"نه ! ... نمی دونم ! ... من ... من فعلاً از هیچی مطمئن نیستم ..."
نفس كشيدن براي زن ِ خیس سخت شده بود. خودش را محکم بغل کرده بود و مچاله شده بود لای بارانی بلندش و تند تند تاب می خورد. انگار داشت تلاش می کرد که نیفتد. نمی دانست چه کند. فقط این را می دانست که هيچ چيز آن طوري كه بارها در خیال خودش تصور كرده بود، پيش نمي رفت. نمی توانست به افکارش نظم دهد. دنبال جمله اي مي گشت يا حتي كلمه اي كه آغاز مناسب تری باشد. نه ... نبايد اشتباه مي كرد ... دهانش خشک شد. رنگش پرید و سرش گيج رفت ...
"عذر مي خوام ... من بايد بشينم ..." زورکی خندید و دست برد طرف پیشانی اش :
" اَه ... بازم این سردرد لعنتی شروع شد ..."
و نشست ... يا به عبارت بهتر، ولو شد روي نيمكت سنگي پشت سرش. چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید و تكيه داد به عقب. حالا واضح تر مي شد صورتش را در سايه روشن نورهاي مصنوعي پروژكتورها ديد ... و مرد ابري از پشت پرده ي قطرات ريز باران، داشت ناباورانه به چهره اي مي نگريست كه مشابهش را فقط در تابلوهاي مينياتور سراغ داشت. بی اختیار مبهوت آن زيبايي حيرت انگيز شده بود كه چون جريان برق پرقدرتي از مسير بينايي اش مي گذشت و در سینه اش آتش بازي به راه مي انداخت ... هیچ نمی فهمید چه بلایی دارد سرش می آید. داغ شده بود و احساس می کرد که چیزی در او می روید و به سرعت رشد می کند که از حدود اراده اش بیرون است. او خودش را خوب می شناخت. هرگز به یاد نمی آورد که اجازه داده باشد چنین نیرویی احاطه اش کند. هرگز اینگونه ناگهانی و لاابالی به چیزی یا کسی دل نداده بود. حس مي كرد اختیارش دست خودش نيست. نیاز ناشناخته ای همه ی وجودش را برمی انگیخت و غریبه ای در او می کوشید تا به جای او بیاندیشید. قلبش چنان می تپید که گویی همین حالاست که قفس سینه اش را بشکند و بیرون بپرد. یک پارچه ضربان شده بود ... و اينها همه، هنوز پيش از باز شدن چشم هاي درشت و سياه زن خیس بارانی بود، كه مثل دو مرواريد سحر انگیز، باقی مانده ی مقاومتش را مي آزمودند ... زن را می دید که خیره و مشتاق و بی حرکت، او را می نگرد و خودش را که حالا دیگر تمام تنش، به قلب بزرگی می مانست که دیوانه وار می تپد ... هجوم ِ حضور ِ سهمناکی را در بند بند ِ اندام هایش تجربه می کرد و در همان دقایق وصف ناپذیر ِ طوفانی بود که اندیشه ای از ذهنش گذشت، بی هیچ تفسیری و بی هیچ شکی و تردیدی :
باورش نمی شد ... خواب و خیالی در کار نبود ... حتم داشت که سالهاست این زن را می شناسد ... درست همان قدر که خودش را می شناخت ...
به خودش آمد ... نگاهش را از روبرو – از نگاه ویران کننده ی زن بارانی - دزديد و به زیر پایش چشم دوخت ... باید کاری می کرد. فکر کرد بعداً دير مي شود ... شاید هم خيلي دير ... باید کاری می کرد ... چترش را جلو برد و گفت:
"انگار بهتری ... بگيرش ... حسابي خيس شدي ... مريض مي شي، اون وقت منم بلد نيستم چه طوري جواب کس و کارتو بدم."
زن بارانی خنديد و با خودش فكر كرد :"چه شروع خوبي !"
و دستش را به طرف چتر دراز كرد : "آره ... اصلاً حواسم نبود ..."
و چتر را گرفت و برد بالای سرش ... بعد انگار چيزي يادش آمده باشد، گفت:
"پس خود شما چي ؟"
"مهم نيست ... من یه آدم ابری ام ... شایدم نیمه ابری ... باریدن کار همیشگی منه ... ابرا از بارون واهمه ای ندارن ... من عادت دارم."
