دوستان !

 فصل ِ بهار است و گل و سبزه، به بار است و

زمستان پدر سوخته، مي نالد و در حال ِ فرار است و

هوا نيز، نه سرد است و نه گرم است و به قولي، متعادل شده وضعيّت جوّي و

حدوداً، همه چيز است به اندازه و معقول و

جماعت، همگي، مست و ملنگند، در اين وقت خوش و

شكرگزارند، به درگاه خداوند و خلاصه، همه شادند،

كه نوروز، فراز آمده و از سفري دور و دراز آمده و

يك - دو - سه روزي، به ميان ِ فقرا آمده و - گرچه خودش حال ندارد ! -

ولي انگار - فقط -  محض رضای دل ِ ما آمده و

سفره ي معروف ِ خودش را سر ِ هر طاقچه چيده ست و نهاده، وسطش

سيب و سماق و سبد و سكه و سنجاق و سماور،

و كنارش سمنو، سنجد و ساعت،

و همينطور، سه پستان و سه كندور و سه تار و سر ِقندان و سه پايه ! ؛

و بگسترده بساطي كه در آن شيريني و ميوه و آجيل ِ گرانقيمت و اعلاست فراوان،

و به هر لحظه گمان مي رود از هر طرفي سر برسد لشكر ِ ويرانگر ِ مهمان،

كه حبيب است و عزيز است، ولي مثل ِ نفس، مي كُشد و خفّه كند،

چون به درون آيد و بيرون نرود از دَر و

تاراج نمايد همه ي آنچه كه با خون ِجگر، گشته سر ِسفره ي عيدانه مهيّا ؛

و خدا رحم كند، بر من و بر ما و شما،

تا كه نيفتيم در اين دام و نبينيم چنين رنج و بلا را !

 

الغرض اي همنفس ِ عاقل و دانا !

تو اگر چشم ِ دلت را بگشايي و در احوال ِ خلايق نگري،

راست چنان است كه هر كس- الكي هم كه شده - خنده به لب دارد و

تبريك، به همسايه و  همكار - به اكراه و به اجبار - همي گويد و

اقدام، به روبوسي ِ - تحميلي ِ - اقوام و عزيزان كند و

هي "اس ام اس" هاي بهاري ِ بدون ِ سَروتَه  رد و بدل مي كند و

خسته به ديدار ِ رفيقان و كسان مي رود و

قهر و خصومت - مثلاً ! - مي رود از يادش و

- هر چند موقت ! - سخن از آشتي و صلح و صفا گويد و ...

القصه که ...

با دوز و كلك مي كند آغاز - دگربار -

همان شيوه ي مستعمل ِ بي علت و معلول ِ پدرها و نياكان ِ پدرهاي خودش را

كه به ميراث نهادند برايش،

و سرودند : "به جز منفعت ِ خويش، به چيز ِ دگري هيچ مينديش،

كه اين راز ِ بقاي ِ تو و امثال ِ تو، در جنگل ِ آشفته و بي رحم ِ زمان است !"...

و ما نيز چنينيم و چنانيم كه گفتيم و

بدينگونه - ندانسته - گذشتيم و - نفهميده - پريديم،

از اين سال، به آن سال و از اين عيد، به آن عيد و ... نمانديم، ببينيم

كه اين بازي ِ تكراري ِ پاييز و زمستان و بهاران به چه معني ست،

و اصلاً چه نهفته ست، در اين چرخه ي گردنده ي ايام و چرا هست و

چه مي گويد و از اين همه تكرار، چه مي خواهد و ...

انديشه نكرديم در اين كهنه معماي پُر از رمز و پُر از راز و

فقط چشم چرانديم و به غفلت گذرانديم و

دگر هيچ نكرديم، به جز رنگ عوض كردن و تزوير و تظاهر ...

و همانيم كه بوديم، از آغاز ...

پس انگار نه انگار كه يك بار ِدگر، دفتر ِايام، ورق خورده و

سالي دگر از عمر ِ من و تو به فنا رفته و

باقي، دو - سه روزي ست، كه آنهم گذران است و

دو فرداي دگر، هستي ما ملعبه ي دست ِ خزان است و

اگر دير بجنبيم، ز ِ ما هيچ نمي ماند و

هيهات، كه در همهمه ي مبهم ِ انديشه ي اين"هيچ ِ مكرر"،

نه بهارست و نه پاييز و

نه حتي اثري خاطره انگيز، كه يادآورَدش روشني و گرمي ايام ِ كذا را ...