برای "بهزاد" عزیز ؛

 حتماً اون جوکه رو شنیدین که می گه :

به یه بابایی (که لابد وزیری، مدیری، مسئولی، رئیسی ... چیزی ... بوده )؛

یه کلنگ می دن که یه جایی رو (که احتمالاً اداره ای، پلی، پارکی، فرهنگ سرایی، مسجدی ...

چیزی ... بوده)، افتتاح کنه ... طرف آستیناشو تا می زنه ... پاچه های شلوارشم می کشه بالا ...

یه تف می ندازه کف این دستش ... یه تف کف اون دستش ... یا علی از تو مدد ... د ِ برو که رفتیم ...

در عرض "اوچ" ثانیه ( عطف به زبان مادری فرد مذکور! ) کلاً و اساساً، پی ِ ساختمون رو می ریزه و

تحویل صاحبش می ده ! ... خب، حالا حکایت ماست ...

این "آقا بهزادِ" ما، یه چیزی واسه خودش پروند ... مام یهویی، واسه خودمون، الکی، یادِ یه چیزایی

افتادیم و یه روزایی، که با اون چیزا کلنجار می رفتیم و یه دوره ای مشغله ی ذهنی مون شده بود

و ... رفته بودیم - به قولی گفتنی! – تو بحرش !

پس رفتیم سراغ نوشته ها و کاغذ پاره هایی که یادگار اون وقتا بود ...

البته که دلمون گرفت، وقتی یادِ "اجتماعِ دوستانِ یکدل" و اون شب نشینی ها و بحث و فحص ها

و گپ و گفت ها و ... محافلی افتادیم که حالا "به ضرب تازیانه ی روزگار" از هم پاشیده شدن ...

حتی - انگار - نم اشکی هم دوید تو چشامون، از به خاطر آوردن خاطرات اونایی که با ما بودن و

حالا برای همیشه از پیش ما رفتن و دیگه نیستن که مثل اون وقتا دور هم باشیم ...

خودمو زود جمع و جور کردم ... بگی - نگی، داشتم پی ِ شو می ریختم !

دیدم دارم می شم، یه چیزی، تو مایه های اون مرد قهرمان جوک بالایی ! ...

عقلم که سر جاش اومد ... بی اختیار شروع کردم به نوشتن ... در مورد همون چیزی که "بهزاد"

همینجوری پرونده بود ! نوشتم و نوشتم و ... نوشتم ... خیلی شد ...

خودم که خوندم، خوشم نیومد ... هم طولانی بود، هم مغشوش و هم نامنظم ... دیدم نمی شه ...

نمی تونستم متمرکز بشم روی موضوع ... البته اگه می خواستم ، می تونستم ... اما نمی خواستم ...

انگار وادارت کنن به نبش قبر عزیزترین کسانت ... می تونی ... ولی نمی کنی ... ولش کردم ...

بعد فکر کردم که ... حیف شد ... کاش می شد، یه جوری این آتیش رو خاموش کنم ...

یاد کتابی افتادم ... مال ده سال پیش بود ... اما هنوز، یگانه و تکه ...

حالا بهتره ساکت بشم و بزارم "شاملو"ی بزرگ، خودش برامون از "هایکو" بگه ...

از این شعر غریب و غیر قابل وصف، که معنی واقعی "همه چیز و هیچ چیز" ه ...

 این مختصری است از مقدمه ی کتابِ

"هایکو "، شعر ژاپنی از آغاز تا امروز / برگردان : "احمد شاملو" و "ع. پاشایی"

( نشر چشمه / تهران 1376 )

و گزینه هایی از "هایکو"ها .

 

  هايكُو ( Haiku ) :

زادگاه هايكو، آن سنتِ ويژه است كه بر اساس آن، آدمي، تنها از "درون"، به چيزها مي نگرد و با اين

نگرش، سرِ آن ندارد كه احساس شكوه مندي و بيكرانگي و جاودانگي كند.

آنچه مي بايد بي درنگ گفته شود اين است كه، به خلاف تصوري كه به ذهن مي آيد، آن چه

هايكو را مي سازد،"ذن" نيست، بلكه انديشه ي "ذن گرا" مي بايد چندان ديگرگون شود و تغيير و

تبديل يابد تا با هايكو هم ساز شود !

در هايكو يا مطلقاً عناصر هوشي و عقلي وجود ندارد، يا به هر حال، چنان با عناصر شهودي - شاعرانه

درآميخته است كه با هيچ گونه تحليل و تفسيري نمي توان از يكديگر تفكيك شان كرد.

