توضیح ضروري پیش از آغاز مطلب :

 وقتی شروع کردم به نوشتن این خطوط، یادم بود که چي مي خوام بگم؛

اما حالا، هرچی فکر می کنم، چيزي يادم نمي آد !

عجالتاً - فعلاً - خودتون اينارو به هر جایی که صلاح می دونین ربطش بدين تا بعد ...!

[ قبلاً از مساعدت و بذل توجه شما جناب عالیان گرام (!) کمال امتنان را دارم !! ]

باری...

 آغاز مطلب !

 از "روبرتو چولی" (کارگردان ايتاليايي مشهور،خلاق و نوگرای تئاتر) پرسیدند:

بهترین بازیگری که در تمام طول عمر هنري خودت دیده ای، چه کسی بوده ؟

"چولی" مدتي فکر کرد و بعد با لحنی که انگار بعد از گذشت سال ها هنوز حیرت و

ستایش و تسلیم - از یاد آوری خاطره ای محیر العقول - از آن می بارید، چنين تعریف کرد :

 [ نقل به مضمون و البته با کمی اضافات و افزودني هاي مجاز از نوع شيرين كاري هاي

استادِ جنت مكان، ذبیح الله منصوری - الگوي برازنده ي ما راويان ایرانی (!) ]

 چولی :

 از آنجا که بنده ی حقیر سراپا تقصیر، علاقه و دلبستگی فراوانی به تحقیق و بررسی

آیین های کهن نمایشی و استخراج ریشه های مشترک آنها در اقصا نقاط عالم دارم

و به همین جهت دائم السفرم، تصمیم گرفتم در یکی از مسافرت های متعددم به ایران،

جستجو و بازدیدی هم از مراسم و مناسک مذهبی- نمایشی این سرزمین،

علی الخصوص تراژدی - حماسه ی "تعزیه" داشته باشم.

پس شال و كلاه كردم و راهی بلاد اصفهان شدم، در ایامی که معروف به محرم بود

و روز های عزاداری بود و تعزیه گردانی ...

گرداگرد میدان بزرگ نقش جهان، جماعت کثیری گرد آمده بودند و تعزیه ی عظیمی بر پا بود ...

صحنه را با زره ها و نیزه ها و شمشیرها و سپرها و اسب ها و خیمه ها ي رنگارنگ،  آراسته بودند و

تعزیه گردانان به مديريت "معين البكاء"، در وسط معرکه، آیین غریبی را اجرا می کردند.

آواز و نوحه بود و آتش و دود و ... اشك ...

تماشاچيان (که گویی نه فقط بیننده، که خود، بازیگران اين نمایش نیز محسوب مي شدند)

به شدت متاثر و متالم مي نمودند و عمیق ترین و ناب ترين احساسات بشری از چشم ها و

بر زبان هایشان جاری بود.

من بسیار متاسف شدم از اينكه به علت عدم فهم کامل کلام ايراني و درک ناقص این نمایش و

فاصله و جدایی مذهبی- فرهنگی، نمی توانم با ماجرا، رابطه ی حسی و هم ذات پندارانه ای

برقرار نمايم ...

 [ آهان ! پیداش کردم ؛ خود خودشه ! ... همین الآن، پيش پاي شما، اون چیزی که اول کار از خاطرم

رفته بود، يهويي، خودش با پای خودش برگشت سر جاش ! ... اما ...

برای اینکه یه وقت حس و حواستون به هم نریزه و سر رشته ی کلام رو گم نکنین و

بهتر بتونین به عمق معانی نهفته در این روایت پی ببرین و خصوصاً برای اینکه یه وقت مردم

پشتِ سرِ م صفحه نزارن و جوک نسازن که :

" آقا رو باش ! خودش پریده وسطِ حرفِ خودش، چه ذوقي هم مي كنه ! و ..."

پس هیچ حرفی نمی زنم !  و در همین لحظه ، پس از بستن "کروشه"ي باز مانده،

توجه شما را به "ادامه ی نطق چولی" جلب میکنم  ! ]

 ادامه ی چولی (!) :

القصه (!) داشتم "ري اكشن" هاي جماعت عزادار را مطالعه مي كردم كه تصادفاً يكي از آنها توجهم را

جلب كرد. بغل دست من، عاقله مردی با وقار، كه پوشش ظاهري اش، نیمي سنتی و عهد بوقی؛

و نیمي پاپ (!) و متجدد بود، ایستاده بود.

بنده ي خدا طوری گریه می کرد و جوری در خلسه ای غیر قابل وصف غرق بود که تصور می کردی،

همین حالا، همین جا، و به یک لحظه، تمام اهل بیت و آباء و اجدادش را پیش چشمانش

به مرگ مفاجات كشته اند ! جلوه ي كوهي را داشت كه از آتش فشاني مي لرزد !

... با احساس حقارت و  شرم آگين، مبهوتِ این اقیانوس غم و اشک بودم ...

ناگهان با صداي منزجر كننده ي آهنگي كه ضعيفه ي انكر الاصواتي - با هزار قميش -  لا به لاي آن

جيغ مي كشيد، از جا پريدم ... تناقض غريبي پديد آمد ...

