6- عمر من
پا برهنه
بي صدا
كفش ها به دست
مي گذشتم از كنار عمر خويش
سر به زير
تا نبيندم
تا نخواندم به پيش ...
مرغ نور
پر كشيده بود و آفتاب
مرده بود
باد مست
از پناه سايه ي سياه صخره اي جهيده بود
ماه
خسته از دوام روز
بي شتاب و پا كِشان
به بام آسمان رسيده بود
باد مي وزيد و
ابرهاي تشنه را به تازيانه مي دواند
باد مي وزيد و
برگ هاي خاطرات خاك خورده را
جاهلانه
مي تكاند
باد مي وزيد و
حرف هاي تازه اي به گوش هاي خواب مانده مي رساند :
عمر من تلاوت سكوت بود
عمر من نماز بي قنوت بود
عمر من حياط بي درخت پشت خانه
عمر من كلاغ پير قصه هاي كودكانه
عمر من بهانه هاي جاودانه
عمر من نخواندني ترين ترانه
عمر من ...
خسوف روي ماه تو
پشت ابر انتظار بود ...
عمر من هميشه بي بهار بود
پا برهنه
بي صدا
كفش ها به دست
مي گذشتم از كنار عمر خويش
سر به زير ...
در سكوت ماندگار نيمه شب
زير سايه ي درخت كهنه سال انتظار
دورتر ز من
لاي بوته هاي خار
عمر من نشسته پاي جويبار
مي كند نظاره بر عبور آب ...
ذره ذره چشم هاي خسته اش
مي شود اسير خواب
بندر انزلي
دوشنبه 4 / 12 / 76