3- بی خوابی
ميا به خواب من امشب ...كه چشم خوابم نيست
كه تشنه ام و طاقت سرابم نيست
كه خواب، بيدار است ...
- ميا به خواب من امشب
ميا ، ميا ، برگرد
حصار ديده ي بي خوابِ من فراتر از اوج است
چنان بلند كه حتی خيال رويا هم
در انتظار ملاقات
پشت در
مانده ست
چقدر درمانده ست !
ميا به خواب من امشب ...كه خواب لايق فهميدن حقايق نيست
كه خواب تزوير است
و خواب عاشق نيست
و خواب را دل نيست
و خواب عرصه ي رقصيدن شقايق نيست
طنين سازِ بد آوازِ خواب
نازيباست
و سقف قلعه ي شب
تا خودِ خدا
بالا
دو بال پر پر رويا
- اسير و بي پرواز -
در امتداد شكافي از آن قفس
پيداست
ميا به خواب من امشب ...صداي پاي تو در خواب من حقيقت نيست
نگاه گرمِ تو
- آنجا -
بلور يخ دارد
و ابرِ گنگِ فراموشي
- از فراز خواب -
به روي خاطره ها
برف مرگ مي پاشد ...
چگونه روي تو در خواب باورم باشد ؟
مگر خيالِ پريدن
كه خوابِ هر شبِ يك مرغِ بي پر و بال است
شكوه پر زدنش را
دوباره مي آرد ؟!
مگر كسي به سرزمين خيالات
دانه مي كارد ؟!
مگر سراسر خوابي
- كه آمدي با آن -
به ضربِ گام سپيده
زِ هَم نمي پاشد ؟!
مگر نمي داني ؟ ...
كه دستِ خواب من از هر طرف كه مي گردد
چقدر از درِ دروازه ي دلت دور است ...
مگر نمي بيني ؟ ...
كه شب به كنج سياهي نشسته و
هر دَم
به عشق خسته ي من
جاهلانه مي خندد ...
تو چه اندازه ساده انديشي ... !گمان نموده اي كه به خواب از گزند من دوري ؟ ...
بدان كه چشمه ي چشمِ من
آبِ مرداب است
و خوابِ امشبِ من
بي كرانه اي از آب
ميا به خواب من امشب
وگرنه
خوابِ تو
- با تو -
غريق در آب است ! ...
شب- از طلوع سحر -
خون زِ ديده مي گريد
افق
- كه غرقِ به خون است -
امتدادِ فرارش ...
سزاي خنده ي شب
در سپيده رسوايي ست ...
... و باد
نغمه ي مرغان صبح را دارد ...
... و رقص قاصدكان
در هوا
تماشايي ست ...
... و غنچه ها
كه به ترتيب
مي پرند از خواب ...
... و ... من ...
كه در اين فصل بي شكايتِ گل ها
نشسته ام
- اينجا -
كنارِ تنهايي ...
چقدر جاي نگاهت
ميان ما
خالي ست
چقدر تنهايي ست ...
چقدر تنهايي ...
... و شبچه دير گذشت ...
- و هرچه بود گذشت -
... و تو
چه دير شدي ...
... و من
چه پير ...
بيا ...بيا كه روز مي دمد از پشتِ اين همه تاريك
بيا كه شهرِ تصاويرِ قيرگون
گم شد
و راه دهكده ي سبزِ زيستن
نزديك
و يك قدم باقي ست ...
به ابتداي نور
به اولِ خورشيد ...
بيا و راحت از اين رنجِ بي حسابم كنبيا كنارِ من و عاشقانه خوابم كن
بيا كه بيدارم
كه شب
- چو شب پره -
پر زد
زِ سرزمينِ خيالم
بيا به ديدارم ...
كه شب دگر مرده ست ...
و غصه را برده ست ...
و ديو غم رفته ست ...
و ... خواب هم خفته ست !
بنــدر انـزلي
مرداد 1372