هايكو و "فلسفه ي چيني"، جنبه هاي دوگانه ي نظري و عمليِ آن چيز تسميه ناپذيري هستند كه ما

ناگزير از آن به "زندگي" تعبير مي كنيم. فيلسوفان چيني به جنبه ي نظري آن توجه داشته اند و

شاعران هايكو سراي ژاپني به جنبه ي عملي آن؛ و بدين جهت است كه هر هايكو را نشان دهنده ي

 يك "راه زندگي" و يك "شيوه ي زيستن روزمره" تعريف كرده اند.

همه ي فرهنگ هاي چين و هند و ژاپن در اين شعرهاي چند هجايي كه هايكو خوانده مي شود، به

كمال مي رسد؛ و خواننده ی معمول ژاپني كه نه الزاماً هيچ يك از كتاب هاي فيلسوفان "دائوي" را

خوانده است، نه هيچ كدام از آثار استادان "ذن" را؛ با اين اشعار كوتاه، زندگي مي كند و عطش جانش

 از آن سيراب مي شود.

شعر فارسي در بافت كلام است كه متجلي مي شود، اما در هايكو ي ژاپني، نقش تعيين كننده

مستقيماً بر عهده ي اشياء است و كلام در آن ( تقريباً فقط ) نقش واسطه را بازي مي كند. اينجا،

شعر، عرضه داشتِ جانِ انسان و جهان، در امكانات و ظرايف زبان نيست؛ بلكه به يك تعبير، هايكو

يك راه، يك وجه زندگي، و يك دين است.

شيئ در هايكو، كاربرد تصويري ندارد و شاعرانگي هايكو سراي ژاپني، تنها از رو در رو قراردادن آدمي

با نفس اشياء است كه شكل مي گيرد.

اينجا فقط افتادن توتي در چاله ي آب باران است كه بر نهاد شاعرانه ي جهان و مكاشفه ي شاعرانه ي

هايكو سرا، انگشت مي گذارد.

اينجا، شاعر كنار ما ايستاده است تا صدايش از درون اشياء به گوش آيد.

شمعي كه پشت پنجره اي نهاده اند، ممكن است براي ما رازي در برنداشته باشد،

اما مي تواند از معشوقي كه در آن خانه است به عاشق منتظري كه گرد آن خانه شبگردي مي كند،

رساننده ي اين پيغام دلپذير باشد كه :" بيا، اكنون در خانه تنها شده ام !"

و بر اساس این تصویر، هايكو سرا مي تواند با معيار هاي خويش، شعري از اين دست بنويسد :

در پس هيچ دريچه اي

               شعله ي شمعي نمي جنبد ـــ

                                 عشق به دياري ديگر كوچيده است.

به هر تقدير به هايكو مي بايد از ديدگاه "ذن" نگريست؛ چرا كه هايكو، گوياي رازهايي است كه با

گوشِ اهلِ ذن، عميق تر دريافت مي توان كرد و اين منظر از آن دريچه ديدني تر است. پس حق همان

است كه در برخورد با هايكو، كنار شاعران بايستيم و در زاويه جهان بيني ايشان قرار بگيريم.

در مقوله ي هايكو، مراد از "ذن"، آن حالت خاصِ جان است كه ما را با ديگر چيزهاي هستي يگانه

مي كند. در اين حالت، ما از چيزهاي ديگر، از مفرداتِ ديگرِ جهانِ هستي، جدا نيستيم، بلكه با آنها

يگانه ايم ؛ يك و همان ايم ؛ و با اين همه، استقلال و فرديت و ويژگي هاي شخصي خود را نيز داريم.

هدف هايكو زيبايي نيست، بلكه به سادگي تمام، به ما چيزي را نشان مي دهد كه خود هميشه

مي دانسته ايم، بي اينكه بدانيم كه مي دانيم؛ و ما را بدين حقيقت آشنا مي كند كه تا "زندگي"

مي كنيم، "شاعريم".

پس مهم اين است كه سادگي ذاتي "ذن" و "هايكو" هيچ گاه از خاطر نرود ؛

خورشيد مي تابد يا برف مي بارد؛ كوه، بلند، و دره، عميق است؛ شب عمق مي يابد و روز مي شود؛

همين و همين؛ گيرم ما بسيار اندك بدين حقايق توجه مي كنيم :

دكه يي،

            وَزنه ها روي كتاب هاي مصوّر ! ـــ

                                                        بادِ بهار.

زندگي و زيستن، يعني دريافت معاني باز ناگفتني همين چيزها.

راه هايكو، درك مداوم و وقفه ناپذير اين معاني است در تمام ساعات بيست و چهارگانه ي شبانه روز؛

و اين خود، "سرشار داشتن زندگي" است.

براي سرودن هايكو، بايد كودك خردسالي شد ؛

با همان احساسي كه بار نخست، چشمان شگفتي زده ي ما با جهان رو برو شده بود ...