زن بارانی، ذوق کرد و از خنده ریسه رفت :
"وای خدا جون ! یعنی این همه شباهت ممکنه ؟! ... اونم همیشه همینو می گفت ..."
مرد ابري، داشت جلوي او قدم مي زد که ايستاد و بي آنكه نگاهش كند، پرسید :
"شباهت ؟ ... با کی ؟ ... من شبیه کسی نیستم ... حتماً اشتباه گرفتی ..."
ذهن زن خيس، دوباره به هم ريخت. بعد خودش را جمع و جور كرد و گفت:
" هیچی ... فراموشش کنین ..."
و خودش را به يك طرف نيمكت سنگي كشاند و جا باز کرد و آهسته گفت :
"آخه اینطوری که درست نيست. من زير چتر نشستم، اونوقت شما سرپايين و دارين خيس مي شين ... خب ... خب چرا نمي شينين ؟!"
مرد ابري نگاه كرد. به نيمكت. به زن. به چتر. آن وقت رفت طرف نيمكت، كنار زن نشست، چتر را از دستش گرفت و بالاي سر هر دو نفرشان نگه داشت ... زن بارانی خودش را جمع کرد. انگار انتظار چنين حركتي را نداشت. مرد ابري پرسيد :
" چيه ؟ ... سردته یا مي ترسي ؟"
"من ... ؟! چیزی نیست ... چرا ...گمونم سردمه ..."
مرد ابري، چتر را داد دست زن. پالتويش را كند و انداخت روي دوش او و دوباره چتر را گرفت بالاي سر هر دوی شان ... حالا هر دو، رو به دریا نشسته بودند، زیر یک چتر ...
"ببین ! من از موش و گربه بازی هيچ خوشم نمی آد ... چرا اصل حرفتو نمی زنی ؟"
بغض گلوی زن بارانی را فشرد. چشمهای زیبایش پر از اشک شد. بریده بریده نالید :
"من حرفی ندارم که بزنم ! ... شما باید بهم بگین که درست اومدم یا نه ... قرار بود من فقط پیداش کنم ... خب حالا پیداش کردم ... اما پس چرا اون هیچی نمی گه ؟ ... خودش گفت اگه پیداش کنم، منو می شناسه. هر جا که باشه. پیش هر کی که باشه. خودش گفت که هیچ وقت تنهام نمی زاره ... من دروغ نمی گم ... بخدا خودش گفت ..." و دیگر گریه امانش نداد ...
قلب مرد ابری دوباره به درد آمد. حس کرد دستی چنگ انداخته و می خواهد قلبش را از سینه اش بیرون بکشد. عرق سردی تمام تنش را پوشاند. نفسش سنگین شده بود و همه چیز را تار می دید. چتر که از دستش افتاد، فکر کرد تمام کرده است ... می دانست که به همین سادگی اتفاق می افتد. درست مثل دفعه ی پیش که تمام کرده بود ...
اما نه ... یکباره چیزی مثل جیوه، دوید توی رگهایش و او یک پارچه آتش شد ... نفسش که بالا آمد، دید، زن، هنوز دارد زار می زد. دیگر طاقت نیاورد ... دست های یخ کرده ی زن خیس گریان را، گرفت توی دست های گرم و بزرگ و تبدارش ... زن دیگر گریه نمی کرد. تسلیم بود و رها ... و همین که سرش را بالا گرفت، مسخ و مبهوت كسي شد که از درون چشم های مرد ابری او را می نگریست ... انگار این چشم ها دریچه های گشوده ای بودند که دو کهکشان بی نهایت دور از یکدیگر را به هم پل می زدند ... و حالا این چشمها بودند که با هم حرف می زدند ...
"شما منو شناختین، مگه نه ؟ ... بهم بگین که منو شناختین ... تو رو خدا بهم بگین ..."
"از همون اول ... حتی قبل از اینکه ببینمت ... صداتو همیشه از تو قلبم می شنیدم ..."
"شما قلبتون مال خودتون نیست ... مگه نه ؟"
"پس تو می دونستی ؟ ... آره ، اینی که اینجاست مال من نیست. مال یکی دیگه س. کرایه ایه. پیوندش زدن به من. هیچ وقت نفهمیدم قبلش تو سینه ی کی می زده. بهم نگفتن. فقط گفتن صاحبش اونو بخشیده و نخواسته که اسمش روش باشه."
