34- نَشتی های قلم
١
از راه که آمدم ...
تو خواب بودی و زمستان بود
برخاستی ...
بهار، پشت ِ پنجره می رقصید
که من دوباره به راه افتادم ...
٢
غمگین مباش !
تقصیر، از تو نیست
این جبر ِ ناگزیر ِ روزگار ِ لعنتی ِ ماست
که گاهی نمی توان
عاشق ترین "دو - گانه" های جهان را
با هم، کنار هم
بر حجله گاه ِ خلوت ِ "یک - گانِگی" نِشاند
مجموع ِ هر "دو"یی که "یک"ی نیست
جمع نقیض ها
همیشه به "یک" جا نمی رسد
از این محاسبه سهمی نمی بریم، هیچ
پس بی خیال ...
اصلاً بیا به شیوه ی دیگر
راهی، برای نامعادله مان دست و پا کنیم ...
با چشم ِ من به معما نگاه کن
انگار کن که ما
"شب" و "روز"یم
- نادیدگان ِ نامتجانس -
دور از هَمیم و دورتر از احتمال ِ هم
اما ...
چه عاشقانه و مشتاق و بی قرار
حول ِ مدار ِ بی نهایت ِ تکرار
گم می شویم و به اتمام می رسیم
در جستجوی هم ...
ادامه ی هم ...
امتداد هم ...
٣
برف مي بارید
در ذهن ِ باکره ی كاغذ ِ سپيد ...
انديشه اي هوس آلود و نابكار
از بستر ِ برهنه ی سردش عبور کرد ...
شعری به خون نشست ...
٤
خورشید
میهمان مان بود
و می درخشید، در کاسه ی آب ...
شب
تشنه از راه رسید
و لاجرعه، تمام ِ دلخوشی هایمان را سرکشید
ما سیاه شدیم
و تا خود صبح
به جای خالی اش نگریستیم
و در کاسه ی آب، گریستیم
٥
وقتی سِگرمه های سوء تفاهم
صورت ِ انصاف را مچاله می کند
وقتی که اَخمناکی ِ یک شک ِ ناشکیب
با زخمواره ی ِ تردیدهای ِ گنگ
هم ناله می شود
دیگر چه فرق می کند:
"چه کسی؟"،"کِی؟"،"کجا؟"،"چرا؟"
این گور ِ گود ِ دهان گشوده ی تاریک
محصول ِ دستهای ِ کور ِ تلافی ست، بی گمان
٦
و شاید
حقیقت
همین باشد
همین که می گذرد ...
همان که گذشت ...