 

و اما ... چند هايكو :

          

 - هيچ يك سخني نگفتند. / نه ميهمان، و نه ميزبان / و نه داوودي هاي سپيد. (ريوتا)

 - بجنب، اي گور ! / بادِ خزان / صداي گريه ي من است. (باشو)

 - نه سنگي / كه به سوي سگ اندازم، / ماه ِ زمستاني !  (تاي گي)

 - مار خزيد و رفت، / اما چشم هاش كه به من خيره شده بود، / در علف ها ماند. (كيوشي)

 - مو ! مو ! / گاو بيرون مي آيد / از ميان ِ مه. (ايسّا)

 - آبي كه گاو مي خورد، شير مي شود، / آبي كه مار مي خورد، زهر مي شود.

-  تنها يكي روياي بهاري./ چه نگران كننده است / كه كار من به جنون نكشيد ! 

   (راي زَن / در مرگ تنها پسرش كه در بهار مُرد)

- كلمات بسيار،/ فضيلت را مي آزارد؛ / بي كلامي موثرتر است.

- چه تأسف انگيز است ! / در ميان حشرات، / راهبه اي تنها. (گون سويي)

- گل برگ فروريخته آيا / به شاخه اش باز تواند پريد ؟ / نه، پروانه بود آن. (موري تاكه)

- چكاوك : / فقط آوازش حس مي شود، / چيزي به جا نمي گذارد. (آم پوو)

- در عمق پاييز : / همسايه ام / چگونه مي گذرانَد، نمي دانم ؟ (باشو)

- اي حلزون / از قله ي فوجي صعود كن / اما آهسته، آهسته ! (ايسّا)

- ديدار / دو دوست به قهقهه مي خندند./ در جنگل، برگ هاي فروريخته فراوان است.

- حتي پيش ِ عالي جناب هم / از سر بر نمي دارد مترسك / كلاهِ بافته اش را. (دان سويي)

- در روشناي روز، / پشتِ گردنِ شب تاب / سرخ است. (باشو)

- از روزگار ِكهن دو راه نبود؛ / رسيدگان همه از يك راه رفته اند.

- يك دنيا غم و درد : / گل ها مي شكفند، / حتي در آن هنگام ... (ايسّا)

- يك شامگاه پاييزي، / مي آيد و مي پرسد : / "چراغ را روشن كنم ؟" (ئتسوُ جين)

- دختر جوان / فين كرد / در نيلوفر شامگاهي.

- يك شب خزاني ، / شادي نيز هست / در تنهايي.

- تو آتش برافروز / تا من چيزي زيبا نشانت دهم : / گوي عظيم برف را ! (باشو)

- باد برگ هاي فروريخته را / آن اندازه با خود مي آورد / كه آتش بر افروزد.

- تپه هاي آبي، تپه هاي آبي اند؛ / و ابر هاي سفيد، ابرهاي سفيدند.

- هيچ چيز پنهان نيست؛ / از ديرباز همه چيز چون روز روشن بوده است.

- اگر مردِ بينايي را در راه ببيني / نه با كلام به او سلام كن، نه با سكوت.

- تو فقط بايد "هست" را از معنا خالي كني. / و "نيست" را واقعي نگيري.

- بسا كه از سرما افسرده باشي، / اما خود را به آتش گرم مكن،/ بوداي برفين !

- زندگي شبنم وار ِ من / نا پديد مي شود؛ / جامه هاي جواهرنشان ِ درون ِ رخت آويز را /

  هرگز ديگر باره به بَر نمي توان كرد. / قانون اين است. (شعر مرگ ِ تي تو كو)

- "فردا نيز بدين گونه خواهد بود !" / ديروز چنين انديشيده ايم؛ / ليكن امروز در مي يابيم /

   كه همه چيزي در كار دگرگوني است. / راه ِ جهان چنين است ! (تي تو كو)

- ماه، و شكوفه هاي گيلاس. / اكنون مي دانم، در اين جهان،/ كه شعر سوم كدام است ! (ريووهو)

- اين گل هاي برفي / مي بايد پاسخي باشند / گل هاي برف را. (ميتوكو)

- كمان ماهِ نو را / ز ِه نيست. / غازهاي وحشي آواز مي دهند. (گون سويي)

- او را در اين زمين به خاك مي كنم / ولي آيا ممكن است / كه از او فرزندي بشكفد ؟

   (ئوني تسورا / در مرگ پسرش)

- پاييز است./ من خيره در ماه مي نگرم / بي كودكي بر زانويم. (شيكي)

- باد ِخزاني/ بركشت زاران مي گذرد./ چهره هاي كسان ! (ئوني تسورا)

