8- جای خالی بهار
براي برادري كه بهارم بود ...
بهاري كه ديگر نمي آيد
قطره قطره آب مي شوند
برف هاي قله ها
من نگاه مي كنم به چشمه ها و رودها
- كه جاري اند -
پس خيال مي كنم
كوه ها و سنگ ها
گريه مي كنند
فوج فوج مي رسند
دسته ي پرنده هاي بي وطن
از مسافتي بعيد
خسته از مسير كوچ ناگزير
من نگاه مي كنم به ماهي اسير توي تُنگ
پس خيال مي كنم
آب و ماهي و پرنده ها
گريه مي كنند
ذره ذره چشم باز مي كنند
غنچه ها
جوانه ها
شكوفه ها
مي پرد ز خواب خوش، درخت پير باغ ...
نه ...
دگر جوان نمي شود ...
پنجره دوباره ناله مي كند
من نگاه مي كنم به آينه
- كه ساكت است -
پير مي شود زمان ...
پس خيال مي كنم
فصل ها
گريه مي كنند
رنگ رنگ مي شود
چهره ي زمين
نگاه ماه
چشم آفتاب
من نگاه مي كنم به آسمان
- كه بغض كرده است -
پس خيال مي كنم
ابرها
گريه مي كنند
كفش ها
لباس هاي كهنه
تازه مي شوند
نو نوار مي شوند، كودكان
مي دوند
مي پرند
- بي خيال -
جيغ مي كشند
فرش ها و پرده ها و شيشه ها
شسته و تميز مي شوند
سال مي شود دوباره نو ...
من نگاه مي كنم به تو
ايستاده اي ميان قاب عكس
خنده مي كني
به من
به ما
به زندگي
پس خيال مي كنم
روزگار
گريه مي كند
راستي
اين بهار چندم است ؟
چند بار آمد و نيامدي ؟...
من نگاه مي كنم به جاي خالي ات
نيستي كنار ما
رفته اي و خفته اي ميان خاك ها
- زير سنگ سرد -
پس خيال مي كنم
- در غياب تو -
روز ها و ماه ها و سال ها
- بهارها -
گريه مي كنند.