"قلب خودتون چی شد ؟ چی کارش کردین ؟ شما که سنی ندارین ؟"
"نمی دونم ... یه دفه واستاد ... گمونم قهر کرد ! آخه می دونی ... من خیلی اذیتش کردم ... خیلی ازش کار کشیدم ... بهم اخطار کرده بود که می زاره و می ره ... گوش ندادم ... فکر کردم شوخی می کنه ... اما اون راست می گفت ... منو جا گذاشت و خودش رفت ... "
"من اونجا بودم. توی اون ماشین لعنتی. کنارش نشسته بودم. همینجوری که الآن کنار شما نشستم. بارون می اومد. همینجوری که الآن داره می آد. اون پشت فرمون بود. تو جاده ی شمال بودیم. من سردم شد. شیشه ها رو کشید بالا. اما من بازم سردم بود. اون پالتوشو از تنش در آورد که بندازه رو شونه هام. جاده خیس بود. از روبرو یه کامیون بزرگ می اومد. صدای بوق وحشتناکش هنوز تو گوشمه. ما دیدیمش. اما دیگه دیر شده بود. نمی دونم، شایدم اون ما رو ندید ... یه دفه گرم شدم و دیگه هیچی نفهمیدم ... فقط اینو می دونستم که ما بازم با همیم ... هنوز با هم بودیم ... توی کما ... تو بیهوشی عمیق ... من می ترسیدم. می ترسیدم که اون بره و من تنها بمونم. اون بهم می گفت : نترس ... من جایی نمی رم. همیشه باهاتم. ما هر جا که باشیم همدیگه رو پیدا می کنیم. هیچی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. بهت قول می دم. تو هم قول بده هر طور شده منو پیدا کنی. اون وقت منم فوری می شناسمت. هر جا که باشم. بعد دیگه تنها نیستیم ... به من قول بده ... من بهش قول دادم ... اما اون رفت ... اون رفت و من موندم ... من خواب بودم. به هوش که اومدم، سه ماه از رفتنش گذشته بود. بهم گفتن قلبشو با خودش نبرده. گذاشته واسه من. گفتن داده به یکی که ازش مواظبت کنه. گفتن قلبش هنوز می زنه. تو سینه ی یکی دیگه می زنه. اما بهم نگفتن کیه ... خیلی برام سخت بود ... اما بالاخره پیداش کردم ... بالاخره پیدات کردم ... تو راست می گفتی ... جایی نرفته بودی ... همینجا بودی ... کنار من ... رو دماغه ی موج شکن ... یادته ؟ ... همونجایی که ما اولین بار همدیگه رو دیدیم ... "
"حالا من باید چیکار کنم ؟ ... صاحب این دل که دست منه، کیه ؟ ... تویی یا من ؟"
"چه فرقی می کنه ؟ ... فکر کنین مال منه که دست شماس ! ... راستش من نمی خوام مزاحمتون بشم ... فقط ازتون میخوام مواظبش باشین و بهم اجازه بدین که هر وقت دلم واسه ش تنگ شد، بیام ببینمش ... همین !"
مرد ابری دیگر هیچ حرفی نزد. حتی هیچ فکری هم از ذهنش نمی گذشت. دوباره مثل قدیم پر شده بود از نور و حرارت. دوباره زندگی در سینه اش جوانه زده بود. قلبش – قلبی که حالا دیگر تنها متعلق به خودش نبود، قلبی که هیچ نمی دانست مال کیست - آرام گرفته بود و دیگر آزارش نمی داد ...
باران از همیشه زیباتر می بارید و او ایستاده بود و به صدای موزون و خوش آهنگ قلبش گوش می داد و زن بارانی را تماشا می کرد که مسیر آمده را چه سرخوش و بازی گوش، از روی سنگ ها و سنگ فرش ها بازمی گشت و خلوت شبانه ی موج شکن را با زمزمه ی ترانه ای دلنشین به هم می ریخت ...
چترش را برداشت و بالای سرش گرفت. ریه هایش را از تا آنجا که می توانست از هوای خنک و مرطوب آغشته به بوی دریا پر کرد. دست برد و از جیبش پاکت سیگارش را در آورد و با تمام توانش پرت کرد وسط دریا ... بعد با قدم های بلند به راه افتاد و هیچ نمی دانست، این که از چشم هایش جاری ست ... دریاست ... باران است ... یا ...