- چه مي تواند بود ؟ / نمي دانم / اما از هيبت و حق شناسي / اشك هاي من فرو مي ريزد. (باشو)

- پاهاي درنا / كوتاه شده است / در باران هاي تابستاني. (باشو)

- بهار ِ وداع كننده / مرغان مي گريند،/ اشك از چشمان ماهيان. (باشو)

- كوكو / مي خواند، پرواز مي كند، مي خواند./ چه زندگي پر مشغله اي ! (باشو)

- ماه در افق فرو شده است./ آن چه به جاي مانده / تنها چهار گوشه ي ميز است. (باشو / در مرگ پدر)

- از ياد مبر / هيچ گاه / طعمِ تنهاي شبنمِ سپيد را. (باشو)

- خانواده، در زيارتِ مردگانِ خود، از گوري به گوري / سپيد مو همگي /

  تكيه داده بر چوب دست ها. (باشو)

- چگونه خواهي خواند، عنكبوت،/ و با كدام صدا / در اين نسيم خزان ؟ (باشو)

- چه زيبا است / كلاغ هميشه منفور / در اين بامدادِ برفي ! (باشو)

- از دور و نزديك / شرشرِ آبشار به گوش مي آيد./ فرو ريختنِ برگ ها ! (باشو)

- نيلوفر صبحگاهي !/ اين نيز نمي تواند / يار من باشد. (باشو)

- كه بود از موجوداتِ پهنه ي خاك / آن كه پيشاب ريخت / بر اين برفِ نخستين ؟ (كي كاكو)

- صدايش مي گيرد / دندان هاي ميمون سپيد است / زير ماه، بر ستيغ كوه. (كي كاكو)

- به خوابم مي آيد / مادرم / چرا بازش فرستادي، اي كوكو ؟ (كي كاكو)

- داوودي هاي سفيد / داوودي هاي زرد .../ كاش نام ديگري وجود نمي داشت ! (ران ستسو)

- غوك بر آب شناور است / با نيروي چسبيدنش / به هيچ. (جوسو)

- نخستين چيزي / كه توفان به خاك خواهد افكند :/ مترسك. (كيوروكو)

- يكي بر پل گذشت / و غوكان همه / خاموش شدند. (ريوتو)

- حقيقت همان است،/ حقيقت همين است :/ بهارِ پيري من ! (ريوتو)

- برگچه هاي علف،/ و ملخي / با پاهاي شكسته. (كاكي)

- در كلبه ام اين بهار / چيزي نيست،/ همه چيز هست ! (سودو)

- به هنگام وداع / بگذار كه با آب دوست باشم،/ همچون ماه. (ماساهيده)

- درخت پير / به ناخوشنودي / در گل هاي شكوفان مي نگرد. (موكوستسو)

- مهتاب تابستاني / لمس مي كند / نخ ماهيگيري را ! (چي يو جو)

- شكوفه ي آلو / ايثار مي كند بوي خود را /بدان كس كه شاخه را مي شكند. (چي يو جو)

- گل ها در نيكوترين حالت خويش اند / و نمي دانند كه من / پير مي شوم. (چي گتسو)

- چرت كوتاهي در نيم روز :/ نمي گذاردم كه پروانه اي شوم / اين مگس ! (يايوو)

- سه بار فرياد كرد / و آنگاه ديگر آوازي نيامد./ گوزني در باران. (بوسون)

- كلاهش از سر در افتاده است،/ مترسك،/آشفته خاطر مي نمايد. (بوسون)

- شب تابي درخشيد،/ كم و بيش گفتم : هي، نگاهش كن !/ اما با خود تنها بودم. (تاي گي)

- در آستان خزان / ابرها در اوج آسمان شناورند./ باد را به چشم مي توان ديد ! (چورا)

- تیغه های سپیدِ / قیچی باغبانی :/ یکی زنبور خشمگین. (شیرائو)

- ماه در آب / پشتکی زد / و شنا کنان گذشت. (ریوتا)

- برنج افشاندن نیز / گناهی است : / "ماکیان به جان هم می افتند !" (ایسّا)

- شب تاب ها / به کلبه ی من می آیند./ تو این را اندک می شماری ؟ (ایسّا)

- "هم اکنون بپرس، هم اکنون بپرس !"/ چنین می گوید، شبنم / و می غلطد و می گذرد. (ایسّا)

- حفره ای در پل./ اسب آن را به خاطر دارد / در مه شامگاهی. (ایسّا)

- کوه های دور دست/ منعکس می شوند / در مردمک های سنجاقک. (ایسّا)

- بهار هنوز عمقی ندارد./ فقط باد است که سفر می کند / از درختی به درختی . (آرو)

     و ...