36- من وقت مردن ندارم
برای او که بزرگ زیست و هرگز حقارت مرگ را ندید ... تا رفت ...
رهایم کن ای مرگ
من با تو حرفی ندارم
مرا کار و باری به جز زیستن نیست
- هرگز نبوده ست -
من با تو کاری ندارم
رهایم کن ای دیرپا تا هنوز و همین جا
رهایم کن ای خصم دیرینه
من وقت ِ مردن ندارم
و حتی مجال ِ دمی همکلامی و هم صحبتی با تو را هم
تو در بطن ِ تابوت ِ تنگ ِ فراموشی و ناخوشی خانه داری
تو در قلب ِ معیوب ِ وامانده از رفت و آمد
تو در ذهن ِ مأیوس و لرزان ِ از سقف آویخته
تو در روح ِ مجروح ِ درهم شکسته
تو در واپسین احتضار ِ نفس های خسته
تو بر تیغ ها و تبرها و شمشیرها می نشینی
تو بی رحم و نامنصفانه
تو نامرد و ناگاه
تو با دشنه و خنجر و داس
می آیی از راه
و من با تو بیگانه ام
از تو دورم
تو غمگین ترین واژه ی ناگزیری
تو ممکن ترین رسم ِ این روزگاری
که بی سرگذشتی ...
که بی سرزمینی ...
چه تنهاترینی ...
کسی میل ِ بوسیدنت را ندارد
دل ِ هیچکس، تنگ ِ احوال ِ تو نیست
و هیچ آفتابی، حضور ِ تو را برنتابیده هرگز
و چیزی از این تلخ تر هست آیا ؟
رهایم کن ای مرگ
من این زندگی را بدون تو آغاز کردم
و هَم بی تو، تا آخرش خواهم آمد
تقلای بی جا مکن
دست و پا گیر ِ راهم مشو
رها کن مرا تا رهایت کنم
شعر ِ من
احتیاجی به پایان ِ تحمیلی ِ تو ندارد
تو پایان ِ خود باش ...
اگر می توانی ... اگر می شود ...
من از ابتدا ... از همیشه ...
من از ماندن و ... از دوباره ...
من از زندگی می نویسم
و ای کاش شرمنده ی این دقایق نباشم ...
حلالم کن ای شعر
ای شوق ِ بودن
شعور ِ شگرف ِ سرودن
حلالم کنید ای همه راه های نرفته
حلالم کنید ای همه حرف های نگفته
تمامم کن ای کودکی ... ای جوانی ...
حلالم کن ای زندگی ... زندگانی ...