اوه ! صداي كذايي متعلق به گوشي تلفن همراه این مرد شریف بود !

آقا، بدون كوچكترين تغيير حالتي و به طرفه العینی گوشی را برداشت و پس از یک مکالمه ی

کوتاه چند جمله اي، ارتباط را قطع كرد و در كمال حيرتِ بنده و نهايتِ بي تفاوتي اطرافيان،

به ادامه ي هنرنمایی استادانه اش در نقش خارق العاده ي "مردِ سوگوارِ اهل بيت مرده !" مشغول شد !

از مترجمم که گوشه ای ایستاده بود، و  زیر چشمی مرا مي پاييد، پرسیدم:

"این بابا، كيه ؟ تلفني با کی حرف می زد ؟ چی چی می گفت ؟"

مترجم من که هیچ نشانی از هیچ حالتی در چهره اش دیده نمی شد، گفت :

"هیچی، آقا ! این یارو یه بازاری گردن کلفته ... تلفن از خارج بود ... نفهميدم از كجا ...

ولي از حرفاش معلوم بود كه همین الآن، 22 تا فرش،3 تا خونه، و 5 تا ماشین رو جابجا کرد !! ..."

اين را گفت و با بي ميلي تمام، سرگرم تماشاي مراسم شد ... احوال كسي را داشت كه به زور

مجبورش كرده باشند مسابقه ي هندبال بين دو كشور "گوام" و "مالديو" را از راديو گوش كند !!

 چولی آهي كشيد و افزود (!) :

 ديگر هرگز در تمام عمرم، بازیگری توانمندتر و مسلط تر و حرفه اي تر از آن "بازاري بزرگوار" ندیدم.

و هنوز متحیرم که چگونه كسي كه با تمام وجود، مشغول ابراز عميق ترين احساسات و دقيق ترين

عواطف مذهبي و معنوي ست، مي تواند بدون بيرون آمدن از نقش، اين قدر ماهرانه و مقتدرانه

مال و منال خود را مديريت (جابجا !) كند !

یعني در چشم بر هم زدني، هم سر دين و ايمانش را كلاه بگذارد، هم خلق خدا را بدوشد و

هم رفتارش، منش و مرام اولياء الله را تداعي كند !

اگر اين آدم - خدای ناکرده - بر صحنه ي تئاتر قدم بگذارد، من و امثال من بايد برويم غاز بچرانيم !! ...

 "چولي" اينو گفت و ديگه هيچي نگفت !

 توضيح فوق العاده ضروري پس از پايانِ مطلب !

 در سنديت اين نوشته شك نكنيد. "چولي" واقعاً يه همچين خاطره اي رو عنوان كرده،

حالا نه به اين " شداد و غلاظ "! ما خودمون فلفل - نمكش رو يه هوا بيشتر كرديم،

كه تلخي شو بگيريم، اما مغز حرفش رو حفظ كرديم.

گفتيم شايد مدخلي بشه براي شروع يه بحث جدي تر در مورد خودمون.

اينكه ما چي بوديم ؟ ... چي بايد مي بوديم ؟ ... حالا چي هستيم ؟ ... و  ...

 چرا اينجوري هستيم ؟

 از همون بچگي، هميشه يه علامت سئوال گنده بالاي سرم چشمك مي زد، كه :

اگه ما ايرانيا اين همه صفات عالي و اينقده استعداد برتر داريم و به گفته ي خودمون،

(البته تو نوشته هاي خودمون !) متمدن ترين و باهوش ترين و هنرمندترين و مومن ترين و

خونگرم ترين و درستكارترين و غيورترين و باگذشت ترين و ... مردمان روي زمين،

از بدو خلقت تا قيام قيامت هستيم ...  پس چرا حال و روز ما تو اين روزگار وانفسا، اينه ؟!

چرا همش داريم ميريم عقب ؟

چرا هيچ وقت - نه از جامعه، كه حتي از خودِ خودمون هم - به حداقلي از رضايت، نرسيديم ؟

چرا اينقده غر مي زنيم ؟ چرا فقط حرف مي زنيم ؟ چرا همش اشتباه مي كنيم ؟

چرا يه اشتباه رو صد بار تكرار مي كنيم ؟

و اگه ما بهترینیم ، پس اينهمه كثافتكاري و دزدي و دروغ و مسخره بازی رو كي انجام مي ده ؟ ...

" من نبودم، دستم بود، تقصير آستينم بود، آستين مال كتم بود، كتم مال بابام بود ... !"

بفرما ! اينم شاهد از غيب ...

ضرب المثل ها مونم جوري ساختيم كه فقط خودمون رو تبرئه كنه ! ...

 گمونم راهش فقط اینه که به جاي تعصبات كور، و قربان - صدقه ي خودمون رفتن و

تعریف و تمجید های صد تا یه غاز؛  پاشیم، عينك هامون رو برداريم، آينه هامون رو پاك كنيم و

بعد به دقت، تصویر اصلی و بدون روتوش خودمون رو با چشم غیر مسلح تماشا کنیم و

ازش بپرسیم : "کیه ؟" و "چی می خواد ؟" ...

شايد نجات پيدا كرديم ! انشاء الله !