9- بحر طویل ِ نیمه طویل ِ نامناسب ِحال !
دوستان !
فصل ِ بهار است و گل و سبزه، به بار است و
زمستان پدر سوخته، مي نالد و در حال ِ فرار است و
هوا نيز، نه سرد است و نه گرم است و به قولي، متعادل شده وضعيّت جوّي و
حدوداً، همه چيز است به اندازه و معقول و
جماعت، همگي، مست و ملنگند، در اين وقت خوش و
شكرگزارند، به درگاه خداوند و خلاصه، همه شادند،
كه نوروز، فراز آمده و از سفري دور و دراز آمده و
يك - دو - سه روزي، به ميان ِ فقرا آمده و - گرچه خودش حال ندارد ! -
ولي انگار - فقط - محض رضای دل ِ ما آمده و
سفره ي معروف ِ خودش را سر ِ هر طاقچه چيده ست و نهاده، وسطش
سيب و سماق و سبد و سكه و سنجاق و سماور،
و كنارش سمنو، سنجد و ساعت،
و همينطور، سه پستان و سه كندور و سه تار و سر ِقندان و سه پايه ! ؛
و بگسترده بساطي كه در آن شيريني و ميوه و آجيل ِ گرانقيمت و اعلاست فراوان،
و به هر لحظه گمان مي رود از هر طرفي سر برسد لشكر ِ ويرانگر ِ مهمان،
كه حبيب است و عزيز است، ولي مثل ِ نفس، مي كُشد و خفّه كند،
چون به درون آيد و بيرون نرود از دَر و
تاراج نمايد همه ي آنچه كه با خون ِجگر، گشته سر ِسفره ي عيدانه مهيّا ؛
و خدا رحم كند، بر من و بر ما و شما،
تا كه نيفتيم در اين دام و نبينيم چنين رنج و بلا را !
الغرض اي همنفس ِ عاقل و دانا !
تو اگر چشم ِ دلت را بگشايي و در احوال ِ خلايق نگري،
راست چنان است كه هر كس- الكي هم كه شده - خنده به لب دارد و
تبريك، به همسايه و همكار - به اكراه و به اجبار - همي گويد و
اقدام، به روبوسي ِ - تحميلي ِ - اقوام و عزيزان كند و
هي "اس ام اس" هاي بهاري ِ بدون ِ سَروتَه رد و بدل مي كند و
خسته به ديدار ِ رفيقان و كسان مي رود و
قهر و خصومت - مثلاً ! - مي رود از يادش و
- هر چند موقت ! - سخن از آشتي و صلح و صفا گويد و ...
القصه که ...
با دوز و كلك مي كند آغاز - دگربار -
همان شيوه ي مستعمل ِ بي علت و معلول ِ پدرها و نياكان ِ پدرهاي خودش را
كه به ميراث نهادند برايش،
و سرودند : "به جز منفعت ِ خويش، به چيز ِ دگري هيچ مينديش،
كه اين راز ِ بقاي ِ تو و امثال ِ تو، در جنگل ِ آشفته و بي رحم ِ زمان است !"...
و ما نيز چنينيم و چنانيم كه گفتيم و
بدينگونه - ندانسته - گذشتيم و - نفهميده - پريديم،
از اين سال، به آن سال و از اين عيد، به آن عيد و ... نمانديم، ببينيم
كه اين بازي ِ تكراري ِ پاييز و زمستان و بهاران به چه معني ست،
و اصلاً چه نهفته ست، در اين چرخه ي گردنده ي ايام و چرا هست و
چه مي گويد و از اين همه تكرار، چه مي خواهد و ...
انديشه نكرديم در اين كهنه معماي پُر از رمز و پُر از راز و
فقط چشم چرانديم و به غفلت گذرانديم و
دگر هيچ نكرديم، به جز رنگ عوض كردن و تزوير و تظاهر ...
و همانيم كه بوديم، از آغاز ...
پس انگار نه انگار كه يك بار ِدگر، دفتر ِايام، ورق خورده و
سالي دگر از عمر ِ من و تو به فنا رفته و
باقي، دو - سه روزي ست، كه آنهم گذران است و
دو فرداي دگر، هستي ما ملعبه ي دست ِ خزان است و
اگر دير بجنبيم، ز ِ ما هيچ نمي ماند و
هيهات، كه در همهمه ي مبهم ِ انديشه ي اين"هيچ ِ مكرر"،
نه بهارست و نه پاييز و
نه حتي اثري خاطره انگيز، كه يادآورَدش روشني و گرمي ايام ِ كذا را ...